نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
جوهر الذات عطار
ترا اسرار کلي وا نمايد
سخن کز درد آيد
در
معاني
حقيقت جان و دل هم کل بسوزد
سخن کز درد آمد
در
دل و جان
نه بد پيداست ميگوئي نگوئي
سخن باقيست اکنون
در
تو بگشاي
که آغازي تو
در
انجام اسرار
سخن باقيست جام عشق مينوش
درون خويش آخر وصل درياب
سخن
در
وصل ميگوئي که اصلي
از آن اينجايگه راز نهاني
سخن
در
وصل ميگوئي که ياري
در
آن هر نکته صد راز پنهان
سخن از وصل ميگوئي و منصور
از آن گشتي تو
در
اسرار مشهور
سخن از وصل او گفتي حقيقت
که مقصود تو شد زو جمله حاصل
سخن از وصل او ميگوي
در
راز
ز هر يک ذره صد طوفان برآيد
وصال عشق
در
اينجاست بنگر
فنا بايد شدت
در
جان رسيدت
وصال عشق اگر بشناختي تو
حقيقت جسم و جان
در
باختي تو
وصال عشق اينجا رايگان است
ببين کاينجا حقيقت
در
عيان است
وصال عشق خواهي خود بسوزان
حقيقت بود نيک و بد بسوزان
وصال عشق خواهي خويش
در
باز
که تا گردد ترا تحقيق
در
باز
وصال عشق خواهي همچو منصور
بيک ره شو ز ديد خويشتن دور
وصال خويش خواهي
در
اناالحق
ز بود خود بحق شو ناپديدار
وصال عشق رخ بنمود
در
جان
چو شمعي
در
ميان جمع بگداخت
وصال عشق او را تا فنا شد
خدا
در
جان او کل بيشکي بود
اگر چه وصل از او او با فراقست
حقيقت رخ نمايد وصل جانان
کسي بايد که
در
يابد فراق او
ز نفس خويشتن بيزار گردد
چنان
در
عشق باشد مبتلا او
که هر دم پيشش آيد صد بلا او
کنندش سرزنش بسيار
در
راه
که خود داند يقين راز نهانش
چنان
در
درد و شوق و صبر باشد
زنند و او تحمل ميکند پيش
تحمل ميکند
در
عشق فارغ
نينديشد وي از فرياد و غوغا
اگر شمشير بر فرقش
در
آيد
در
اين بيشه بود او شير جانان
ز سنگ و چوب و طعن هرزه گويان
در
اينجا بايد اندر اول کار
بلاي عشقست و رسوائي جانان
حقيقت کش تو چون منصور از جان
بلاي عشقست و رسوائي
در
اينجا
يکي بيند حقيقت چه من و تو
چو عاشق
در
بلا آمد گرفتار
جمال دوست زين سر باز ديدي
چو عاشق
در
بلا و صبر آيد
برون آيد ز عجب و کبر و پندار
چو عاشق
در
بلا دارد تحمل
حقيقت هر چه آمد او رقم زد
چو عاشق
در
بلا اينجايگه ديد
حقيقت يک يکي بيند يکي او
در
آن عين بلا چون ديد جانان
عيان
در
ذات او معبود باشد
بلاي قرب ديد و با لقايش
در
آن عين بلا کل باز ديده
بر خود نقطه با پرگار اينجا
بلا ديده حقيقت داشته خاک
از آتش آتشي
در
خود فکنده
ز گردن دل ز نيک و بد فکنده
يقين چون آب
در
عين وصالش
کند بيخويش از نام و نشانت
تن اندر عشق ده تا
در
فنايت
حقيقت جسم را با اسم
در
باز
تن اندر عشق ده تا گردي آزاد
جمال بي نشان
در
عشق ميجوي
تن اندر عشق ده تا راز اول
عيان دريافت چونن مرديد توحيد
اگر چه مرد عاشق
در
بلايست
نکردستي تو گم
در
جستجوئي
نکردي هيچ گم چون اصل داري
در
اينجاگه تو بود وصل داري
نيامد وقت خاموشي ترا هان
که داري خويش را
در
نص و برهان
نيامد وقت خاموشيت آخر
چو مقصود تو شد
در
عشق ظاهر
نيامد وقت خاموشي کنونت
چو گشتي
در
همه آفاق مشهور
نيامد وقت خاموشي چون مردان
حقيقت
در
سوي جانان رسيدي
کمالت بي نشاني بود و ديدي
از آن اسرار پيدا و نهان بد
کمالت بي نشاني
در
نشان شد
يقين خود
در
کمال خود رسيدي
گمان خويشتن هم خود بديدي
که او اندر درون شهباز بيند
درت باز است آنکو ديد
در
باز
درون آيندت و بينند
در
دم
درت باز است ايجان جهان تو
ترا
در
خلوت اي گل رايگان ديد
نبيند روي تو جز سر بريده
که بنمائي ورا انجام و آغاز
نبيند روي تو جز
در
بلاکش
که چون منصور شد ازجسم و جان طاق
کسي ديدست رويت
در
حقيقت
شده او کشته
در
کويت حقيقت
کسي ديدست روي تو ز پرده
که باشد خون دل
در
عشق خوردهک
کسي ديدست رويت اي شه کل
بديد او سر خود
در
پرده ات باز
از اين پرده که اينجا باز بستي
حقيقت خويش را
در
راز بستي
ترا اين پرده اينجا شد مسلم
که بستي بيشکيش
در
ديد آدم
طلب کردند اندر پرده اينجا
ز بيرونت درون را باز جوئي
چو خورشيدي ز بيرون
در
درونم
حقيقت جز يکي رهبر نباشد
بسي
در
کوي تو زحمت کشيدم
نديدم هيچکس را همدم تو
بسي
در
کوي تو از ناتواني
حقيقت برده ام جانا تو داني
بسي بردم
در
اين کوي تو خواري
اگر چه بر خودش بستي
در
اينجا
نظر اندر دل بشکسته داري
از آنش با خود او پيوسته داري
از آن پيوسته با تو
در
نمودت
که بد پيوسته اندر بود بودت
از آن پيوسته باشد
در
نور پاکت
که او پيوسته بد
در
ديد خاکت
از آن پيوسته شد اندر جلالت
از آن پيوسته او اندر کمالت
از آن پيوسته شد
در
قربت تو
که از تو يافت جانان عزت تو
از آن پيوسته شد
در
ديد الا
کههم از تو زد اينجاگه تولا
از آن پيوسته شد
در
حضرت تو
همي خواهم که اندازي مر اين باز
براندازي مر اين پرده
در
آخر
به بيشرمي وصالت باز ديده
ولي چون هر نفس
در
پرده يابي
حقيقت پرده ديگر بيابي
ولي چون من چنين
در
رازم ايجان
مکن بر بي دلان خود درشتي
اسيران را کشتي اينجا تو
در
ناز
همه کشته شدند و بس تو
در
ناز
روا باشد که عاشق را کشتي تو
حقيقت هم تو خود رحمي نداري
در
اين ميدان چه جاي گفتگويست
گرم گردان کني سر همچو گويست
در
اين ميدان تو من گفته ام راز
سرم از تن تو چون گوئي بينداز
در
اين ميدان تو من راز گفتم
ابا جمله حقيقت باز گفتم
در
اين ميدان زدم من گوي شوقت
سخن گفتم يقين از روي ذوقت
در
اين ميدان زنم گوي دمادم
که بر دستم حقيقت گويت ايندم
در
اين ميدان زنم من گوي ديدت
زنم گوي حقيقت جاي دارم
در
اين ميدان منم چون گوي خسته
بگو تا چند خواهي گوي بازي
مکن عطار
در
ميدان دلدار
چو گوئي باش سرگردان دلدار
مکن عطار
در
گوئي تو از راز
که دلدارست زلفش همچو چوگان
دلت
در
زلف چون جوگان چو گويست
در
اين ميدان خاک افتاده غوغا
از اين ميدان خاک افتاده چون گوي
چو گوي اندر خم چوگان شکسته
بسي دلها
در
اين ميدان فتادست
چو گوي اندر خم چوگان فتادست
در
اين ميدان وحدت راز دارم
در
اين ميدان عشق انداختم من
سر خود همچو گوي انداختم باز
در
اين ميدان تو من باختم باز
بخواهم باخت سر مانند گوئي
هميگويم مر اين معني بناچار
در
اين ميدان تو منصور دارم
که بتوان گفت اندر گوي و چوگان
معاني بيش از اندازه است
در
دل
که گنجد اندر اين اجسام جانان
نميگنجد حقيقت راز
در
دل
در
اسرار بسياري بسفتيم
مرا زين صورت اينجا گه برون کن
تنم اينجايگه پر موج خون کن
من اين صورت نميخواهم
در
اينجا
که ميخواهد که باشد خاک
در
خاک
چنان جانم ز خود بيزار گشته است
که
در
يکي حقيقت باز گفتست
برو اي خاک شوي خاک خوش شو
تو از عطار اين اسرار بشنو
برو اي خاک
در
سوي مکانت
که اينجاگه بيابي جان جانت
برو اي خاک و کلي
در
فنا باش
بسوي مسکنت عين بقا باش
برو اي خاک و واصل شو تو
در
وصل
صفحه قبل
1
...
1028
1029
1030
1031
1032
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن