نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.17 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
سلطان نيکواني و بيداد مي کني
مي کن که دست شحنه به تو
در
نمي شود
کردم هزار يارب و
در
تو اثر نکرد
يارب مگر سعادت ياور نمي شود
نيست اميدم که
در
راه دلم
شحنه اميد را کاري رسد
نيستم ممکن که
در
باغ جهان
دست من بر شاخ گلناري رسد
از تو پرسم
در
چنين غم مرد را
جان رسد بر لب؟ بگو آري رسد
تا عشق بود عقل روا نيست که مردان
در
مملکت عاشقي انباز نخواهند
آنان که چو من بي پر و پروانه عشقند
جز
در
حرم جانان پرواز نخواهند
در
مذهب عشاق چنان است شريعت
کان را که بکشتند ديت باز نخواهند
در
کتم عدم هنوز موقوف است
آن سينه که سوزش تو را شايد
با دستان غم تو مي سازم
گر ناز تو زخمه
در
نيفزايد
مکن هيچ تقصير
در
کشتن من
که کار عزيزان خطر برنتابد
به کامت ز تنگي سخن
در
نگنجد
ميان تو جان را کمر برنتابد
در
جفا هم جنس عالم بود ليک
آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد
خار غم
در
راه خاقاني نهاد
وز پي برداشتن قد خم نکرد
من
در
غم تو عقيق مي گريم
دانم که عقيق تو شکر خندد
مايه من کيمياي عشق توست
مايه
در
وجه زيان نتوان نهاد
دست دست توست و جان ماواي تو
پاي صورت
در
ميان نتوان نهاد
به ديداري قناعت کردم از دور
که تو ماهي و مه
در
برنيايد
اگر روزم فرو شد
در
غم تو
فرو شو گو قيامت برنيايد
نيست
در
حضرت زلف تو مرا باک رقيب
خاصه خلوت شه طاعت دربان نبرد
وين طرفه که
در
هواي وصلت
آن مرغ پرد که پر ندارد
در
درد توام، تو فارغ از من
کس دردي ازين بتر ندارد
نامزد نيکوئي بر
در
ايوان توست
نامزد خرمي چشم نژند تو باد
دل بي نسيم وصلت تنها چه خاک بيزد
جان
در
شکنج زلفت پنهان چه کار دارد
تا پرده گشت مويت
در
پرده رفت رويت
روز جهان فرو شد راز نهان برآمد
وصل تو به وهم
در
نمي آيد
وصف تو به گفت برنمي آيد
شد عمر و عماري وصال تو
از کوي اميد
در
نمي آيد
ناگاه کودکي گفت ديدم دلي شکسته
در
دام زلف ياري افتاد و مبتلا شد
عشقت آن اژدهاست
در
تن من
که دلم درد و جگر خايد
سالها شد که مرغ
در
سفر است
که به هيچ آشيان فرو نايد
آتش عشق تو
در
نهاد من افتاد
دود ز خاقاني آشکار برآورد
نسيم صبح جانم را وديعت آورد بويش
ازين به تحفه
در
باري نپندارم که کس دارد
در
پيش خسان اگر نهي خواني
هم بي نمک منافقي بايد
در
هر کنجي است تازه عذرائي
اما نظر تو وامقي بايد
دلم زنهاري است آنجا،
در
آن کوش
که باز آري دل زنهاري اي باد
عقلم آواره صفت مي بدود
در
پي تو
گر به کويت نرسد هم به مقامي برسد
شاهد روز
در
دو حجره خواب
حاضر آمد طلاق خواب دهيد
در
آويزش زلفت آويخت جانم
که صيد از نگون سر شدن درنماند
چو
در
بيشه روزگار افتد آتش
چو من مرغي از بابزندر نماند
شب همه مهتاب و من کردم سربازيي
بس که سر شبروان،
در
شب مهتاب شد
زلف چليپا خمش
در
بن ديرم نشاند
لعل مسيحا دمش بر سر دارم ببرد
عشق برون آورد مهره ز دندان مار
آمد و دندان کنان
در
دم مارم ببرد
تا
در
لبش خزينه همه لعل و گوهر است
درويش را زکات ز مالش کجا رسد
پاي خاکي کن
در
آکز چشم خونين هر نفس
گوهر اندر خاک پايت رايگان خواهم فشاند
سخن با او به موئي درنگيرد
وفا از هيچ روئي
در
نگيرد
ازين رنگين سخن خاقانيا بس
که با او رنگ جوئي
در
نگيرد
ز چشم کافر تو هر زماني
هزاران رخنه
در
ايمان بيايد
گل رخسار تو تا جيب بگشاد
خرد را خار
در
دامان بيايد
در
جان مي زند هجر تو ديري است
که بانگ حلقه و سندان بيايد
با او سخن از کنار گفتم
در
خط شد و کار برنيامد
صفحه قبل
1
...
1014
1015
1016
1017
1018
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن