نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
جوهر الذات عطار
ز شاگردان نظر کن نور مه تو
که تا ببيني
در
اينجا نور شه تو
ز شاگردان نظر کن
در
قلم باز
قلم زن هر چه ميخواهي رقم باز
ز شاگردان نظر کن سوي بالا
نظر کن بعد از آن
در
ديد الا
ز شاگردان نظر کن نور پاکت
که اسرافيل
در
تو ميدمد صور
همه
در
پيش تست و تو نداني
ز من اکنون همه سرباز داني
کنونت ميکنم واصل ز ديدار
دلا اکنون قلم
در
سر نگهدار
نيم جان با تو ميگويم کنون راز
که بستم
در
تو مر اين پرده را باز
از آن حضرت بسوي تو رسيده
جمال خويشتن
در
تو بديده
همه
در
خويش ميکن سير ايدل
که مقصود تو اينجا هست حاصل
از اين پرده که
در
گرد تو بستست
بسي ذرات اينجا از تو مستست
توئي آيينه افلاک و انجم
همه
در
تست اينجا گه دلا گم
کنون راهت نمودم تا بداني
دگر
در
ذره ها حيران بماني
از آن عزت سوي تو آمده باز
در
آخر پيش بر کردند جانباز
در
اين پرده تواني يافت ديدار
که ايشانند اندر پرده اسرار
در
اين پرده نمايم رازها من
دهم زين پرده هم آوازها من
در
اين پرده هزاران پرده دارم
ترا هم پرده و هم پرده دارم
در
اين پرده بسي کردم تماشا
که بنمودم عيان اينجايگه لا
در
اين پرده که مي بيني مبين پيش
چو من داري حقيقت بيشکي خويش
منم جان از نمودار تجلي
که با تو همدمم
در
عين دنبي
منم جان و همه
در
من بديدند
ز من گويند هم از من شنيدند
منم جان نفخه ذات و بدان تو
بجز من
در
دو عالم مي ندان تو
منم جان
در
همه آفاق گشته
بدبد تو چنين مشتاق گشته
منم بر تو شده عاشق
در
اينجا
ز بهر تست ايدل شور و غوغا
منم عاشق توئي معشوق بيچون
منم با تو نهان
در
هفت گردون
دو عالم
در
تو بنهاد است درياب
يقين ايدل دمادم هم خبر ياب
دو عالم شد طفيلت
در
حقيقت
از آن بنموده ام ديدار ديدت
دو عالم
در
تو موجودست تحقيق
تو ياري مر جمال يار توفيق
حقيقت اصل ما از کردگارست
که ما را
در
درون پروردگارست
دو روزي کاندر اينمنزل مقيمم
در
اين پرده ابا هم ما نديميم
دو روزي کاندر اينمنزلگه نهانيم
ز ديد ذات بيچون
در
عيانيم
در
اينمنزل منم تو تو مني من
من و تو هر دو از ديدار روشن
در
اينمنزل وصال يار داريم
دو روزي کاندر اين ده کار داريم
در
اينمنزل وصال جان جانهاست
حقيقت بر من و تو هر دو پيداست
دو همرازيم از آن حضرت
در
اينجا
رسيده باز ديده جاي مولاي
کسي اينجا از آن حضرت نديدست
همه جانها
در
اينجا ناپديدست
در
اين دنيا که مائيم اينزمان دوست
يقين دانيم کاينجاگه همه اوست
من و تو اينزمان
در
حضرت يار
رسيدستيم اندر قربت يار
من و تو هر دو
در
اصليم تحقيق
بيا تا هر دو زان يابيم توفيق
اگر چه من که جانم
در
بر تو
حقيقت هستم ايدل رهبر تو
بگشتم
در
همه کون و مکان باز
نظر کردم عيان انجام و آغاز
همه کون و مکانم زير پايست
مرا
در
لامکان پيوسته جايست
مکان و لا مکانم هست روشن
که باشيم دائما
در
هفت گلشن
حقيقت جسم بسيارست و هر يک
در
او ام جمله جانهاي بيشک
تو ره ديدي نشانش کرده بودي
حقيقت منزل و
در
پرده بودي
نه جانت بود ني اسم حقيقت
درون پرده ديدي
در
طبيعت
ترا اين چار طبع اينجا بناچار
در
اينجا کرده بودندت گرفتار
نميدانستي اينجاگه چپ از راست
بدين تاريکنا بودي تو
در
خواست
نه ره مي بيني اندر چه فتاده
در
اين دام بلا ناگه فتاده
همي فرمان از آن حضرت
در
آمد
مرا از لامکان اين مژده آمد
کنون شو اينزمان
در
سوي صورت
کز اين صورت بيابي تو حضورت
مقام تست اينجا کن قراري
يقين
در
جزو خود ميکن نظاري
مقام تست اينجا باش شادان
در
اينجا ياب هم پيدا و پنهان
مقام تست اين صورت ز اسرار
در
اينجا گه شوي از دل خبردار
در
اين صورت رو شو تا تو باشي
پس آنگاهي بما يکتا بباشي
در
اين صورت ابا تو راز گويم
حقيقت سرژ خود را باز گويم
در
اين صورت کنم روشن ترا راز
ببيني تو بما انجام و آغاز
در
اين آيينه ما کن نظر تو
که خواهي يافتن از ما خبر تو
شکست بردار وين پرده مينديش
نظر ميکن
در
اينجا گاه از خويش
درون پرده بنگر راز ما را
همي درون
در
يقين آغاز ما را
من ايدل دادم آدم را حقيقت
شدم
در
جسم او سوي طبيعت
يکي نوري
در
آن موجود ديدم
که آن نور از حقيقت بود ديدم
حقيقت نور ذات ايدل يقين هان
که
در
آدم رهش از من نهان بود
تو
در
اينجا بدي ايدل يقين هان
درون آدم اينجا آرميدم
شدي بيدار از من
در
سوي نور
بمن نزديک گشتي اي ز دل دور
چو از حضرت
در
اينجا ديده ام تو
ز ذرات جهان بگزيده ام تو
ترا بگزيده ام
در
کل دنيا
ترا ديدم عيان سر هويدا
نظر
در
هر دو دارد تا بداني
حقيقت آن نظر از لا مکاني
چو من گفتم
در
اين اسرار رازت
بهر نوعي بخواهم گفت بازت
تو ايندم سالکي
در
پرده مانده
ابا صورت کنون افسرده مانده
توايندم سالکي و راز ديده
جمال من
در
اينجا باز ديده
تو ايندم سالکي
در
راه جانان
نه کلي همي آگاه جانان
تو ايندم سالکي
در
پرده راز
نديدستي حقيقت سر کل باز
توئي سالک کنون با من سفر کن
ز بود من کنون
در
من سفر کن
توئي سالک حقيقت اصل يابي
ز من
در
عاقبت تو وصل يابي
چو خورشيدش همي روشن بود دل
شود مقصود او
در
عشق حاصل
حقيقت قصه جان بس عزيز است
يقين
در
وي همي بسيار چيز است
سخن از جان و دل عطار بشنفت
در
اينجا عاقبت با سالکان گفت
سخن از جان و دل نهادم
حقيقت
در
بر بيچون نهادم
سخن جان گويد و دل بشنود باز
در
اين گفتار بيچون بگرود باز
همه جانست و دل اندر بديدار
در
آخر جان شده از دل خبردار
ز جان هر کو خبر دار است اينجا
چو دل
در
راز بيدار است اينجا
بسي جان دادگان
در
دل رسيدند
کمال جان جانان مي نديدند
طلب کردند اول دل
در
اينجا
که تا يابند راز مشکل اينجا
چو اندر قربت دل راه بردند
ز دل
در
جان رهي ناگاه بردند
ز دل
در
جان نظر کردند آخر
که جان پنهان شد و دل گشت ظاهر
قل الروحست از ديدار بيچون
نموده روي
در
دل بيچه و چون
قل الروح ار
در
اين جا باز بيني
حقيقت جان تو هر راز بيني
قل الروح ار بيابي
در
درونت
حقيقت او کند مر رهنمونت
قل الروح ار بيابي
در
جهان تو
يکي گرداندت اندر مکان تو
حقيقت پرده او جسم آمد
خدا بود و
در
اينجا اسم آمد
در
اين بيت ار تواني راه بردن
رهي زينجا بسوي شاه بردن
توان دانست تايکي شود ديد
حقيقت جسم و جان
در
سر توحيد
سخن قانون عقل آمد
در
اينراه
چنين پرداخت اينجا بيشکي شاه
ترا عيسي جان بايد
در
نظر داشت
که او اينجا و آنجا را خبر داشت
دمادم گوش کن
در
عيسي جان
که خواهد کردن او را ذات و برهان
ز عيسي بشنوي اسرار آن ديد
که
در
جام حقيقت جان جان ديد
در
اينجا عين جان باز ماندست
که اندر شوق صاحب راز ماندست
يقين
در
چار طبع خود تو بنگر
که چارم آسمانست و دو منگر
در
آن منزل که او آگاه او شد
که مکشوفست او را حضرت شاه
در
آنمنزل که او آگاه او شد
که اينجا ديد بيشک سر قربت
صفحه قبل
1
...
1032
1033
1034
1035
1036
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن