167906 مورد در 0.17 ثانیه یافت شد.

ديوان خاقاني

  • سلطان نيکواني و بيداد مي کني
    مي کن که دست شحنه به تو در نمي شود
  • کردم هزار يارب و در تو اثر نکرد
    يارب مگر سعادت ياور نمي شود
  • نيست اميدم که در راه دلم
    شحنه اميد را کاري رسد
  • نيستم ممکن که در باغ جهان
    دست من بر شاخ گلناري رسد
  • از تو پرسم در چنين غم مرد را
    جان رسد بر لب؟ بگو آري رسد
  • تا عشق بود عقل روا نيست که مردان
    در مملکت عاشقي انباز نخواهند
  • آنان که چو من بي پر و پروانه عشقند
    جز در حرم جانان پرواز نخواهند
  • در مذهب عشاق چنان است شريعت
    کان را که بکشتند ديت باز نخواهند
  • در کتم عدم هنوز موقوف است
    آن سينه که سوزش تو را شايد
  • با دستان غم تو مي سازم
    گر ناز تو زخمه در نيفزايد
  • مکن هيچ تقصير در کشتن من
    که کار عزيزان خطر برنتابد
  • به کامت ز تنگي سخن در نگنجد
    ميان تو جان را کمر برنتابد
  • در جفا هم جنس عالم بود ليک
    آنچه او کرد از جفا، عالم نکرد
  • خار غم در راه خاقاني نهاد
    وز پي برداشتن قد خم نکرد
  • من در غم تو عقيق مي گريم
    دانم که عقيق تو شکر خندد
  • مايه من کيمياي عشق توست
    مايه در وجه زيان نتوان نهاد
  • دست دست توست و جان ماواي تو
    پاي صورت در ميان نتوان نهاد
  • به ديداري قناعت کردم از دور
    که تو ماهي و مه در برنيايد
  • اگر روزم فرو شد در غم تو
    فرو شو گو قيامت برنيايد
  • نيست در حضرت زلف تو مرا باک رقيب
    خاصه خلوت شه طاعت دربان نبرد
  • وين طرفه که در هواي وصلت
    آن مرغ پرد که پر ندارد
  • در درد توام، تو فارغ از من
    کس دردي ازين بتر ندارد
  • نامزد نيکوئي بر در ايوان توست
    نامزد خرمي چشم نژند تو باد
  • دل بي نسيم وصلت تنها چه خاک بيزد
    جان در شکنج زلفت پنهان چه کار دارد
  • تا پرده گشت مويت در پرده رفت رويت
    روز جهان فرو شد راز نهان برآمد
  • وصل تو به وهم در نمي آيد
    وصف تو به گفت برنمي آيد
  • شد عمر و عماري وصال تو
    از کوي اميد در نمي آيد
  • ناگاه کودکي گفت ديدم دلي شکسته
    در دام زلف ياري افتاد و مبتلا شد
  • عشقت آن اژدهاست در تن من
    که دلم درد و جگر خايد
  • سالها شد که مرغ در سفر است
    که به هيچ آشيان فرو نايد
  • آتش عشق تو در نهاد من افتاد
    دود ز خاقاني آشکار برآورد
  • نسيم صبح جانم را وديعت آورد بويش
    ازين به تحفه در باري نپندارم که کس دارد
  • در پيش خسان اگر نهي خواني
    هم بي نمک منافقي بايد
  • در هر کنجي است تازه عذرائي
    اما نظر تو وامقي بايد
  • دلم زنهاري است آنجا، در آن کوش
    که باز آري دل زنهاري اي باد
  • عقلم آواره صفت مي بدود در پي تو
    گر به کويت نرسد هم به مقامي برسد
  • شاهد روز در دو حجره خواب
    حاضر آمد طلاق خواب دهيد
  • در آويزش زلفت آويخت جانم
    که صيد از نگون سر شدن درنماند
  • چو در بيشه روزگار افتد آتش
    چو من مرغي از بابزندر نماند
  • شب همه مهتاب و من کردم سربازيي
    بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد
  • زلف چليپا خمش در بن ديرم نشاند
    لعل مسيحا دمش بر سر دارم ببرد
  • عشق برون آورد مهره ز دندان مار
    آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد
  • تا در لبش خزينه همه لعل و گوهر است
    درويش را زکات ز مالش کجا رسد
  • پاي خاکي کن در آکز چشم خونين هر نفس
    گوهر اندر خاک پايت رايگان خواهم فشاند
  • سخن با او به موئي درنگيرد
    وفا از هيچ روئي در نگيرد
  • ازين رنگين سخن خاقانيا بس
    که با او رنگ جوئي در نگيرد
  • ز چشم کافر تو هر زماني
    هزاران رخنه در ايمان بيايد
  • گل رخسار تو تا جيب بگشاد
    خرد را خار در دامان بيايد
  • در جان مي زند هجر تو ديري است
    که بانگ حلقه و سندان بيايد
  • با او سخن از کنار گفتم
    در خط شد و کار برنيامد