نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
مشو
در
خط از پند خاقاني اي جان
که اين خوش حديثي است بر دفتر افکن
چون ببارم اشک گرم، آتش زنم
در
عالمي
شعر خاقاني است گوئي اشک آتش زاي من
خاقاني است جوجو
در
آرزوي او
او خود به نيم جو نکند آرزوي من
بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن
بنده بايد بودن و
در
بيع جانان آمدن
از عتاب دوستان چون سايه نتوان
در
رميد
جان فشاندن بايد و چون سايه بيجان آمدن
شرط خاقاني است از کفر آشکارا دم زدن
پس نهان از خاکيان
در
خون ايمان آمدن
آن کز تف عشق توست
در
تب
جويان ز لب تو مهر تسکين
در
ازل بر جان خاقاني نهادي مهر مهر
تا ابد بي رخصت خاقان اعظم برمکن
در
عشوه وصل او عمري به کران آرم
گرچه ز خرد نبود زهري به گمان خوردن
در
راه وفاي او شد شيفته خاقاني
هر روز قفاي نو از دست زمان خوردن
آن عقل که برد نام بالايش
سر چون سر خامه
در
نشيبش بين
روزي که حساب کشتگان گيرد
خاقاني را
در
آن حسيبش بين
لرزه برق
در
سحاب دل است
ناله رعد ز امتحان بشنو
گرچه جاني از نظر پنهان مشو
رحم کن
در
خون جان اي جان مشو
گر بپيچم
در
کمند زلف تو
چون کمند از شرم، رخ پيچان مشو
گشته چون من کشته اي زنار دار
جان عيسي
در
صليب موي تو
از پي خون ريز جان خاکيان
شهربندي شد فلک
در
کوي تو
ديده کافوري و جان قيري کند
در
سيه کاري سپيدي خوي تو
شهري دل
در
آستين، بر درش آستان نشين
اينت مسيح راستين درد نشان کيست او
تا نهادي حسن را دار الخلافه زير زلف
هست دار الملک فتنه
در
سر مژگان تو
رخت تمناي دل بر
در
عشاق نه
تخت شهنشاه عشق بر سر آفاق نه
صبح اميد مرا به تاختن هجر
برده و
در
تنگناي شام شکسته
از تو وفا چون طلب کنم که
در
اين عهد
هست طلسم وفا مدام شکسته
پيمان مهر بسته هم
در
زمان شکسته
پيوند وصل داده هم بر اثر بريده
جان من از خيالت
در
عالم وصالت
هردم هزار منزل راه خطر بريده
در
سايه رکابت دلها ببين فتاده
بر پايه سريرت سرها نگر بريده
خاقاني از هوايت
در
حلقه ملامت
زنجيرها گسسته وز يکدگر بريده
اي عاقلان را بارها بر لب زده مسمارها
وي خستگان را خارها
در
جاي خواب انداخته
دل بر خسي بگماشتي کز خاک ره برداشتي
خاکي دلم بگذاشتي
در
خون ناب انداخته
آن خون سياوش از خم جم
چون تيغ فراسياب
در
ده
تا ز آتش غم روان نسوزد
آن طلق روان ناب
در
ده
تا جرعه اديم گون کند خاک
آن لعل سهيل تاب
در
ده
منديش که آب کار ما رفت
آوازه کار آب
در
ده
زلف تو کمند توسنان است
مشکين سر زلف تاب
در
ده
خاقاني را دمي به خلوت
بنشان و بدو شراب
در
ده
گوئي به هيچ عهدي يک آشنا نبوده است
اين قحط آشنايان
در
روزگار من چه
اسب از
در
من مران و مگذر
هان نعل بهات جان نهاده
يک وعده
در
دو ماهم داده که مي بيايم
چاکر به انتظارت دو چشم چار کرده
مژگان پر ز کينت
در
غم فکنده دل را
لب هاي شکرينت غم خوش گوار کرده
دل را کمند زلفت از من کشان ببرده
در
پيچ عنبرينت آن را فسار کرده
پشت
در
تو هر شب خاقاني از هوايت
دو چشم نرگسين را خونابه بار کرده
درا تا سيل بنشانم ز ديده
گهر
در
پايت افشانم ز ديده
بيا از گرد ره
در
ديده بنشين
که گرد راه بنشانم ز ديده
ديدي که دل چگونه ز من
در
ربوده اي
پنداشتي که بر سر گنج اوفتاده اي
با بلاها بساز و تن
در
ده
کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوي
اين کارهاي من که گره
در
گره شده است
بگشادمي يکايک اگر چيره دستمي
قطره اي خون نماند
در
رگ عمر
نشتر غمزه قزل چه خوري
گر سليمان نه اي به ديودلي
در
پري خانه چون وطن کردي
خاک بغداد
در
آب بصرم بايستي
چشمه دجله ميان جگرم بايستي
پرده ها دارد بغداد و
در
او گنج روان
با همه خستگي آنجا گذرم بايستي
صفحه قبل
1
...
1018
1019
1020
1021
1022
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن