167906 مورد در 0.16 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • حجاب آندم که برگيرد از آنذات
    يکي گردد در آنجا و يکي ذات
  • حجابي نيست مقصود من اينست
    کسي داند که در عين اليقين است
  • حجابي نيست اما تو حجابي
    که پيوسته تو در عين حسابي
  • حجابي نيست کاين سر بي حجابست
    دل ذرات با خود در حسابست
  • بخواهد کشت جانانت در آخر
    که آن مخفي بيني دوست ظاهر
  • بکش جانا مرا تا چند سوزي
    نماند مر مرا در بند سوزي
  • بکش جانا مرا در قرب قربت
    که ديدستم بسي اندوه و محنت
  • وليکن عشقديد هرزه گويست
    در اين ميدان بسر گردان چو گويست
  • در اين ميدان ز دستم گوي وحدت
    بهر معني که بد دلجوي حضرت
  • چو معني نزد عشقش کاردان شد
    ز پيدايي در او کلي نهان شد
  • ندارد راه معني سوي دلدار
    بگفت و گو شده در کوي دلدار
  • اگر عشقت کند بيرنگ صورت
    به بيني روي جانان در حضورت
  • حضور عشق جنات نعيمست
    در اينجا گه چه جاي ترس و بيمست
  • حضور عشق اينجا رخ نمودست
    که ايندم در همه گفت و شنوداست
  • بجز جانان مبين در هيچ احوال
    چو ديدي اينزمان ديگر مزن قال
  • بجز جانان مبين تو در نمودش
    بکن چون جمله مردان سجودش
  • بجز جانان مبين اي کاردان تو
    همه جانان نگر در ديد جان تو
  • بجز جانان مبين اي جمله بودت
    که حق کلي توکل در سجودت
  • در اين ظاهر گرفتار ايانت
    چو گم چيزي نکردي مي چه جوئي
  • ابا تست و تو با اوئي هميشه
    چرا در جستن و جوئي هميشه
  • ابا تست اي سلوکت وصل گشته
    نشاط جزو و کل در تو نوشته
  • چنان رخ را نمود است از نمودار
    که در يکي است کلي ليس في الدار
  • که هر کو بود من اينجاي بشناخت
    ز بود من در اينجا سر بر افراخت
  • حقيقت ذات بي چوني است اينجا
    در اينجا بين که بيرون نيست اينجا
  • در آن خورشيد ديد او از سر ناز
    اگر تو مرد رازي زود سرباز
  • ظهورش عنصر آمد راز ديده
    که خود در عنصرست او بازديده
  • در اين عنصرشناسان گرد و بشناس
    جمال دوست را بيرنج وسواس
  • در اين عنصر هر آنکو ديد دلدار
    بمانندت کسي از خواب بيدار
  • مشالت همچو خوابي دل و بنگر
    که هستي از وجود خويش بر در
  • در اين عنصر عيانست و نظر کن
    نظر بر شيب و ديگر بر زبر کن
  • در اين عنصر چه ديدي جز غم و رنج
    طلسم است اين ولي اندر سر گنج
  • عجايب جوهر و در بيشمارست
    حقيقت بعد از آن ديدار يارست
  • يکي گنجست انجام و هم آغاز
    در او پيدا شده انجام آغاز
  • يکي گنجيست پر در الهي
    گرفته بودش از مه تا بماهي
  • يکي گنجست بر خورشيد تابان
    بيابي گنج را در صورت جان
  • کسي کان راز اول او شنودست
    در اين گنج را او بر گشودست
  • در اين گنج اگر بگشايي اينجا
    همه کس گنج را بنمائي اينجا
  • در اين گنج بنمائي حقيقت
    که گردي پاک از اين عين طبيعت
  • در اين گنج مر کو برگشودست
    چو منصور از حقيقت رخ نمودست
  • در اين گنج او بگشاد اينجا
    از آنجا جوهري بنهاد اينجا
  • در اين گنج گر نه او گشودي
    کسي را کسي خبر زان راز بودي
  • در اين گنج بگشاد و خبر کرد
    همه عشاق را او يک نظر کرد
  • چو ره دزديده بد دزديده ره برد
    در اينجا گوي از ميدان ره برد
  • چنان شد در درون گنج مخزن
    که شد اسرار بر وي جمله روشن
  • چو روشن شد بر او سر نهاني
    گشادش بس در گنج معاني
  • رياضت را در آنجا گه کشيد او
    که تا آخر حقيقت باز ديد او
  • رياضت سالها در خلوت دل
    کشيد و برگشادش راز و مشکل
  • رياضت سالها در خلوت جان
    کشيد و باز ديد او روي جانان
  • رياضت يافت تا آخر سعادت
    عيانش شد در آن عين رياضت
  • رياضت يافت تا خود در يکي ديد
    رياضت گنج معني بيشکي ديد
  • رياضت سالکان را کرد و اصل
    که شد در عاقبت مقصود حاصل
  • رياضت هر که را مر روي بنمود
    در اين گنج اينجا گاه بگشود
  • چو منصور از رياضت برکشيدي
    در آخر ديده و ديدار ديدي
  • چو منصور از حقيقت گر شوي مست
    در آن عين نمودت کل دهد دست
  • بلاي عشق کش در آخر کار
    که تا مر جان جان آيد پديدار
  • بلا کش تا لقا بيني در اينجا
    شوي ماننده منصور يکتا
  • بلا کش ايدل در اينجا گه بلا کش
    باخر جسم و جان سوي بلا کش
  • چو ماه دلستان در آخر کار
    ترا اين پرده بردارد به يکبار
  • زمان را با مکان در خويش گم ديد
    مي وحدت درون عين خم ديد
  • چنان گم ديد در خود هر دو عالم
    که نقشي بود پيش ديد آدم
  • چنان گم ديد در ذرات خود را
    که يکسان بد به پيشش نيک و بد را
  • چنان گم ديد خود در ديد اول
    که جسم و جان شد اندر هم معطل
  • چو او خود ديد خود را در ديد جانان
    درون جزو و کل خورشيد رخشان
  • چنان خود ديد اندر آفرينش
    که او بد بيشکي در جمله بينش
  • چنان خود ديد ذات لا يزالي
    که بنموده رخش در جمله حالي
  • احد ديد اندر اينجا آشکار او
    نموده روي خود در پنج و چار او
  • چو در عين خدائي او يکي ديد
    خود اندر جزو و کل حق بيشکي ديد
  • چنان در حالتست اين چرخ گردان
    که ميخواهد که يابد راز جانان
  • در اين دير فلک بنگر زماني
    که تا يابي يقين عين العياني
  • در او نور است تابنده چو شمعي
    کشيده شيب و بالا عين و معني
  • همه ذرات در وي رخ نهاده
    که از جمه يقين مشکل گشاده
  • همه سوزنده چون پروانه از شمع
    در اينجا مشنو از جزو و کل جمع
  • فلک زين نور اندر تک و تابست
    از اين حالت فتاده در شتابست
  • همي گردد بگرد خويش گردان
    که تا راهي برد در سوي جانان
  • قراري چون ندارد در نمودار
    از آن ميکرد اينجا عاشق زار
  • زمين از سير او شد جمله ذرات
    نهاده روي خود در فيض آن ذات
  • شد است از عشق خود او ريزه ريزه
    چو دريا نيز در شور و ستيزه
  • زمين و آسمان و چرخ و افلاک
    شود اينجا نهان در بوته خاک
  • هر آن فيضي که ميريزد ز گردون
    در اينجا خاک دارد بيچه و چون
  • هر آن فيضي کز آن حضرت در آيد
    حقيقت خاک قدرت مينمايد
  • چو حق در خاک رخ بنمود اينجا
    از آن آدم شده صاف و مصفا
  • هر آن فيضي که ميريزد ز افلاک
    شود اينجا نهان در بوته خاک
  • شود اينجا حقيقت جوهر ذات
    نمايد از همه در عين ذرات
  • در اينجا هر که اين جوهر نديداست
    ولي آينده اينجا ناپديد است
  • در اينجا جوهر ذات و صفاتست
    نمود او صفاتش نور ذاتست
  • از آن مقصود بد در آفرينش
    که تا پيدا نمايد هر دو بينش
  • زوالي نيست در ذات و صفاتش
    که بي نقصانست اثبات حياتش
  • نمي ميرد کسي بشنو بيانم
    که زين بحر فنا در ميچکانم
  • صفات اينجاگه در اسم آمد
    از آن نورش به پيشت جسم آمد
  • تن از خاکست جان از جوهر پاک
    مرکب گشته نور و اسم در خاک
  • يکي دان اصل ذات اينجا بمعني
    که در اين سر بداني ذات مولي
  • همه ذاتست و بهر نقش پيداست
    وليکن عقل در شين است و شيداست
  • تو زان گلشن در اينجا آمدستي
    هم از اين گلختي روشن شدستي
  • در اين گلخن بمانده گلشني باش
    بقدر خويش بي کبر و مني باش
  • در اين تاب و تب آتش همي سوز
    بريز اين ريزه و گلشن هميسوز
  • تو در آن روشني کرده نظاره
    نماند ريزه وانگاهي چه چاره
  • تو چون در گلخن هستي بمانده
    خود اندر عين خاکستر نشانده
  • در اين گلخن بماندستي بناچار
    شدي از دود گلخن خسته و زار
  • تو تا در گلخن صورت اسيري
    نه بيني آنچه جوئي پس چه چيزي
  • در اين گلخن سراي عالم چشم
    شود پيدا ز بود و مي نهد اسم