167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • که تا اينجا نگردي ناپديدست
    تو چون در نبد جان ماندي گرفتار
  • از آن گشتي حقيقت عين پندار
    تو چون در بند يار خويش باشي
  • ز نفس اينجا يقين دلريش باشي
    نميگويم که جان در باز اينجا
  • فنا خواهد شدن در پيش جانان
    تو پيش از مرگ از جسمت فنا گرد
  • که در عين فنا يابي بقايت
    فنا شو پيش از آن کاينجا بميري
  • که در عين فنا گردي بديري
    تو ايندم جسم و جاني هست اينجا
  • طلسمت گردد اينجا گه عيان باز
    بيابي گنج ذاتت در بر خود
  • کز آن آيد يقين بخت پديدار
    در اول پايه چون گنجت نمايد
  • که هم در گنج آرند ناپديدت
    کنندت قصد جان اينجا بتحقيق
  • مکن مر خويش چون صاحب کريمي
    ولي در شرع اين ناگفتني به
  • که تا پيدا کند مر نيک از بد
    نبوت نيک و بد داند در اينجا
  • کند بيشک که بتواند در اينجا
    نبوت مر ترا بردار مردان
  • که در اعيان نبود او سر نگهدار
    چنان بد ديده او اسرار اينجا
  • که ميدانست کو ريزد يقين خون
    چنان بد ديده راز يار در راز
  • که در ديدار کل بشتافت اينجا
    از آن جام محبت خورد و دم زد
  • که جز او مي نديد از عين ديدار
    از آن جام محبت خورد در سر
  • که شد باطن مر او را جمله ظاهر
    از آن جام محبت خورد در راز
  • که او در اصل فطرت ذات کل شد
    از آن جام محبت خورد از دوست
  • ز جام دوست در حق حق به پيوست
    از آن جام يقين راز فنا ديد
  • بگفت اسرار در سر نهانش
    از آن جام يقين مست ازل شد
  • حقيقت از همه در پيش آمد
    از آن جام يقين تسليم کل شد
  • در آن تسليم او بي بيم و کل شد
    از آن جام يقين اينجايگه حق
  • چو مردان در ره حق گشت جانباز
    چو جان بازيد جسم اينجا برانداخت
  • حقيقت گشت موجود و هويدا
    چو جان بازيد جانان شد در اشيا
  • هم اندر دار او با يار پيوست
    چو جان بازيد در دلدار پيوست
  • حجاب از جان برافکند او بيکبار
    چو جان بازيد و سر در آخر کار
  • يکي در آخر از خود عين توحيد
    چو جان بازيد و سر شد باز سر ديد
  • يکي در آخر از خود عين توحيد
    اناالحق شد ز جسم و جان جدائي
  • اناالحق زد يکي در يکي بود
    زبانش خود خدا کل بيشکي بود
  • ترا کي سر گنج آيد پديدار
    که هستي در وجود و عين پندار
  • ترا نقاش جان در اصل فطرت
    نمودست اندر اينجا ديد قربت
  • ترا نقاش حاصل اين دل و جان
    بگرداني در او واصل دل و جان
  • ترا نقاش کل اصل يقين است
    در او سر حقيقت کفر و دين است
  • ترا نقاش جان پيدا تو پنهان
    چنين ماندي عجب در خويش حيران
  • درون خويش را نقاش بنگر
    عيان در جانست او را فاش بنگر
  • ببين او را و جان بر رويش افشان
    حقيقت جسم خود در سويش افشان
  • اگر بشناختي او را تو در دل
    کند ماننده منصور واصل
  • سرت از تن برد او در جدائي
    کند بنمايدت ديد خدائي
  • سر و تن هر دو در جانان شود گم
    پس آنگه بيشکي جانان شود هم
  • در اينمعني تو رهبر تا بداني
    که کلي اينست اسرار معاني
  • نيايي سر تو تا در سر ترا يار
    بننمايد درون جانت اسرار
  • در اين سر جان نهاده بر کف دست
    که اين سر مر يقين عطار را هست
  • در اين سر جان نخواهم باخت تحقيق
    سوي دلدار خواهم تاخت تحقيق
  • چو سر ديدم ز جان و سرگذشتم
    ز جان و دل بيک ره در گذشتم
  • گذشتم از سر و تن در غم عشق
    که چيزي مي نديدم جز غم عشق
  • حقيقت جانم اينجا در ميان است
    تو ميداني و فارغ از جهانست
  • سرم در خون و خاک ره بگردان
    رخ خود زين گدا اي شه مگردان
  • سرم در خاک و خون انداز ايجان
    حقيقت بيش از اين جان را مرنجان
  • سرم در خاک و خون انداز الحق
    که گفتم پيشت اي جان راز مطلق
  • سرم در خاک و خون انداز اينجا
