167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

شاهنامه فردوسي

  • کنون در بهشتست بازار شاه
    به دوزخ کند جان بدخواه راه
  • تو را در بهشتست تخت اين بس است
    زمين بلا بهرديگر کس است
  • در خوردنت چيره کن برنهاد
    اگر خود بماني دهد آنک داد
  • در هيزم و گندم و گوسفند
    ببست اين برآورده چرخ بلند
  • همه رازدارانش را پيش خواند
    سخن هرچ بودش به دل در براند
  • جزين بود چاره مرا در نهان
    چرا ريختم خون شاه جهان
  • مرانيست چيزي جزين در جهان
    همانا که هست اين ز تازي نهان
  • پدر بر پدر شاه و خود شهريار
    ز نوشين روان در جهان يادگار
  • بدين بد کنون گردن من بزن
    بينداز در پيش اين انجمن
  • بترسيد کش پوست بيرون کشد
    تنش رابدان کينه در خون کشد
  • به شمشير دستش ببريد و گفت
    که اين دست را در بدي نيست جفت
  • از آن تخمه کس در زمانه نماند
    وگر ماند هرکو بديدش براند
  • ديوان خاقاني

  • اي آتش سوداي تو خون کرده جگرها
    بر باد شده در سر سوداي تو سرها
  • در گلشن اميد به شاخ شجر من
    گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها
  • وي مهره اميد مرا زخم زمانه
    در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها
  • صحن سراچه او صحراي عشق شده
    جان هاي خلق در او رسته به جاي گيا
  • رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقيب
    آمد رقيب و سبک در ره گرفت مرا
  • اي سفته در وصل تو الماس ناکسان
    تا کي کني قبول، خسان را چو کهربا
  • الحق سزا گزيدي و حقا که در خور است
    پيش مسيح مائده و پيش خر گيا
  • به جامي کز مي وصلش چشيدم
    همي دارد خمارم در بلاها
  • رخت کاول ز در مصطبه برداشتيم
    هم بدان منزل برداشت فرود آر مرا
  • زين سپس خال بتان بس حجرالاسود من
    زمزم آنک خم و کعبه در خمار مرا
  • نيست در زهد ريائيت به جو سنگ نياز
    واندرين فسق نياز است به خروار مرا
  • چند تهديد سر تيغ دهي کاش بدي
    دست در گردن تيغ تو حلي وار مرا
  • بر سر عالم شو و هم جنس جوي
    در تک دريا رو و مرجان طلب
  • مائده جان چو نهي در ميان
    جان به ميانجي نه و مهمان طلب
  • روي به دريا نه و چون بگذري
    در طبرستان طربستان طلب
  • کارم از دست شد ز دست فراق
    دست در دامنت زدم درياب
  • من که در يک دو نه سه چار يکي
    بسته ششدر آمدم درياب
  • همچو محمل برو آفات به غفلت بگذار
    در جهان بي خبر از کف وز اسلام بخسب
  • در اشک گرم غرقم و آنگاه سوخته
    کس ديد غرق سوخته به نگاه زير آب
  • در زمانه کار کار عشق توست
    از سر اين کار نتواند درگذشت
  • کي رسم در تو که رخش وصل تو
    از زمانه بيست ميدان درگذشت
  • انصاف در جبلت عالم نيامده است
    راحت نصيب گوهر آدم نيامده است
  • در جامه کبود فلک بنگر و بدان
    کاين چرخ جز سراچه ماتم نيامده است
  • جان گر همه با همه دلي داشت
    با عشق تو در ميان نهاده است
  • از ناله من رقيب در گوش
    انگشت خداي خوان نهاده است
  • کوه آهن شد غمم وز بخت من
    در جهان آهن ربايي مانده نيست
  • بر کمين گاه فلک بوديم دير
    شيرمردي در کمين جستيم نيست
  • هست در گيتي سليماتن صدهزار
    يک سليمان را نگين جستيم نيست
  • در کار عشق ديده مرا پايمرد بود
    هر دردسر که ديدم ازين پايمرد خاست
  • دل ياد کرد يار فراموش کي کند
    در خون نشستن من ازين ياکرد خاست
  • در تخت نرد خاکي اسير مششدرم
    زين مهره دو رنگ کز اين تخته نرد خاست
  • در اين عهد از وفا بوئي نمانده است
    به عالم آشنارويي نمانده است
  • رفت زماني که ز راحت در او
    نام غم از هيچ زبان کس نيافت
  • و آمد عهدي که ز خرم دلان
    در همه آفاق نشان کس نيافت
  • اهل مينديش که در عهد ما
    سايه عنقا به جهان کس نيافت
  • از فلک در سينه من آتشي است
    کز سر دل تا ميانم سوخته است
  • شعله هاي آه من در پيش خلق
    پرده راز نهانم سوخته است
  • در سخن من نايب خاقانيم
    آسمان زين رشک جانم سوخته است