نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
گفتا که چند شب من و دولت بهم نخفتيم
اندر رکاب خسرو
در
موکب جلالش
در
مرکز مثلث بگرفت ربع مسکون
فرياد اوج گردون از تيغ مه صقالش
سر بر سر کمانش آورده چرخ چندان
کز دور قاب قوسين ديدند
در
شمالش
ز آن سان که روز مجلس
در
خلعتي که بخشد
ز اطلس بطانه سازد پروانه نوالش
شاهي که
در
دو عالم طغراي مملکت را
هست از خط يد الله توقيع لايزالش
جاسوس توست بر خصم انفاس او چو
در
شب
غماز دزد باشد هم عطسه هم سعالش
هر کو به کيل يا کف هست آفتاب پيماي
از آفتاب نايد يک ذره
در
جوالش
اي گوهر کمالت مصباح جان آدم
خورشيد امر پخته
در
شش هزار سالش
خاک
در
تو بادا از خوان آسمان به
صدر تو عرش رفعت، جنت صف نعالش
شعري به شب چو کاسه يوزي نمايدم
اعني سگي است حلقه بگوش
در
سخاش
مير رئيس عالم عادل شود طراز
هر حله را که بافته
در
ششتر سخاش
و اينک ببين بحيره ارجيش قطره اي است
از موج بحر
در
يتيم آور سخاش
جوزا صفت دو گانه هزار آفتاب زاد
هر گه که رفت همت او
در
بر سخاش
بالاي هفت خيمه پيروزه دان ز قدر
ميدان گهي که هست
در
آن عسکر سخاش
در
هيچ جا ز شهر خراسان مکرمت
کس پنج نوبه نازده چون سنجر سخاش
سجاده از سهيل کنم نز اديم شام
تا مي برم سجود سپاس از
در
سخاش
او مرد ذات و همت من بکر، لاجرم
بکري همتم شده
در
بستر سخاش
ز عدل شاه که زد پنج نوبه
در
آفاق
چهار طبع مخالف شدند جفت وفاق
شهنشهي که به صحرا نسيم انصافش
ز زهر
در
دم افعي عيان کند ترياق
مرا حق از پي مدح تو
در
وجود آورد
تو نيز تربيتم کن که دارم استحقاق
دقايقي که مرا
در
سخن به نظم آيد
به سر آن نرسد وهم بوعلي دقاق
هميشه تا
در
موت و حيات نابسته است
بر اهل عالم از اين بام ناگشاده رواق
مدام
در
حق ملکت دعاي خاقاني
قبول باد ز حق بالعشي و الاشراق
تا درد و محنت است
در
اين تنگناي خاک
محنت براي مردم و مردم براي خاک
خواهي که
در
خورنگه دولت کني مقام
برخيز ازين خرابه نا دل گشاي خاک
ميلي بهر بها بخر و
در
دو ديده کش
باري نبيني اين گهر بي بهاي خاک
ديد آسمان که
در
دهنش خاک مي کنند
واگه نبد که نيست دهانش سزاي خاک
در
ملت محمد مرسل نداشت کس
فاضل تر از محمد يحيي فناي خاک
پاکا! منزها! تو نهادي به صنع خويش
در
گردناي چرخ سکون و بقاي خاک
غم
در
جگر زد آتش برزين مرا و من
از آب ديده دجله به برزن درآورم
زانو کنم رصدگه و
در
بيع خان جان
صد کاروان درد معين درآورم
در
گلشن زمانه نيابم نسيم لطف
دود از سموم غصه به گلشن درآورم
در
ديولاخ آز مرا مسکن است و من
خط فسون عقل به مسکن درآورم
در
رنگ و بوي دهر نپيچم که ره روم
ارقم نيم که يال به چندان درآورم
گفتم روم به مکه و جويم
در
آن حرم
گنجي که سر به حصن محصن درآورم
دل
در
مغاک ظلمت خاکي فسرده ماند
رختش به تابخانه بالا برآورم
چون
در
تنور شرق پزد نان گرم، چرخ
آواز روزه بر همه اعضا برآورم
در
کوي حيرتي که هم عين آگهي است
نادان نمايم و دم دانا برآورم
جام بلور
در
خم روئين به دستم است
دست از دهان خم به مدارا برآورم
تا کي چو لوح نشره اطفال خويش را
در
زرد و سرخ حليت زيبا برآورم
گر
در
عيار نقد من آلودگي بسي است
با صاحب محک چه محاکا برآورم
گر بخت باز بر
در
کعبه رساندم
کاحرام حج و عمره مثنا برآورم
سي ساله فرض بر
در
کعبه قضا کنم
تکبير آن فريضه به بطحا برآورم
حراقه وار
در
زنم آتش به بوقبيس
ز آهي که چون شراره مجزا برآورم
از دست آنکه داور فريادرس نماند
فرياد
در
مقام مصلا برآورم
زمزم فشانم از مژه
در
زير ناودان
طوفان خون ز صخره صما برآورم
در
بارگاه صاحب معراج هر زمان
معراج دل به جنت ماوي برآورم
سوگند خورد مادر طبعم که
در
ثناش
از يک شکم دوگانه چو جوزا برآورم
فردا هم از شفاعت او کار آن سراي
در
حضرت خداي تعالي برآورم
باختم با پاکبازان عالم خاکي به خاک
وز پي آن عالم اينک
در
قماري ديگرم
صفحه قبل
1
...
1031
1032
1033
1034
1035
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن