167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • ترا اسرار کلي وا نمايد
    سخن کز درد آيد در معاني
  • حقيقت جان و دل هم کل بسوزد
    سخن کز درد آمد در دل و جان
  • نه بد پيداست ميگوئي نگوئي
    سخن باقيست اکنون در تو بگشاي
  • که آغازي تو در انجام اسرار
    سخن باقيست جام عشق مينوش
  • درون خويش آخر وصل درياب
    سخن در وصل ميگوئي که اصلي
  • از آن اينجايگه راز نهاني
    سخن در وصل ميگوئي که ياري
  • در آن هر نکته صد راز پنهان
    سخن از وصل ميگوئي و منصور
  • از آن گشتي تو در اسرار مشهور
    سخن از وصل او گفتي حقيقت
  • که مقصود تو شد زو جمله حاصل
    سخن از وصل او ميگوي در راز
  • ز هر يک ذره صد طوفان برآيد
    وصال عشق در اينجاست بنگر
  • فنا بايد شدت در جان رسيدت
    وصال عشق اگر بشناختي تو
  • حقيقت جسم و جان در باختي تو
    وصال عشق اينجا رايگان است
  • ببين کاينجا حقيقت در عيان است
    وصال عشق خواهي خود بسوزان
  • حقيقت بود نيک و بد بسوزان
    وصال عشق خواهي خويش در باز
  • که تا گردد ترا تحقيق در باز
    وصال عشق خواهي همچو منصور
  • بيک ره شو ز ديد خويشتن دور
    وصال خويش خواهي در اناالحق
  • ز بود خود بحق شو ناپديدار
    وصال عشق رخ بنمود در جان
  • چو شمعي در ميان جمع بگداخت
    وصال عشق او را تا فنا شد
  • خدا در جان او کل بيشکي بود
    اگر چه وصل از او او با فراقست
  • حقيقت رخ نمايد وصل جانان
    کسي بايد که در يابد فراق او
  • ز نفس خويشتن بيزار گردد
    چنان در عشق باشد مبتلا او
  • که هر دم پيشش آيد صد بلا او
    کنندش سرزنش بسيار در راه
  • که خود داند يقين راز نهانش
    چنان در درد و شوق و صبر باشد
  • زنند و او تحمل ميکند پيش
    تحمل ميکند در عشق فارغ
  • نينديشد وي از فرياد و غوغا
    اگر شمشير بر فرقش در آيد
  • در اين بيشه بود او شير جانان
    ز سنگ و چوب و طعن هرزه گويان
  • در اينجا بايد اندر اول کار
    بلاي عشقست و رسوائي جانان
  • حقيقت کش تو چون منصور از جان
    بلاي عشقست و رسوائي در اينجا
  • يکي بيند حقيقت چه من و تو
    چو عاشق در بلا آمد گرفتار
  • جمال دوست زين سر باز ديدي
    چو عاشق در بلا و صبر آيد
  • برون آيد ز عجب و کبر و پندار
    چو عاشق در بلا دارد تحمل
  • حقيقت هر چه آمد او رقم زد
    چو عاشق در بلا اينجايگه ديد
  • حقيقت يک يکي بيند يکي او
    در آن عين بلا چون ديد جانان
  • عيان در ذات او معبود باشد
    بلاي قرب ديد و با لقايش
  • در آن عين بلا کل باز ديده
    بر خود نقطه با پرگار اينجا
  • بلا ديده حقيقت داشته خاک
    از آتش آتشي در خود فکنده
  • ز گردن دل ز نيک و بد فکنده
    يقين چون آب در عين وصالش
  • کند بيخويش از نام و نشانت
    تن اندر عشق ده تا در فنايت
  • حقيقت جسم را با اسم در باز
    تن اندر عشق ده تا گردي آزاد
  • جمال بي نشان در عشق ميجوي
    تن اندر عشق ده تا راز اول
  • عيان دريافت چونن مرديد توحيد
    اگر چه مرد عاشق در بلايست
  • نکردستي تو گم در جستجوئي
    نکردي هيچ گم چون اصل داري
  • در اينجاگه تو بود وصل داري
    نيامد وقت خاموشي ترا هان
  • که داري خويش را در نص و برهان
    نيامد وقت خاموشيت آخر
  • چو مقصود تو شد در عشق ظاهر
    نيامد وقت خاموشي کنونت
  • چو گشتي در همه آفاق مشهور
    نيامد وقت خاموشي چون مردان
  • حقيقت در سوي جانان رسيدي
    کمالت بي نشاني بود و ديدي
  • از آن اسرار پيدا و نهان بد
    کمالت بي نشاني در نشان شد
  • يقين خود در کمال خود رسيدي
    گمان خويشتن هم خود بديدي
  • که او اندر درون شهباز بيند
    درت باز است آنکو ديد در باز
  • درون آيندت و بينند در دم
    درت باز است ايجان جهان تو
  • ترا در خلوت اي گل رايگان ديد
    نبيند روي تو جز سر بريده
  • که بنمائي ورا انجام و آغاز
    نبيند روي تو جز در بلاکش
  • که چون منصور شد ازجسم و جان طاق
    کسي ديدست رويت در حقيقت
  • شده او کشته در کويت حقيقت
    کسي ديدست روي تو ز پرده
  • که باشد خون دل در عشق خوردهک
    کسي ديدست رويت اي شه کل
  • بديد او سر خود در پرده ات باز
    از اين پرده که اينجا باز بستي
  • حقيقت خويش را در راز بستي
    ترا اين پرده اينجا شد مسلم
  • که بستي بيشکيش در ديد آدم
    طلب کردند اندر پرده اينجا
  • ز بيرونت درون را باز جوئي
    چو خورشيدي ز بيرون در درونم
  • حقيقت جز يکي رهبر نباشد
    بسي در کوي تو زحمت کشيدم
  • نديدم هيچکس را همدم تو
    بسي در کوي تو از ناتواني
  • حقيقت برده ام جانا تو داني
    بسي بردم در اين کوي تو خواري
  • اگر چه بر خودش بستي در اينجا
    نظر اندر دل بشکسته داري
  • از آنش با خود او پيوسته داري
    از آن پيوسته با تو در نمودت
  • که بد پيوسته اندر بود بودت
    از آن پيوسته باشد در نور پاکت
  • که او پيوسته بد در ديد خاکت
    از آن پيوسته شد اندر جلالت
  • از آن پيوسته او اندر کمالت
    از آن پيوسته شد در قربت تو
  • که از تو يافت جانان عزت تو
    از آن پيوسته شد در ديد الا
  • کههم از تو زد اينجاگه تولا
    از آن پيوسته شد در حضرت تو
  • همي خواهم که اندازي مر اين باز
    براندازي مر اين پرده در آخر
  • به بيشرمي وصالت باز ديده
    ولي چون هر نفس در پرده يابي
  • حقيقت پرده ديگر بيابي
    ولي چون من چنين در رازم ايجان
  • مکن بر بي دلان خود درشتي
    اسيران را کشتي اينجا تو در ناز
  • همه کشته شدند و بس تو در ناز
    روا باشد که عاشق را کشتي تو
  • حقيقت هم تو خود رحمي نداري
    در اين ميدان چه جاي گفتگويست
  • گرم گردان کني سر همچو گويست
    در اين ميدان تو من گفته ام راز
  • سرم از تن تو چون گوئي بينداز
    در اين ميدان تو من راز گفتم
  • ابا جمله حقيقت باز گفتم
    در اين ميدان زدم من گوي شوقت
  • سخن گفتم يقين از روي ذوقت
    در اين ميدان زنم گوي دمادم
  • که بر دستم حقيقت گويت ايندم
    در اين ميدان زنم من گوي ديدت
  • زنم گوي حقيقت جاي دارم
    در اين ميدان منم چون گوي خسته
  • بگو تا چند خواهي گوي بازي
    مکن عطار در ميدان دلدار
  • چو گوئي باش سرگردان دلدار
    مکن عطار در گوئي تو از راز
  • که دلدارست زلفش همچو چوگان
    دلت در زلف چون جوگان چو گويست
  • در اين ميدان خاک افتاده غوغا
    از اين ميدان خاک افتاده چون گوي
  • چو گوي اندر خم چوگان شکسته
    بسي دلها در اين ميدان فتادست
  • چو گوي اندر خم چوگان فتادست
    در اين ميدان وحدت راز دارم
  • در اين ميدان عشق انداختم من
    سر خود همچو گوي انداختم باز
  • در اين ميدان تو من باختم باز
    بخواهم باخت سر مانند گوئي
  • هميگويم مر اين معني بناچار
    در اين ميدان تو منصور دارم
  • که بتوان گفت اندر گوي و چوگان
    معاني بيش از اندازه است در دل
  • که گنجد اندر اين اجسام جانان
    نميگنجد حقيقت راز در دل
  • در اسرار بسياري بسفتيم
    مرا زين صورت اينجا گه برون کن
  • تنم اينجايگه پر موج خون کن
    من اين صورت نميخواهم در اينجا
  • که ميخواهد که باشد خاک در خاک
    چنان جانم ز خود بيزار گشته است
  • که در يکي حقيقت باز گفتست
    برو اي خاک شوي خاک خوش شو
  • تو از عطار اين اسرار بشنو
    برو اي خاک در سوي مکانت
  • که اينجاگه بيابي جان جانت
    برو اي خاک و کلي در فنا باش
  • بسوي مسکنت عين بقا باش
    برو اي خاک و واصل شو تو در وصل