    که تا يابم حقيقت باز اينجا
  • سرم در خاک و خون افکن بخواري
    که کردستم ز عشقت پايداري
  • سرم در خاک و خون افکن حقيقت
    برون آرم دل و جان از طبيعت
  • سرم در خاک و خون انداز اينجاي
    مرا ديدار از ديدت بيفزاي
  • کسي کو يافت ذات پاکت اينجا
    حقيقت ديد سر در خاکت اينجا
  • منم عطار مسکين اي دلارام
    که جان روي تو ديد در دلارام
  • به يک جايم بکش تا زنده گردم
    چو مردان در برت پاينده گردم
  • به يک جايم بکش اي راز بيچون
    چو مردان در برت پاينده گردم
  • يقين در سوي ديدارت شتابد
    از اين معني اگر ره بازيابي
  • رسيدست اينزمان در جان جان او
    چنان او را مسلم آمد اينراز
  • که شد از عشق خود در دوست سرباز
    حقيقت اينزمان شد راز ديده
  • که شه شد در مکان او باز ديده
    چو شاه اينجا بديد و زو خبر يافت
  • همه ذات عيان در يک نظر يافت
    چو شاه اينجا بداد از خود فنا شد
  • نظر کرد و حقيقت ديد او بود
    چنان شد عاقبت منصور در عشق
  • که خود را ديد او مشهور در عشق
    نبد منصور جانش جان جان بود
  • رسيده باز در عين هدايت
    بمنزل يافت خود را فارغ و خوش
  • شده در پيش جانان خرم و کش
    بمنزل يافت خود را راز ديده
  • که حق را ديد اندر خود نهان باز
    چنان آسوده شد در وصل دلدار
  • که اينجا کل بديد او اصل دلدار
    چنان آسوده شد در نور ذاتش
  • که کل بر ذات زد عين صفاتش
    صفات و ذات را در هم فتاده
  • که اندر شور بد انجام و آغاز
    فلک ديد و ملک در خويش گردان
  • فلک بد با ملک در خويش گردان
    يقين چون ديده اسرار بگشاد
  • حقيقت ماء و نار و خاک و کل باد
    همه در خويش ديد او خدا بود
  • درونش بود گردان هفت گردون
    درونش در يکي موجود حق ديد
  • بگويم پيش سالک يک بيک را
    يقين در جان عيان ماه ديد او
  • نظر بگشاد و نور شاه ديد او
    يقين در جان عيان مشتري يافت
  • خود اندر ذات کلي شهره ميديد
    يقين در جان عيان عرش اعظم
  • عيان ديد و اناالحق زد از آندم
    يقين در جان عيان لوح اعيان
  • از آن تابان شده ارواح قدسي
    يقين در جان عيان ميديد جنت
  • رسيده بود اندر عين قربت
    يقين در جان عيان ميديد اشيا
  • که ذراتش از او بد جمله آزاد
    يقين در جان خود ميديد مر آب
  • از آن اينجا عيان منصور حق ديد
    در آن جوهر نظر کرد از عياني
  • ز نور او همه سر نهاني
    در آن جوهر بديد او ذات بيچون
  • حقيقت ديد از آيات بيچون
    در آن جوهر همه تابان شده باز
  • حقيقت نور ابا از عز و اعزاز
    در آن جوهر نمود انبيا ديد
  • حقيقت مر عيان را اوليا ديد
    در آن جوهر چو ديد اسرارشان کل
  • که تابان بود از آنجا نور آدم
    در آن جوهر نظر ميکرد هر روح
  • حقيقت يافت اينجا جوهر روح
    در آن جوهر نظر ميکرد يکتا
  • خليل الله آنجا بود پيدا
    در آن جوهر نظر ميکرد جان ديد
  • عياي آنجاي اسميعيل از آن ديد
    در آن جوهر بديد او طور سينا
  • نمودش رخ ابي عين طبيعت
    در آن جوهر يقين يعقوب و يوسف
  • عيان ميديد بي عين تاسف
    در آن جوهر حقيقت ديد عيسي
  • از آن منصور شد کلي مؤيد
    در آن جوهر حقيقت مرتضي ديد
  • حسن نيز و شهيد کربلا ديد
    در آن جوهر تمامت اوليا يافت
  • حقيقت راز بيچون و چرا يافت
    در آن جوهر تمامت سالکانش
  • از آن جوهر چنين غوغا نمود او
    در آن جوهر نظر کرد و عيان ديد
  • همه نور محمد(ص) را از آن ديد
    محمد ديد در جوهر عياني
  • در آن جوهر حقيقت خود فنا يافت
    از آن دم زد که آدم يکدمش ديد
  • همه در جوهر کل ديد حاصل
    از آن دم زد که آن جوهر از آن بود
  • حقيقت پر بلا و رنج و ذل ديد
    از آن جوهر دم حق زد در اينجا
  • در او هر نور آنجا هست بنگر
    چو جوهر يابي اينجا گه تحقيق