167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • گيسوان نگار شد گويي
    واندرو در بنات نعش و پرن
  • مهر رنگي چو در کسوف شود
    به لآلي معاني آبستن
  • در گشاده وليش را نصرت
    راه بسته عدوش را خذلان
  • چرخ مانند گرزني که بود
    اندرو در و گوهر گرزن
  • در دلم ترجمان شده کلکي
    چون زبانم همي گشاده سخن
  • اي سخاي تو در جهان ساير
    وانکه گرداردي سخات بدن
  • در صفت عدل او
    مدح به گردون رسان
  • سياست ملک را
    پيش تو در يک زمان
  • عادلي و عدل تو
    رسيد در هر مکان
  • واندر دل مهربانت افتاده
    در زاري کار من نظر کرده
  • آسمانيست بر جهان هنر
    آفتابيست در ميان سپاه
  • هم مرا دشمنست گشت فلک
    کوششم در زمانه هست تباه
  • در سمج هاي حبس نشسته
    با حلقه هاي بند خميده
  • بي بيم در حوادث جسته
    بي باک با سپهر چخيده
  • ادبار در دم تو نشسته
    افلاس بر سر تو رسيده
  • در چشم تو اميد گلي را
    صد خار انتظار خليده
  • شغل همه دولت قرار داده
    در مرکز دولت قرار کرده
  • اقبال تو مانند گل شکفته
    در ديده بدخواه خار کرده
  • اي روز بزرگيت را سعادت
    در دهر بسي انتظار کرده
  • جهان شهرياري که در شهرياري
    زمانه ندارد چنو شهرياري
  • تا عزيزي نبيندم به جهان
    در بلاي نياز چون خواري
  • بنده مسعود سعد سلمان را
    بيهده در سپرد مکاري
  • يکي دوزخي باشدي سهمگين
    که دوزخ در آسيب آن باشدي
  • وگر مهر تو نيستي در جهان
    فلک سخت نامهربان باشدي
  • در جور مخرب رسيده عدلت
    بنموده بدو کارگر درازي