167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • مشو در خط از پند خاقاني اي جان
    که اين خوش حديثي است بر دفتر افکن
  • چون ببارم اشک گرم، آتش زنم در عالمي
    شعر خاقاني است گوئي اشک آتش زاي من
  • خاقاني است جوجو در آرزوي او
    او خود به نيم جو نکند آرزوي من
  • بر سر بازار عشق آزاد نتوان آمدن
    بنده بايد بودن و در بيع جانان آمدن
  • از عتاب دوستان چون سايه نتوان در رميد
    جان فشاندن بايد و چون سايه بيجان آمدن
  • شرط خاقاني است از کفر آشکارا دم زدن
    پس نهان از خاکيان در خون ايمان آمدن
  • آن کز تف عشق توست در تب
    جويان ز لب تو مهر تسکين
  • در ازل بر جان خاقاني نهادي مهر مهر
    تا ابد بي رخصت خاقان اعظم برمکن
  • در عشوه وصل او عمري به کران آرم
    گرچه ز خرد نبود زهري به گمان خوردن
  • در راه وفاي او شد شيفته خاقاني
    هر روز قفاي نو از دست زمان خوردن
  • آن عقل که برد نام بالايش
    سر چون سر خامه در نشيبش بين
  • روزي که حساب کشتگان گيرد
    خاقاني را در آن حسيبش بين
  • لرزه برق در سحاب دل است
    ناله رعد ز امتحان بشنو
  • گرچه جاني از نظر پنهان مشو
    رحم کن در خون جان اي جان مشو
  • گر بپيچم در کمند زلف تو
    چون کمند از شرم، رخ پيچان مشو
  • گشته چون من کشته اي زنار دار
    جان عيسي در صليب موي تو
  • از پي خون ريز جان خاکيان
    شهربندي شد فلک در کوي تو
  • ديده کافوري و جان قيري کند
    در سيه کاري سپيدي خوي تو
  • شهري دل در آستين، بر درش آستان نشين
    اينت مسيح راستين درد نشان کيست او
  • تا نهادي حسن را دار الخلافه زير زلف
    هست دار الملک فتنه در سر مژگان تو
  • رخت تمناي دل بر در عشاق نه
    تخت شهنشاه عشق بر سر آفاق نه
  • صبح اميد مرا به تاختن هجر
    برده و در تنگناي شام شکسته
  • از تو وفا چون طلب کنم که در اين عهد
    هست طلسم وفا مدام شکسته
  • پيمان مهر بسته هم در زمان شکسته
    پيوند وصل داده هم بر اثر بريده
  • جان من از خيالت در عالم وصالت
    هردم هزار منزل راه خطر بريده
  • در سايه رکابت دلها ببين فتاده
    بر پايه سريرت سرها نگر بريده
  • خاقاني از هوايت در حلقه ملامت
    زنجيرها گسسته وز يکدگر بريده
  • اي عاقلان را بارها بر لب زده مسمارها
    وي خستگان را خارها در جاي خواب انداخته
  • دل بر خسي بگماشتي کز خاک ره برداشتي
    خاکي دلم بگذاشتي در خون ناب انداخته
  • آن خون سياوش از خم جم
    چون تيغ فراسياب در ده
  • تا ز آتش غم روان نسوزد
    آن طلق روان ناب در ده
  • تا جرعه اديم گون کند خاک
    آن لعل سهيل تاب در ده
  • منديش که آب کار ما رفت
    آوازه کار آب در ده
  • زلف تو کمند توسنان است
    مشکين سر زلف تاب در ده
  • خاقاني را دمي به خلوت
    بنشان و بدو شراب در ده
  • گوئي به هيچ عهدي يک آشنا نبوده است
    اين قحط آشنايان در روزگار من چه
  • اسب از در من مران و مگذر
    هان نعل بهات جان نهاده
  • يک وعده در دو ماهم داده که مي بيايم
    چاکر به انتظارت دو چشم چار کرده
  • مژگان پر ز کينت در غم فکنده دل را
    لب هاي شکرينت غم خوش گوار کرده
  • دل را کمند زلفت از من کشان ببرده
    در پيچ عنبرينت آن را فسار کرده
  • پشت در تو هر شب خاقاني از هوايت
    دو چشم نرگسين را خونابه بار کرده
  • درا تا سيل بنشانم ز ديده
    گهر در پايت افشانم ز ديده
  • بيا از گرد ره در ديده بنشين
    که گرد راه بنشانم ز ديده
  • ديدي که دل چگونه ز من در ربوده اي
    پنداشتي که بر سر گنج اوفتاده اي
  • با بلاها بساز و تن در ده
    کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوي
  • اين کارهاي من که گره در گره شده است
    بگشادمي يکايک اگر چيره دستمي
  • قطره اي خون نماند در رگ عمر
    نشتر غمزه قزل چه خوري
  • گر سليمان نه اي به ديودلي
    در پري خانه چون وطن کردي
  • خاک بغداد در آب بصرم بايستي
    چشمه دجله ميان جگرم بايستي
  • پرده ها دارد بغداد و در او گنج روان
    با همه خستگي آنجا گذرم بايستي