نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
جوهر الذات عطار
چو پنهان گردي اينجا
در
دل خاک
فراموشت شود جز صانع پاک
تمامت پاک گرداند ز خود باز
نمايد آنگهي
در
خويشتن باز
که اول تلخ آيد هست شيرين
در
آخر گر توئي اينجا تو حق بين
يکي بيني حقيقت
در
دل خاک
نمود جمله اندر صانع پاک
يکي بيني
در
آندم با خبر تو
کنون درياب گرداري خبر تو
يکي بيني
در
آندم کل تمامت
حقيقت اوست تا صبح قيامت
ولي بيشک حساب اينجاست جمله
که هر چيزي
در
او پيداست جمله
در
آخر چون نمودارست تحقيق
بدي ونيک هم بر گوي توفيق
از اين
در
بر گشايد راز جمله
کز اين سر فاش شد اينراز جمله
حقيقت اين مراد اينجا حقيقت
که ماندستي تو
در
آز و طبيعت
در
آخر چون شود هشيار تحقيق
ز مسکيني بيابد راز توفيق
کجا تو ديده سر خرابات
که ماندستي چنين
در
عين طامات
اگر دردي
در
آشامي بيک ره
شوي از سر من اينجا تو آگه
خرابات فنا اينجا نديدي
در
اينجا آخر ايدل مي چه ديدي
همه مردان
در
اينجا گاه مستند
حقيقت مست گشته جمله مستند
همه مردان
در
اينجا گه مقيمند
شده مست از مي بي ترس و بيمند
اناالحق آنزمان زن
در
خرابات
رها کن زهد و تزوير مناجات
همه
در
کش که جز او مي نباشد
دوئي منگر جز اوئي مي نباشد
خراباتي شو و درکش مي عشق
فنا شو
در
نمود لاشي عشق
خراباتي شو و مستانه
در
کش
شراب شوق پي چار و سه و شش
اگر خورشيد گردي
در
تمامت
از آن پس اينمعاني شد تمامت
تو اصل جوهري
در
اصل قطره
ترا اين عين ديدارست ذره
تو اصل و جملگي فرع تو دارند
در
اين ديوانگي صرع تو دارند
تو هم هستي بخود خود را طلبکار
حقيقت نقطه
در
عين پرگار
تو گنجي و طلسم اينجاي کرده
تو جاني
در
درون هفت پرده
مسخر گشته
در
امر بيچون
نمود ذات خود را بيچه و چون
تو هم گمکرده هم
در
پي يار
شدستي همچو من مست از مي يار
چو نور ذات هستش با تو همراه
تو داد يار دادستي
در
اينراه
کجا پنهان شود نور تو
در
خاک
که هستي نور سر صانع پاک
زهي نوري که مشهور کل آمد
زکل آنگاه
در
سوي کل آمد
از اين نورند هم
در
نور رفتند
حقيقت جملگي مشهور رفتند
دو عالم نور آن الله بگرفت
در
اين حضرت دل آگاه بگرفت
دلي کز ملک عالم با خبر هست
چو مردان
در
سوي آن نور پيوست
همه
در
سجده آدم همه هم
نديدي يکدمي زان ديد آدم
همه يک اصل تو اندر دوئي باز
بمانده کي رسي
در
نزد او باز
چو پيدا و نهان يک اصل دارد
خوشا آن کو
در
اينجا وصل دارد
تماشا گاه يارست اين منازل
که بگشايد
در
اينجا راز مشکل
تو چندان گشته مغرور بد و نيک
ز غفلت روغنت پاشيد
در
ريگ
تو
در
زندان و اصل شاه اينجا
چرا تو مانده مسکين و شيدا
همه ذرات با خود
در
سخن بين
نمود خويشتن را دمبدم بين
تونزد بحر جان خويش داده
در
اين دريا تو گامي نانهاده
ز دريا گرچه بسيارند آگاه
نه بهر آشنا کردند
در
او راه
کسي
در
سوي دريا راه دارد
که او جان و دل آگاه دارد
صدف بشکن تو و بردار آن
در
وگرنه بيش از اين کم گوي و مي بر
يکي خورشيد بنگر
در
درون تو
چه انديشي ز راهت رهنمون تو
مگر وقتي که
در
معني شتابي
نمود ذات حق بيشک بيابي
چو زينمعني که گفتارست
در
دل
بهر بيتي گشايد راز مشکل
ز خود غايب مشو ايدل يکي دم
که
در
جاني تو داري هر دو عالم
چرا بيرون خود تو سير داري
که کعبه
در
درون دير داري
چو يارت اينزمان افتاده
در
دام
که او بودست و او را هست مادام
نه خور بر ميخورد نه ذره از وي
اگر چه مانده اندش غره
در
وي
بخود غره مشو جز يار منگر
بجز او هيچ
در
اغيار منگر
نکردستي تو چيزي گم چه جوئي
تو همچون قطره
در
قلزم چه جوئي
تو يکذره کجا داري باميد
بمانده کي رسي
در
سوي خورشيد
در
اين بحر فنا جان بر فشان هان
که بسيارست از اين تقرير و برهان
همه گفته سوي تقليد مانده
نه کس را رخت
در
دريا فشانده
از ايندريا کسي جوهر نيارد
که چون منصور از وي
در
برآرد
چو سود آمد زيانش رفت بر باد
در
اينره او دهد جانان خود داد
اگر چه کان جان
در
ديد درياست
پر از آشوب و عقل و شور و غوغاست
تو تا محو فنا اينجا نگردي
دوئي بيني و جز
در
وانگردي
فنا گرد و فنا عين بقادان
بقا را
در
فنا عين لقادان
نه اول دارد و آخر ندارد
نمودي جز
در
اين ظاهر ندارد
شود ذره
در
آندم ديد خورشيد
ابي سايه بماند روي جاويد
بسوز ايدل
در
اين عين خرابه
بکن مستي و بشکن اين قرابه
شوي چون رهبران اين جزيره
ممان مانند بز
در
اين خطيره
خرابات فنا درياب و بشتاب
در
اينجا روي جانان زود درياب
تو تا از خود فناي کل نگردي
زني باشي
در
اينراه و نه مردي
در
اينجا با خبر اينجا خبردار
نيابداين بيان جز صاحب اسرار
رموزي ديگرت بر گويم ايدوست
مگر مغز دگريابي
در
اين پوست
فتاده از صور
در
عالم پاک
رها کرده نمود آب با خاک
در
اين اطوار با خويش است و بيخويش
نهاده سر مخفي و بينديش
چو نيکي يا بدي
در
پيش آيد
خيالي دان که او را مينمايد
تو
در
خوابي و فارغ دل بخفته
گل معنيت کي گردد شکفته
تو
در
خوابي بمرده فارغ و خوش
ميان خاکي و آبي و آتش
دلا بيدار شو از خواب غفلت
چرا ماندي تو
در
غرقاب غفلت
دلا بيدار شو چون عاشقان تو
مخفت ايدل
در
اينجا يکزمان تو
دلا تا چند گويم با تو هر سر
تو ماندي
در
پي تقليد ظاهر
زماني بگذر از بود وجودت
طلب کن
در
درون مربود بودت
رهائي کن طلب بگذارد دانه
که
در
دام اوفتادي بي بهانه
ره تو هست اندر گل بمانده
در
اين دارالشفاي دل بمانده
ز درد من فلک
در
خون نشسته
بگرد او سراسر خون نشسته
ز دردم رعد اندر نالش آمد
بجاي ابر خون
در
بالش آمد
اگر از درد گويم کس چه داند
و گرداند چو من
در
درد ماند
چون من او باشم و او من
در
آن درد
نمايد يار با ما ديدنش فرد
منم مشتاق تو
در
خود بمانده
شده فارغ ز نيک و بد بمانده
مر از من
در
اينجا گه جدائي
که تا دريابمت عين خدائي
چنان از درد تو اندر خروشست
که از بحر تو اينجا
در
فروشست
در
اين آيينه ديدار تو دارم
خوشي بر خود ز ديدار تو دارم
در
اين آيينه کل بنموده با من
توئي هم آينه ديده ابا من
مرا با تو خوشست ايمايه دل
توئي خورشيد
در
همسايه دل
در
اين آيينه رخ بنموده تو
ز خود گفته ز خود بشنفته تو
مرا با تو خوشست اي راحت جان
مرا از اين
در
گفتت مرنجان
چو خواهي کشتنم و
در
آخر کار
زماني اين حجاب از پيش بردار
اگر چه
در
حقيقت هم توئي دوست
چگويم چون ترا اين فعل وين خوست
در
آندم دم زنم از بود بودت
چو برداري مرا کلي نمودت
هزاران جان فداي روي جانان
اگر کشته شوم
در
کوي جانان
بسي گفته ز درد اينجا سخن او
بگشته هر زمان
در
جان و تن او
حقيقت کشتن خود
در
لقا يافت
اناالحق زد که حق اندر لقا يافت
چو حق مربود خود بشناخت اينجا
بپاسخ ذره جان
در
باخت اينجا
منم جوهر فشان از بحر اسرار
که بنمودم
در
اينجا راز دلدار
صفحه قبل
1
...
1008
1009
1010
1011
1012
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن