نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
جوهر الذات عطار
حجابي نيست ايشانرا
در
اين پيش
بجز خود مر حجاب خود نباشد
همي خواهد که ايشان خود نباشد
چنان خواهد که
در
جانان شود گم
کنون افتاده
در
ديد بقااند
وليکن فرقي از هستي و ثاني است
که
در
يکي حقيقت همنشينند
دو نبود ذات بيشک جمله ذاتند
همه ظلمت شود
در
سوي نورت
برانداز از ميان اين صورت خويش
که ذات جاودان بيني تو
در
پيش
اگر اين نقش اينجاگه ببازي
شود
در
جزو و کل يکي چو منصور
حقيقت آخر کار و سرانجام
در
آن خلعت فراق جان بديدن
ترا جام فنا بايد بخوردن
يکي داغي ترا اينجا نهادن
ترا جام فنا
در
آخر کار
ببايد خورد و شد
در
قرب آن دم
فروکش جام اينجا شادمانه
که تا يابي حيات جاودانه
فروکش جام را
در
عزت و ناز
که خواهي يافت
در
آندم تو کل باز
فورکش جام و خندان شو تو چون گل
که خواهي يافت
در
آندم يقين کل
فروکش جام جانان تا شوي پاک
حقيقت از نمود خاک و افلاک
در
آندم چون خوري اين جام اينجا
که باشي جزو و کل را باز ديده
چنان باش اندر آن و
در
وصالش
که باشي
در
خودي و بي خودي طاق
چنان باش آندم همچو مردان
که يکي يابي اندر ذات و
در
جان
چنان کن خويش را آنگه تو تسليم
که بد
در
آتش سوزان براهيم
چنان کن خويش را تسليم جانان
که بيرون آورد يکباره از پوست
چنان تسليم کن جان
در
بر يار
که
در
جان يابي آن خورشيد تابان
چنان تسليم کن جان اندر آن ذات
که نور قدس گردد جمله ذرات
چنان تسليم کن جان
در
جلالش
که يابي
در
نمود جان وصالش
چنان تسليم شو مانند مردان
بساط جسم و جان را
در
نوردي
از اين دم سوي آندم رفت خواهي
شوي
در
جزو و کل نور الهي
از ايندم سوي آندم ميشوي باز
حقيقت نزد جانان تو باعزاز
در
آندم باش حاضر تا حقيقت
که بنمايد حقيقت روي جانان
مشو غافل دمي جانان
در
آندم
که بنمايد رخت جانان هماندم
همه مردان
در
آندم راز ديدند
در
آندم عاشقان ديد جمال است
حقيقت آخر آندم شوي ذات
که
در
جانان شوي کلي تو فاني
چو جانان رخ نمايد اندر آندم
برافتد اين حجاب آخر بيکبار
تو جانان گردي و او
در
تو موجود
تنت
در
خاک زير گل بماند
تو جانان گردي و پيوسته باشي
در
آندم عاشقان ديد جمالت
تو جانان گردي از ديد وصالت
شود
در
خاک و خون او ناپديدار
شود جانان ز بعد مدتي تن
نبايد گفت مر عطار تن زن
خوشا آندم که جان گردد
در
اينخاک
چون جان بيشک نهان گردد
در
اينخاک
خوشا آندم که چون جان باز گردد
درون جزو و کلي راز گردد
در
آخر دوست خواهد بود تحقيق
ببايد از نمود دوست توفيق
دلا
در
لا يکي يکلحظه اينجا
وليکن مانده
در
روي جهاني
نخواهي رفت زين منزل سوي لا
حقيقت بود خواهد شد
در
الا
نخواهي رفت از اينمنزل حقيقت
رها خواهي تو کردن اين طبيعت
دلا جاي تو
در
خاکست بنگر
درون رو تو ز ديد دوست برخور
در
اينمعني مجال دم زدن نيست
يقين دريافتند اسرار بيچون
همه رفتند مر
در
شب اين گل
نيامد هيچکس مي باز پس باز
همه رفتند
در
سوي خداوند
در
اينجا مي نه بني ليس في الدار
همه رفتند اندر جوهر ذات
شدند از راز جانان جمله آگاه
همه رفتند و
در
جانان شدند گم
چو يک قطره سوي درياي قلزم
همه رفتند و
در
عين اليقينند
حقيقت آنزمان عين خدائي
در
اين سر ره بري داناي اسرار
بکن عين بدي را ترک اينجا
تو اينجا ترک خود کن
در
حقيقت
که تا باشد که يک شمه بداني
همه خواهيم رفتن
در
سوي خاک
طلبکار بهشت اند و دلارام
ز بهر جنت اينجا
در
وبالند
چنين کردند اينجا نيک روزان
چنان مرخوي کن
در
طاعت حق
که باشد مر ترا جنات مطلق
در
اينجا جنت و حور قصور است
دل و جان سوي سوي درگاهت نمايند
در
اين درگاه راهي باز يابي
ره شرع از حقيقت بسپري تو
بقدر عقل خود
در
عين تقوي
در
آنجاگه نفس راحات بيني
بقدر عقل خود بيني تو ديدار
چو نتواني تو بردن
در
سخن گوي
بقدر عقل ميگوئي که يارت
يکي بين جمله را
در
سر توحيد
خبر کن بيخبر خود را از آن ذات
که اينجا
در
دلش افتاد منصور
خبر کن بيخبر خود را از آن يار
که ديده بود
در
اينجا گهت شاه
خبر کن خويش از آن پاکيزه ذرات
دل خود همچو شمع از شوق بگداز
از او بشناس عشق و
در
فنا شو
حقيقت محو کن خود کل خدا شو
از او بشناس عشق و خود تو
در
باز
رسي
در
عزت و قرب و بقا تو
اگر چون او تو جان و سر ببازي
برآرد مر ترا اين عشقبازي
اگر چون او تو جان
در
بازي اينجا
حقيقت باش هان از جسم و جان دور
اناالحق گر تو خواهي زد
در
ايندم
بلا آيد ابر جانت دمادم
اناالحق گر تو خواهي زد
در
آن ديد
يکي بايد بديدن عين توحيد
اناالحق گر تو خواهي زد
در
اينراز
از اول صورت و معني برانداز
اناالحق تو خواهي زد
در
اينراه
مشو غافل چو الله باش آگاه
اناالحق تو خواهي زد
در
اسرار
کند از تير پرتابيت آماج
در
اين سر چون کني گر راز داني
حقيقت ذات
در
توحيد بيند
دلي بايد که کلي يار گردد
بجز حق از خود او بيزار گردد
مر اين دم چون زند
در
عشق بازي
حقيقت کل بود عين اليقين او
مر اين دم چون زند او
در
عياني
يکي بيند همه
در
بي نشاني
مر اين دم چون زند بر دار آيد
بجسم و جان
در
اينجا گه ننازد
مر اين دم چون زند خود را بسوزد
چو شمعي بود خود را
در
برفروزد
فنا گردد ز جسم و جان پيدا
حقيقت مر چنين گفتست يار او
اگر ره ميبري
در
سر اسرار
بود کاينجا نباشد مر شکي او
در
آن حضرت بود از جان خبردار
ز دل باشد حقيقت صاحب اسرار
در
آن حضرت نگردد باز اينجا
يقين شد او عيان شهباز اينجا
چنان
در
لا بود الله ديده
حقيقت
در
همه لاشيي بود او
نگردد باز تا يکي شود باز
يکي بيند خدا را بيشکي او
تو گر اين راز بشناسي
در
اينجا
تو باشي آنزمان
در
عين قلزم
دم از دريا زني دريا شوي تو
ز بود جانت ناپروا شوي تو
ز لا
در
بود الا الله رسي دوست
تو هم زو درنگر
در
ديد ديدت
از او بنگر کز او اينراز گفتم
چو اعيان يافتم از کس نپرسم
همين دم ميزنم
در
پاکبازي
که دارم
در
حقيقت بي نيازي
همين دم ميزنم مي نگذرم من
از ايندم تا که جانرا بسپرم من
همين دم ميزنم
در
شرع و تقوي
شدم
در
شرع و تقوي ذات مولي
همين دم ميزنم اينجا يقينم
شدست از ذات کل
در
خويش بينم
همين دم ميزنم زين برنگردم
که جانام يقين
در
سر توحيد
همين دم ميزنم مانند حلاج
ز وي
در
ذات وي بيشک رسيدم
دم او ميزنم اينجا نهاني
ز وي
در
ذات وي بيشک رسيدم
دم او ميزنم اينجا که يارم
يقين ذات من اينجا
در
ازل بود
مرا عطار اکنون پيش از اين گفت
نگهدار اينمهاني را ز ظاهر
وجودت رفت خواهد
در
سوي خون
که ذات کل ز وصل آمد پديدار
حقيقت وصل خواهد
در
رسيدن
از آن اين
در
حقيقت با تو بازست
سخن اين بار از دردست و شوقست
از آن بنموده است اسرار اعيان
چنانت درد عشق آمد
در
ايندل
ترا زان از حقيقت جمله ذوقست
چنانت درد عشق آمد
در
ايندل
که جانت شد
در
اعيان ناپديدار
سخن کز درد ميايد وصال است
در
آن مر نکته صد راز نهان است
سخن کز درد ميايد يقين است
صفحه قبل
1
...
1027
1028
1029
1030
1031
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن