167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • ز گنج ظاهرت مر جمله اشياست
    که در بود تو اينجا گاه پيداست
  • يکي گنجست پيدا و نهاني
    يقين در تو اگر اين کل بداني
  • يکي گنجست پر در الهي
    گرفته نور او مه تا بماهي
  • که تا اين گنج اينجا آشکارست
    نمودارم در آخر پنج و چارست
  • مرا گنجي است حاصل در دل و جان
    کرا بنمايم اينجا گنج پنهان
  • ز ماهي تا به مه ديدم همه گنج
    بسي بردم در اينجا گاه من رنج
  • مرا آن گنج اينجا رخ نمودست
    عجب آن گنج در گفت و شنودست
  • کرا بنمايم اينجا گنج معني
    مگر آنکو رسد در عين تقوي
  • سر تو بر سر گنج الهي است
    گدا بودي در آخر پادشاهيست
  • چو من عاشق در اين گنج تو هستم
    تو ميداني که بر رنج تو هستم
  • بزور اين گنج را برداشت منصور
    ورا در جمله عالم کرد مشهور
  • بزور اين گنج کي نتوان ستد باز
    يکي بين در اينجا نيک و بد باز
  • زهي منصور بگشاده در گنج
    نهاده جان و سر را بر سر گنج
  • زهي منصور گنج اينجا فشانده
    بسر در راز جانان تو بمانده
  • چو پير گنج در بگشود اينجا
    ترا مر گنج کل بنمود اينجا
  • چو پير گنج اين در برگشودت
    ترا اين گنج مر کلي نمودت
  • چو پير گنج ديدي گنج بردي
    که در اول حقيقت رنج بردي
  • ترا اين گنج شد اينجا پديدار
    ولي در گنج گشتي ناپديدار
  • ترا اين گنج معني شد مسلم
    که از معني زدي در گنج کل دم
  • بيک ره دم زدي در گنج اينجا
    برافکندي بکلي رنج اينجا
  • بيک ره گنج اينجا برفشاندي
    همه در سوي ذات خويش خواندي
  • بيانش جملگي با تست اينجا
    که او را در ميان جان تو پيدا
  • شدي و راز گفتي در نمودش
    فنا خواهي تو کردن بود بودش
  • ز تو عطار ديدار تو ديدست
    در اينجا عين اسرار تو ديدست
  • ز تو عطار اين سر يافت آسان
    از آن ميگردد او در خويش حيران
  • ز تو عطار در گفت و شنيدست
    چگويم کز هويدا نا پديدست
  • تو گنجي داده عطار در خويش
    که پرده بر گرفت اينجاي از خويش
  • توئي گنج و توئي منصور معني
    دميده در دم خود صور معني
  • در اينجا جوهري داري چو منصور
    که خواهد بود آن جوهر پر از نور
  • چو منصور است با تو در ميانه
    ز کشتن بين حيات جاودانه
  • حيات جان تو بعد مماتست
    در آخر مر ترا ديدار ذاتست
  • حياتي يافت خواهي آخر کار
    که ماني تا ابد در وصل دلدار
  • حياتي يافت خواهي عاشق آسا
    که باشي بيشکي در عشق يکتا
  • دهد آن جمله را مر جمله عشاق
    که تا گردند در آخر همه طاق
  • بنوش آن جام مي بي عين در خواست
    يقين مخفي شو اندر چار و سه شش
  • بنوش آن جام از سلطان جمله
    که جان باشد در آن لحظه مرا راست
  • درون باز يار در خلوت گزيدند
    چو احمد نوش کرد اين جام اينجا
  • بشد چون ديگران او مست دلدار
    در آن هستي حقيقت گشت هشيار
  • جمال جاودانش شد پديدار
    در آن مستي چنان هشيار حق بود
  • که از مستي بکل ديدار حق بود
    در آن مستي اساس شرع بنهاد
  • حقيقت اصل کل در شرع بگشاد
    رموز سر جانان با کس نگفت او
  • بجز حيدر ز ديگر مي نهفت او
    چنان در قربت دانش عيان شد
  • چنان بد دائما در عشق آگاه
    که ميدانست ايجا راز بيچون
  • که او بد در حقيقت رهبر دوست
    سجود دوست کرد و شکر او گفت
  • وليکن شهر ز ديد خود نهان شد
    چنان در سير قربت رفت جاويد
  • اگر چه در نمودش جيد آمد
    از آن بالاتر آنجا گه طلب کرد
  • تمامت افرينش در عرض ديد
    چنان ديد اندر اينجا عين ديدا
  • در آخر گر چه کل ديد آفرينش
    که ميخواهست کل بيند عيان يار
  • همه در خود بديد اندر حقيقت
    نمود ذات پاک انبيا رفت
  • همه در خود بديد اندر يکي بود
    وجود پاک او حق بيشکي بود
  • حقيقت ذات شد احمد در آندم
    بر او ارزني بد هر دو عالم
  • يقينش زان بد اينجا در نبوت
    که ديد آن شب ز اندر عين قربت
  • حقيقت حق شد و هم حق بديده
    در اينجاگه بکام دل رسيده
  • چنان بد در صفا ديدار اسرار
    که بد خود جان و دل اندر يقين يار
  • حقيقت چون چنان خود ديد در حق
    حقيقت من رآني گفت مطلق
  • ابا حيدر نهان سر بيان کرد
    علي را نيز هم در خود عيان کرد
  • حقيقت چون تو خود را در ببيني
    چو حيدر فارغ از هر بد نشستي
  • مگو اسرار با جاهل حقيقت
    که جاهل هست در عين طبيعت
  • اگر مي راز گوئي با کسي گوي
    که آرد مر ترا او روي در روي
  • يکي باشد ابا تو در معاني
    ابا او صرف کن اين زندگاني
  • مگو اسرار حق جانا تو با عام
    بترس از عام در شرح کالانعام
  • که اينجا اصل هست و فرع بنگر
    حقيقت اين بيان در شرع بنگر
  • بيان در شرع ايندم ميرود کل
    که مرعين حقيقت را تو بي ذل
  • چو راز دوست با خود گفتي اينجا
    در اسرار خود را سفتي اينجا
  • رسيدت در مشام جان حقيقت
    شدي فارغ تو از عين طبيعت
  • از آن دم در زدي اندر دم دوست
    که ديدي مغز جانت را تو بي پوست
  • از آن داري تو سر عشق دلدار
    که ميگوئي همه در ديدن يار
  • خدا بنمود رازت گفت سرباز
    در آخر پيش روي يار سرباز
  • تو اينجا يافتي تا خوش بداني
    که بگشاده در گنج معاني
  • ترا اين گنج معني دوست دادست
    حقيقت گنج اينجا در نهادست
  • ز دنيا گر چه در آخر فنايست
    هميدون عاقبت ديد لقايست
  • ز دنيا گفتن تو راز حق بود
    که گوشت در يقين از دوست بشنود
  • در اين دنيا بجز نامي نماند
    که هر کس را سرانجامي نماند
  • بجز نيکي مکن در هيچ بابي
    که تا هرگز نه بيني تو غذابي
  • ز نيکي حق در اينجا رخ نمودست
    ز نيکي جملگي پاسخ نمودست
  • هر آنکو کرد نيکي بد نديد او
    حقيقت در ميان خود نديد او
  • چه بد باشد ز نيکي کردن ايدوست
    بنه در پيش نيکي گردن ايدوست
  • دلا نيکي کن و بد را مينديش
    که نيکي آيدت پيوسته در پيش
  • به نيکي کوش و در نيکي سخن گوي
    که از نيکي ببردي از سخن گوي
  • مشو غره ببد کردن در اينجا
    که ناگه بشکند هر گردن اينجا
  • چنان در نيکوي خود کرد تسليم
    ز حق بد دائما با ترس و با بيم
  • نکرد آزار کس در دار دنيا
    پس آنگه رفت تا ديدار مولي
  • در آن سر مي بداني کين چه سر بود
    خوشا آنکس که اينجا با خبر بود
  • در آن سر هر که نيکي کرده باشد
    بسوي دوست نيکي بوده باشد
  • از آن جوهر همه اشيا پديدست
    ولي در قعر دريا ناپديدست
  • از آن جوهر در اينجاي بي نشانست
    که کس اسرار جوهر مي ندانست
  • از آن جوهر که در جانست پيدا
    حقيقت نور جانانست پيدا
  • از آن نورست تابان هر دو عالم
    نمايد نور خود در جان دمادم
  • از آن نور است اينجا جوهر جان
    که در صورت شدست اينجاي رخشان
  • از آن نور است در آيينه آب
    که ميگردد وي اندر کل با شتاب
  • حقيقت نور ذاتست و در او گم
    شده هر ذره همچون عين قلزم
  • از آن نوري تو اي گمکرده راهت
    که اشيا بود در ديدار شاهت
  • ز اصل ذات کل پيوسته بودي
    از آن در جزو و کل پيوسته بودي
  • سوي خاک آمدي از عالم پاک
    وطن کردي عجب در حقه خاک
  • سوي خاک آمدي کردي وطن تو
    شدي تابان عجب در عين تن تو
  • سوي خاک آمتدي اي نور جانان
    وطن کردي در اينجا گشته پهلو
  • ز يک جوهر دمادم لون بر لون
    عجايب ساختي در عالم کون
  • عجب نقشي کنون در حقه خاک
    ز بهرت هست گردان عين افلاک
  • در اينجا منزلي کردي عجب خوش
    ز باد و آب و خاک و ديد آتش
  • در اينجا منزلت نبود حقيقت
    که خواهي کرد از اينمنزل طريقت