نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان خاقاني
زخم زمانه را
در
مرهم پديد نيست
دارو بر آستانه عالم پديد نيست
در
زير آبنوس شب و روز هيچ دل
شمشادوار تازه و خرم پديد نيست
خاقانيا دمي که وبال حيات توست
در
سينه کن به گور که همدم پديد نيست
شکست روزم
در
شب چه روز اميد است
گذشت آب من از سرچه جاي دامان است
حصن جان ساز
در
جهان خلوت
دو جهان ملک و يک زمان خلوت
خلوتي کش تو
در
ميان باشي
کرم پيله کند چنان خلوت
همچو تيز از ميان ياراي بس
باش چون تيغ
در
ميان خلوت
بر
در
کهف شيرمردان باش
کرده چون سگ بر آستان خلوت
عيسيي بر سرش فرود آمد
تا سراسيمه شد
در
آن خلوت
انس هرکس
در
اين جهان چيزي است
انس خاقاني از جهان خلوت
باز چون بر
در
خلق افتد کار
زر بر سفله خداي دوم است
اين کرم جستن خاقاني چيست
که کرم
در
همه آفاق گم است
هيچ بد
در
تو نگفتم بالله
خود خيال تو بر اين گفته گواست
در
جهان هيچ سينه بي غم نيست
غمگساري ز کيميا کم نيست
به هفت آسمان هشتمين
در
فزايم
ز دود دلي کاسمان وش فتاده است
من آن آب ناديه نخل بلندم
که از جان من
در
من آتش فتاده است
صبر بيرون تاخت از ميدان عشق
در
سر آمد زانکه ميدان تنگ داشت
حاسد ار
در
تو گشاده است زبان
هم کنونش رسد آفات وفات
يک دو آواز برآيد ز چراغ
گه مردن که بود
در
سکرات
آن نبيني که يکي ده گردد
چون ز آحاد رسد
در
عشرات
لاله ز خون جگر
در
تپش آفتاب
سوخته دامن شده است لعل قباي آمده است
روي گندم گون او
در
چشم ماه
خار راه کهکشان خواهد شکست
گفتند خرم است شبستان وصل او
رفتم که بار خواهم ديدم که
در
نداشت
خاقاني ارچه نرد وفا باخت با غمش
در
ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت
نيش مژگان چنان زدي به دلم
که سر نيش
در
جگر بشکست
جان
در
تب است از آن شکرستان لعل خويش
از بهر تب بريدن جان نيشکر فرست
بودم
در
اين حديث که آمد خيال تو
کاي خواجه ما سخن نشناسيم زر فرست
خاقانيا سپاه غم آمد دو منزلي
جان را دو اسبه خيز به خدمت به
در
فرست
در
همه روي زمين به ز تو دارنده اي
بزم خليفه نديد لشکر سلطان نداشت
در
جهاني کو نه مرد است و نه زن
جز مخنث مرد کو يا زن کجاست؟
در
شعار بندگي ياقوت وار
چون شبه آزاد دل جز من کجاست؟
بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش
تا روز مرا
در
زد و ديدار نپذرفت
گفتم که به مسمار بدوزم
در
هجرش
بسيار حيل کردم و مسمار نپذرفت
بر دشمن من زر به خروار برافشاند
وز دامن من
در
به انبار نپذرفت
شوري ز دو عشق
در
سر ماست
ميدان دل از دو لشکر آراست
در
مشرق و مغرب دل من
هم بدر و هم آفتاب پيداست
جانم ز دو حور
در
بهشت است
کارم ز دو ماه بر ثرياست
گر يافته ام دو
در
عجب نيست
زيرا که دو چشم من دو درياست
آنچه
در
آينه بينم نه منم
پرتو توست که سايه فکن است
باد سردم بکشد شمع فلک
شمع جان
در
تنه پيرهن است
گل ز باغ رخت آن کس چيند
که چو گل زر ترش
در
دهن است
عيسي لبي و مرده دلم
در
برابرت
چون تخم پيله زنده شوم باز دربرت
خاقانيي که بسته بادام چشم توست
چون پسته بين گشاده دهان
در
برابرت
دل هيچ نيارامد چون عشق بجنبد
در
آتش سوزنده چه آرام توان يافت
پيداست چو آفتاب کان دل
در
سايه زلف تو نهاني است
شو خوانچه کن و چمانه
در
خواه
زان يوسف ما که گرگ خوي است
اينجا و
در
دمشق ترازوي عاشقي است
لاف از دمشق بس که ترازوت بي زر است
خاکي دلم که
در
لب آن نازنين گريخت
تشنه است کاندر آب خور آتشين گريخت
آدم فريب گندم گون عارضي بديد
شد
در
بهشت عارض آن حور عين گريخت
آن لاشه جست ز آخور سنگين هندوان
در
مرغزار سنبل آهوي چين گريخت
صفحه قبل
1
...
1012
1013
1014
1015
1016
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن