نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
چند بارش ديده ام
در
خواب ليک
طلعتش اين باره زيبا ديده ام
هم
در
اين ايوان نو برتخت خويش
تاجدار و مجلس آرا ديده ام
چشمه پنهان
در
حجاب و بر درخت
دست دولت شاخ پيرا ديده ام
کعبه را ماند
در
عاليت و من
محرم اين کعبه ام تا ديده ام
کافرم گر چون تو
در
اسلام و کفر
هيچ بانو خوانده ام يا ديده ام
نشاط من همه زي آشيان نه فلک است
اگرچه
در
قفس پنج حس گرفتارم
مباد کز پي خشنودي چهار رئيس
دو پادشا را
در
ملک دل بيازارم
چو باد از
در
هر کس نخوانده درنشوم
چو خاک هم خود را بي خطر بنگذارم
به شکر ايزد و استاد
در
مقام سجود
نهاده سر به زمين همچو کلک و پرگارم
به شکر صدر زمان هر زمان به بحر سخن
صدف مثال دهان را به
در
بينبارم
نگر چگونه نگهداريم ز نحس وبال
که
در
حريم جلالت همي به زنهارم
ستاره گفت منم پيک عزت از
در
او
از آن به مشرق و مغرب هميشه سيارم
صورنگار حديثم ولي هر آن صورت
که جان
در
آن نتوانم نمود ننگارم
دولت اندر هنر بسي جستم
هر دو
در
يک مکان نمي يابم
چون نترسم که
در
نشيمن ديو
هيچ تعويذ جان نمي يابم
برکنم شمع و وفا را به خراسان طلبم
کاين کليد
در
رضوان به خراسان يابم
طلب از يافت نکوتر من و مرکوب طلب
کآن براق از
در
ميدان به خراسان يابم
عزم جفت طلب است و طلب آبستن يافت
يافت را
در
طلب امکان به خراسان يابم
حجره دل را کز کعبه وحدت اثر است
در
به فردوس و کليدان به خراسان يابم
شکل
در
شکل نمايد به من اوراق فلک
شکل ها را همه برهان به خراسان يابم
در
بيابان سماوات همه غولانند
دفع غولان بيابان به خراسان يابم
گر جهان
در
فزع سال قران بينم من
نشره امن ز قرآن به خراسان يابم
اي فتي فتوي دين نيست
در
فتنه زدن
نتوان گفت که فتان به خراسان يابم
زانياتند که
در
دار قمامه جمعند
من از آن جمع چه نقصان به خراسان يابم
ور مرا آينه
در
شانه دست آيد من
نفس عنقاي سخن ران به خراسان يابم
در
خراسان دلش سنجر همت چو نشست
بدل سنجر سلطان به خراسان يابم
پايه منبر او بوسم و بر سر گيرم
که
در
اين ناحيه ثقلان به خراسان يابم
چون پاي
در
کند ز سر صفه صفا
سر بر کند به حلقه اصحاف کهف شام
سازد وضو به مسجد اقصي به آب چشم
شکر وضو کند به
در
مسجد الحرام
چون زال پيرزاده به طفلي و عاقبت
در
حلق ديو خام چو رستم فکند خام
در
بند عشق شاهد و هم عشق شاهدش
عشقي چو قيس عامري و عروه حزام
در
صورتي که ديده جمالش صور نگار
زو شاهدي گرفته و رفته ره ملام
در
آينه عنايت صيقل شناخته
زو قبله کرده و شده سرمست و مستهام
پس چون رکاب او ز نشابور
در
رسيد
تبريز شد هزار نشابور ز احتشام
ز انفاس عمدة الدين
در
شرق و غرب بود
با امت استقامت و با ملت انتظام
وان قفل گر که بود کليد سراي علم
کرديد چو حلقه بر
در
فرمانش التزام
سيف الحق افضل ابن محمد که طالعش
دارد خلافة الحق
در
موضع سهام
حق
در
حقش دعاي من از صدق بشنواد
من نامرادي دلش از دهر مشنوام
اي
در
گران بهاتر از روح
چون روح سبک لقات جويم
دريا کنم اشک و پس به دريا
در
هر صدفي جدات جويم
در
جاني و ز انس و جانت پرسم
نزديکي و دور جات جويم
وي دل که به نيم نقطه ماني
در
دائره عنات جويم
قدر تو لوا زده است بر عرش
در
سايه آن لوات جويم
شوم هم
در
انده گريزم ز انده
کز انده به، انده زدايي نبينم
جهان نيست از هيچ جايي که
در
وي
دل آشنا هيچ جايي نبينم
پل آبگون فلک باد رخنه
که
در
جويش آب رضايي نبينم
در
آئينه دل خيال فلک را
بجز هاون سرمه سايي نبينم
آن دل دل کو که
در
ميدان لهو
از طرب دلدل سواري داشتم
ني بدم آتش ز من
در
من فتاد
کاندرون دل شراري داشتم
من ز بي ياري چو
در
خود بنگرم
هم نپندارم که ياري داشتم
صفحه قبل
1
...
1034
1035
1036
1037
1038
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن