167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • عهد نامه وفات زير پر است
    گنج نامه بقات در منقار
  • تو ز آب حيات سيرابي
    که چو ماهي در آبي از پروار
  • که مرا در سه ماه با دو امام
    به يکي سال داده اي ديدار
  • هاري از حلم رکن خوي در تب
    هان خوي سردش آنک آب بحار
  • چه عجب کامده است ذو القرنين
    به سلام برهمني در غار
  • بر در پير شاه مرو گشاي
    ارسلان آمد و ندادش بار
  • به خدايي که هم ز عطسه خوک
    موش را در جهان کند ديدار
  • بل مرا اين مراست بار قدما
    که مجلي منم در اين مضمار
  • عذر من بين در آخر قرآن
    لفظ الناس را مکن انکار
  • من زکات استان او در قحط سال
    هم بصاعي باد مي پيمود و بس
  • ز آتش دولت چو در شب ز اختران
    گرميي ناديده ديدم، دود و بس
  • زير خاک آسايد آن کز تخم ماست
    تخم هم در زير خاک آسود و بس
  • گر چه در تبريز دارم دوستان
    دوستي جاني مرا او بود و بس
  • بعد از او در خاک تبريزم چکار
    کابروي کار من او بود و بس
  • کسي کز روي سگ جاني نشيند در پس زانو
    به زانو پيش سگساران نشستن نيست امکانش
  • چو در ميدان آزادي سواريش آرزو کردي
    سر آمال بودي گوي و پاي عقل چوگاتنش
  • دريغا کاش دانستي که در گلخن مي افزايد
    ز چندين خوردن خون رزان و خون حيوانش
  • به چالاکي به بيد انجير منگر در مه نيسان
    بدان افتادگي بنگر که بيني ماه آبانش
  • همه گيتي است بانگ هاون اما نشنود خواجه
    که سيماب ضلالت ريخت در گوش اهل خذلانش
  • بل قرص آفتاب به صابون زند مسيح
    کاحرام را ازار سپيد است در خورش
  • بيني که موقف عرفات آمده مسيح
    از آفتاب جامه احرام در برش
  • کامروز حلقه در کعبه است آسمان
    حلقه زنان خانه معمور چاکرش
  • بل حارسي است بام و در کعبه را مسيح
    زان است فوق طارم پيروزه منظرش
  • خونت ريز بي ديت مشمر باديه که هست
    عمر دوباره در سفر روح پرورش
  • در باديه ز شمه قدسي عجب مدار
    گر بر دمد ز بيخ ز قوم آب کوثرش
  • لنگر شکوه باد کند دفع پس چرا
    در چار لنگر است روان باد صرصرش
  • بلک آن چنان شده ز ضعيفي که بگذرد
    در چشم سوزني به مثل جسم لاغرش
  • هر که از جلاجل و جرس آواز مي شنود
    در وهم نفخ صور همي شد مصورش
  • پوشندگان خلعت ايمان گه الست
    ايمان صفت برهنه سروان در معسکرش
  • گردون کاسه پشت چو کف گير جمله چشم
    نظاره سوي زنده دلان در کفن درش
  • در پاي هر برهنه سري خضر جان فشان
    نعلين پاي هم سر تاج سکندرش
  • گفتي از انبيا و امم هر که رفته بود
    حق کرده در حوالي کعبه مصدرش
  • صد پيل وار خواهدم از زر خشک از آنک
    مشک است پيل بالا در سنبل ترش
  • دل تو سني کجا کند آن را که طوق وار
    در گردن دل است کمند معنبرش
  • در حضرت خليفه کجا ذکر من شدي
    گر نيستي مدد ز کرامات مظهرش
  • انصاف ده که آدم ثاني است مقتفي
    در طينت است نور يدالله مخمرش
  • رخسار صبح را نگر از برقع زرش
    کز دست شاه جامه عيدي است در برش
  • مرغ قنينه بلبل عيد است پيش شاه
    گل در دهن گداخته و ناله دربرش
  • انگشت ساقي از غبب غوک نرمتر
    زلف چو مار در مي عيدي شناورش
  • زلفش فرو گذاشته سر در شراب عيد
    ديوي است غسل گاه شده حوض کوثرش
  • در آبگينه نقش پري بين به بزم عيد
    از مي کز آتش است پري وار جوهرش
  • مار زبان بريده نگر ناي روز عيد
    سوراخ مار در شکم باد پرورش
  • گوئي بهاي باده عيدي است افتاب
    ز آن رفت در ترازو و سختند چون زرش
  • دستار در ربوده سران را به باد زلف
    شوريده زلف و مقنعه عيد بر سرش
  • در کعبه کرده عيد و ز زمزم مزيده آب
    چون نيشکر چگونه مزم آتش ترش
  • ز آن هندوي حسام که در هند عيد ازوست
    اران شکارگه شد و ايران مسخرش
  • چون عين عيد نعلش در نقش گوش و چشم
    هاء مشفق آمد و ميم مدورش
  • بود افتاب زردي کان روز رخ در آمد
    صبح دو عيد بنمود از سايه هلالش
  • چشمش ز خواب و غمزه زنبور سرخ کافر
    شهد سپيد در لب، موم سياه خالش
  • يار از برون پرده بيدار بخت بر در
    خاقاني از درون سو هم خوابه خيالش