167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • ميرفت و روان روان بدنبال
    تن در عقبش خميده ميرفت
  • بس (فيض) ز رفتنش غزل کاش
    در آمدنش قصيده ميرفت
  • خال معنبر برخي چون قمر
    زلف شکن در شکنم آرزوست
  • بکويت بيابم اگر رخصتي
    ببويت کنم عيش در کشورت
  • در غم عشق هر پري روئي
    سر شوريده سر بصحرائيست
  • ز سوز آتش عشق نگاري
    سراپاي وجودم در گرفتست
  • جنوني در سرم مأوا گرفتست
    سرم را سربسر سودا گرفتست
  • عاشقانرا در بهشت آرام نيست
    عشقبازي کار هر خودکام نيست
  • جائي نتوان نشست اي (فيض)
    کافسانه عشق در ميان نيست
  • گر نبودي مرگ مشکل ميشدي
    در بلا پايندگي تلخست تلخ
  • نباشد پسنديده جز آنکه حقش
    در آيات قرآن پسنديده باشد
  • غمگساري نماند در عالم
    بکسي از کسي فغان نرسيد
  • در سر چو خيال تو درآيد
    درهاي فرح برخ گشايد
  • چشم نگريسته در اغيار
    آن حسن و جمال را نشايد
  • آن شوخ که داد دلبري داد
    در فن ستمگريست استاد
  • بشوق طاعت و ذوق عبادت
    شراب معرفت در جام کردند
  • جهان را بهر انسان آفريدند
    در ايشان سر پنهان آفريدند
  • براي يک گل خودرو هزاران
    هزاران در هزاران آفريدند
  • در سر شوريده سودا ميرود
    کز کجا آمد کجاها ميرود
  • هر که در عشق ميتواند سوخت
    بجهنم رود ستم باشد
  • عاشقان محو يار ميباشند
    در غم عشق زار مي باشند
  • آنجماعت کز اهل معرفتند
    در تماشاي يار مي باشند
  • پيش روي او نهيد آئينه
    در کمند خود گرفتارش کنيد
  • گفتار نيک (فيض) شنيديد برملا
    در خلوتش بزشتي کردار بنگريد
  • خلايق جمله در خوابند الا
    دو چشم عاشقان بيدار باشد