نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
زهر غم خويشم ده تا عمر خوشت گويم
خاک
در
خويشم خوان تا تاج سرت خوانم
چون درد توام گيرد دامان غمت گيرم
آيم به سر کويت وز
در
به درت خوانم
از محنت خاقاني بس بي خبري ويحک
دانم نشوي
در
خط گر بي خبرت خوانم
طاووس خودآرائي
در
زيور زيبائي
گر ديده قبول آيد بر زيورت افشانم
در
قيمت لعل تو چه ارزد
ما ارچه هزار کان فرستيم
ديده
در
کار لب و خالش کنم
پيشکش هم جان و هم مالش کنم
صد رنگ بياميزم چه سود که
در
تو
مهري که نبوده است سرشتن نتوانم
جاي تو
در
دل شکسته ماست
که تو ريحان و ما سفال توايم
چون بوي تو ديدم نفس صبح و ز غيرت
در
آينه صبح به بوي تو نديدم
از شب هجران بپرس تا به چه روزم
ز آتش سودا ببين که
در
چه گدازم
داو دل و جان نهم به عشقت
در
شدره اوفتاد نردم
اي سرو سهي که
در
فراقت
چون زرين نال زار و زردم
با لشکر هجر تو همه سال
ز اميد وصال
در
نبردم
با آتش و آب ديده و دل
گرد
در
تو چو باد گردم
خوش خوش از عشق تو جاني مي کنم
وز گهر
در
ديده کاني مي کنم
بر سر عقل آستيني مي زنم
از
در
صبر آستاني مي کنم
در
تن خويش از براي قوت او
مغزي از هر استخواني مي کنم
من
در
طلب يارم ز اغيار نينديشم
پايم به سر گنج است از مار نينديشم
ور جان ز بن دندان
در
عرض لبش آرم
هم پيش کشي دانم بازار نينديشم
دين و دنيا حجاب همت ماست
هر دو
در
پاي دلبر اندازيم
دوست
در
روي ما چو سنگ انداخت
ما به شکرانه شکر اندازيم
يا مرا بر
در
ميخانه آن ماه بريد
که خمار من از آنجاست هم آنجا شکنم
از ضعيفي که تنم هست نهان گشته چنانک
سال ها هست که
در
آرزوي خويشتنم
واپسين يار مني
در
عشق تو
روز برنائي به پيشين آورم
عار چون داري ز خاقاني که فخر
از
در
تاج سلاطين آورم
ما رطل هاي درد تو زان
در
کشيده ايم
کز رمزهاي درد تو سري گشاده ايم
سلطان جمال است او من بر
در
ايوانش
تن خاک همي سازم جان بنده همي دارم
در
اين ميدان جانبازان اگر انصاف مي خواهي
چو خاقانيت شيدائي نمي بينم، نمي بينم
چه درياست عشقت که هرچند
در
وي
صدف جويم الا نهنگي نبينم
همه خلق
در
بند بينم پس آخر
به همت يک آزاد رنگي نبينم
در
اين عالم که آب روي من رفت
بدان عالم شدن رويي ندارم
خضر لب تشنه
در
اين باديه سرگردان داشت
راه ننمود که بر چشمه حيوان برسم
شب تار و ره دور و خطر مدعيان
تا
در
دوست ندانم به چه عنوان برسم
در
شهادتگه عشق است رسيدن مشکل
خاقني راه چنان نيست که آسان برسم
در
کعبه شش جهت که عشق است
خاقاني را مجاور آرم
وين مرکب سراي بقا را به رغم خصم
جل درکشيده پيش
در
او کشيده ام
گوئي که بر جنيبت وهم از ره خيال
در
باغ فضل صدر افاضل چريده ام
جبريل وار باد معاني به فر او
در
آستين مريم خاطر دميده ام
ليکن بدان ديار نيابم ز ترس آنک
پرآبهاست
در
ره و من سگ گزيده ام
دلا زارت برون نتوان نهادن
قدم
در
موج خون نتوان نهادن
در
اين منزل رصد جهان مي ستاند
گنه بر رهنمون نتوان نهادن
سرت خاقانيا
در
بيم راهي است
کز آنجا پي برون نتوان نهادن
چو
در
گنبدي هم صف مردگاني
ز گنبد برون شو بقايي طلب کن
اي خيال يار
در
خورد آمدي
بي تو داني هيچ نگشايد ز من
غصه آسمان خورم دم نزنم، دريغ من
در
خم شست آسمان بسته منم، دريغ من
پيش حيات دوستان گر سپرم عجب تر آنک
کز پس مرگ دشمنان
در
حزنم، دريغ من
چه راني کشتي انديشه
در
خشک
گرت سوزي است طوفان تازه گردان
نيکوان خلد بالاي سرت نظاره اند
يک نظر بنماي و آشوبي
در
ايشان درفکن
اگر با غمت گرم
در
کار نايم
ز دم هاي سردم گره دربر افکن
اگر نزل عشقت بجز جان فرستم
به خاکش فرو نه، برون
در
افکن
صفحه قبل
1
...
1017
1018
1019
1020
1021
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن