نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
شاهنامه فردوسي
دو چشمش کبود و
در
خساره زرد
تني خشک و پر موي و رخ لاژورد
ندانست کس نام او
در
جهان
ميان کهان و ميان مهان
چو آن بدکنش رفت نزديک شاه
ورا ديده پابند
در
پيش گاه
يکي چادر نو به سر
در
کشيد
بدان تا رخ جان ستان رانديد
سبک رفت و جامه ازو
در
کشيد
جگرگاه شاه جهان بر دريد
اگر گنج داري و گر گرم ورنج
نماني همي
در
سراي سپنج
کجا
در
جهان جادويي جز بنام
شنو دست و بو دست زان شادکام
چنين گفت کز آمدن چاره نيست
چو تو
در
زمانه سخن خواره نيست
بزرگان که بودند
در
پيش شاه
ز شيرين به خوبي نمودند راه
که چون او زني نيست اندر جهان
چه
در
آشکار و چه اندر نهان
بدان گه که من جفت خسرو بدم
به پيوستگي
در
جهان نو بدم
از آن پس بران کامگاري رسيد
که کس
در
جهان آن نديد و شنيد
مرا از هنر موي بد
در
نهان
که آن رانديدي کس اندر جهان
نگهبان
در
دخمه را باز کرد
زن پارسا مويه آغاز کرد
فرستاد گوينده يي راز روم
که
در
خاک شد تاج شيروي شوم
چو نيمي شب تيره اندرکشيد
سپهبد مي يک مني
در
کشيد
چو هشتاد
در
پيش و هشتاد پس
پس شمع ياران فريادرس
چنين داد پاسخ مرا او را سپاه
که چون کس نماند از
در
پيشگاه
هم اکنون به نيروي يزدان پاک
مر او را ز باره
در
آرم به خاک
ز باره
در
افتاد سرسرنگون
روان گشت زان زخم او جوي خون
ز کاري که کردي بيابي جزا
چنانچون بود
در
خور ناسزا
همين بودش از روز و آرام بهر
يکي بنده
در
مي برآميخت زهر
برين گونه تا ماه بگذشت سي
همي رزم جستند
در
قادسي
ازو شادماني و زو
در
نهيب
زماني فرازست و روزي نشيب
دو ديده زشاه جهان برمدار
فدي کن تن خويش
در
کارزار
هر آن گه که
در
بزم خندان شود
گشاده لب و سيم دندان شود
همه غرقه
در
جوشن و سيم و زر
سپرهاي زرين و زرين کمر
بگويش که
در
جنگ مردن بنام
به اززنده دشمن بدو شادکام
که يکسر به يزدان نيايش کنيد
ستايش ورا
در
فزايش کنيد
کنون تا
در
طيسفون لشکرست
همين زاغ پيسه به پيش اندرست
بهر کشوري
در
ستمگاره يي
پديد آيد و زشت پتياره يي
چو بر لشکر ترک بر حمله برد
پس پشت او
در
نماند ايچ گرد
شهنشاه
در
جنگ شد ناشکيب
همي زد به تيغ و به پاي و رکيب
فرود آمد از باره شاه جهان
ز بدخواه
در
آسيا شد نهان
نهان گشته
در
خانه آسيا
نشست از بر خشک لختي گيا
گشاد آسيابان
در
آسيا
به پشت اندرون بار و لختي گيا
برسم همي واژ خواهد گرفت
سزد گر بماني ازو
در
شگفت
در
آسيا را گشادم به خشم
چنان دان که خورشيد ديدم به چشم
چنان دان که شاهي و پيغمبري
دو گوهر بود
در
يک انگشتري
همي تيره بينم دل و هوش تو
همي خار بينم
در
آغوش تو
سه ديگر سياوش ز تخم کيان
کمر بست بي آرزو
در
ميان
چو دستش شد او جان ايشان ببرد
در
کينه را خوار نتوان شمرد
ازي
در
به پوزش برشاه رو
چو بيني ورا بندگي ساز نو
که
در
جنگ شيرست برگاه شاه
درخشان به کردار تابنده ماه
برهنه شد اين راز من
در
جهان
شنيدند يکسر کهان و مهان
وگر خون او را بريزي بدست
که کين خواه او
در
جهان ايزدست
اگر راه يابد کسي زين جهان
بباشد ندارد خرد
در
نهان
چنين تا
در
خان راهب رسيد
بدان سوگواران بگفت آنچ ديد
برفتند زان سوگواران بسي
سکوبا و رهبان ز هر
در
کسي
که
در
آسيا ماه روي تو را
جهاندار و ديهيم جوي تو را
صفحه قبل
1
...
1010
1011
1012
1013
1014
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن