167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • روز عمرم در شب افتاده است باز
    وز شبم روز عنا زاده است باز
  • گويي اندر دامن آمد پاي دل
    کز پي آن در سر افتاده است باز
  • سينه من کآسمان در خون اوست
    از خرابي محنت آباد است باز
  • از مژه در آتشين آبم که دل
    تف اين غمها برون داده است باز
  • رخت جان بربند خاقاني ازآنک
    دل در غم خانه بگشاده است باز
  • در سر کار هوا شد دين و دل
    هم نظر زان کار نگسستي هنوز
  • نسيم صبح جانم را وديعت آورد بويش
    ازين به تحفه در باري نپندارم که دارد کس
  • در ساحت زمين مطلب کيمياي انس
    کاندر خزانه ها فلک هم نيافت کس
  • چندين مگوي مرهم و مرهم که هر که بود
    در خستگي فروشد و مرهم نيافت کس
  • در چار بالش عدم آي از بساط کون
    کاينجا دم مراد مسلم نيافت کس
  • آسمان در خون خاقاني چراست
    کاين مهم را نامزد خوي تو بس
  • در آغوش دو عالم غنچه زخمي نمي گنجد
    هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش
  • در درد فراق تو دل من
    جان داد و نکرد هيچ دردش
  • خاصه که به شعر بي نظير است
    در جمله آفتاب گردش
  • من به دندان گوشه دل چون خورم
    کو چنان در گوشه ديد آرام خويش
  • جز بدين رطل گلين هيچ عمارت نکنم
    چار ديوار گلين را که در او مهمانم
  • کو صبح که بار شب کشيدم
    در راه بلا تعب کشيدم
  • در بوستان عهد شنيدم که ميوهاست
    جستم به چند سال و گيايي نيافتم
  • خواني نهاد دهر به پيشم ز خوردني
    جز قرص آفتاب در آن خوان نيافتم
  • در مصر انتظار چو يوسف بمانده ام
    بسيار جهد کردم و کنعان نيافتم
  • زير دست غم تو مهره صفت
    در کف حقه باز مي غلطم
  • تو مرا مي کشي به خنجر لطف
    من در آن خون به ناز مي غلطم
  • از پي سجده رخ تو چنان
    عابدان در نماز مي غلطم
  • بر سر سنبل رخ تو چنانک
    آهوان در طراز مي غلطم
  • بر مردم اعتماد نمانده است در جهان
    گفتي که اعتماد، مگو زينهار هم
  • يک اهل نماند پس چرا چشم
    زين پرده در آن فرو ندوزم
  • هر خار که گلبن طمع داشت
    در چشم نمک فشان شکستم
  • من بودم و يک کليد گفتار
    هم در غلق دهان شکستم
  • ز خاک پاشي در دستخون فرومانديم
    ز پاک بازي نقش فنا فرو خوانديم
  • تا کي چو ترازو از زباني
    در گردن زه کشيده باشم
  • زان بيم که از نفس بميرد
    در کام نفس شکسته دارم
  • نه چنوهم کمان کشم بر خلق
    بهر يک شب که در کمين باشم
  • چون من امروز در ميانه نيم
    چه ميانجي کفر و دين باشم
  • در گريه وداع تذروان کبک لب
    طاووس وار پاي گل آلود مي بريم
  • کشتي ما در گذشتن خواست از گيتي و ليک
    هفته اي هم سوزن عيسيش لنگر ساختيم
  • به باغ وصل تو گر شرط من يزيد رود
    هزار طوبي در عرض يک گياه نهم
  • به آسمان شکني آه من ميان دري است
    مراد آه توئي در کنار آه نهم
  • از من دواسبه قافله صبر درگذشت
    ما در ميان راه و غبار اوفتاده ايم
  • اندر بلا همي کندم آزمون بلي
    در آتش از براي عيار اوفتاده ايم
  • چون به در اختيار نيست مرا بار
    گرد سرا پرده مراد چه پويم
  • از در من عافيت چگونه درآيد
    چون نشود پاي محنت از سر کويم
  • بس که شدم کوفته در آتش اندوه
    گوئي مردم نيم که آهن و رويم
  • تيره شد آبم ز بس درنگ در اين خاک
    کاش اجل سنگ بر زدي به سبويم
  • گفتي ز جهان نشسته اي دست
    در گوش جهان بگوي شستيم
  • نام تو چون بر زبان مي آيدم
    آب حيوان در دهان مي آيدم
  • تا همايم خوانده اي در کام دل
    هر نواله استخوان مي آيدم
  • در صف عشاق خاقاني منم
    کاسب معني زير ران مي آيدم
  • گه گه زني از شوخي حلقه در خاقاني
    خانه همه خون بيني، سر درنکني دانم
  • گرچه به عراق اندر سلطان سخن گشتي
    جز خاک در سلطان افسر نکني دانم
  • در ره دمي به تربت بسطام برزنم
    وز طوس و روضه آرزوي جان برآورم