167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • چو پنهان گردي اينجا در دل خاک
    فراموشت شود جز صانع پاک
  • تمامت پاک گرداند ز خود باز
    نمايد آنگهي در خويشتن باز
  • که اول تلخ آيد هست شيرين
    در آخر گر توئي اينجا تو حق بين
  • يکي بيني حقيقت در دل خاک
    نمود جمله اندر صانع پاک
  • يکي بيني در آندم با خبر تو
    کنون درياب گرداري خبر تو
  • يکي بيني در آندم کل تمامت
    حقيقت اوست تا صبح قيامت
  • ولي بيشک حساب اينجاست جمله
    که هر چيزي در او پيداست جمله
  • در آخر چون نمودارست تحقيق
    بدي ونيک هم بر گوي توفيق
  • از اين در بر گشايد راز جمله
    کز اين سر فاش شد اينراز جمله
  • حقيقت اين مراد اينجا حقيقت
    که ماندستي تو در آز و طبيعت
  • در آخر چون شود هشيار تحقيق
    ز مسکيني بيابد راز توفيق
  • کجا تو ديده سر خرابات
    که ماندستي چنين در عين طامات
  • اگر دردي در آشامي بيک ره
    شوي از سر من اينجا تو آگه
  • خرابات فنا اينجا نديدي
    در اينجا آخر ايدل مي چه ديدي
  • همه مردان در اينجا گاه مستند
    حقيقت مست گشته جمله مستند
  • همه مردان در اينجا گه مقيمند
    شده مست از مي بي ترس و بيمند
  • اناالحق آنزمان زن در خرابات
    رها کن زهد و تزوير مناجات
  • همه در کش که جز او مي نباشد
    دوئي منگر جز اوئي مي نباشد
  • خراباتي شو و درکش مي عشق
    فنا شو در نمود لاشي عشق
  • خراباتي شو و مستانه در کش
    شراب شوق پي چار و سه و شش
  • اگر خورشيد گردي در تمامت
    از آن پس اينمعاني شد تمامت
  • تو اصل جوهري در اصل قطره
    ترا اين عين ديدارست ذره
  • تو اصل و جملگي فرع تو دارند
    در اين ديوانگي صرع تو دارند
  • تو هم هستي بخود خود را طلبکار
    حقيقت نقطه در عين پرگار
  • تو گنجي و طلسم اينجاي کرده
    تو جاني در درون هفت پرده
  • مسخر گشته در امر بيچون
    نمود ذات خود را بيچه و چون
  • تو هم گمکرده هم در پي يار
    شدستي همچو من مست از مي يار
  • چو نور ذات هستش با تو همراه
    تو داد يار دادستي در اينراه
  • کجا پنهان شود نور تو در خاک
    که هستي نور سر صانع پاک
  • زهي نوري که مشهور کل آمد
    زکل آنگاه در سوي کل آمد
  • از اين نورند هم در نور رفتند
    حقيقت جملگي مشهور رفتند
  • دو عالم نور آن الله بگرفت
    در اين حضرت دل آگاه بگرفت
  • دلي کز ملک عالم با خبر هست
    چو مردان در سوي آن نور پيوست
  • همه در سجده آدم همه هم
    نديدي يکدمي زان ديد آدم
  • همه يک اصل تو اندر دوئي باز
    بمانده کي رسي در نزد او باز
  • چو پيدا و نهان يک اصل دارد
    خوشا آن کو در اينجا وصل دارد
  • تماشا گاه يارست اين منازل
    که بگشايد در اينجا راز مشکل
  • تو چندان گشته مغرور بد و نيک
    ز غفلت روغنت پاشيد در ريگ
  • تو در زندان و اصل شاه اينجا
    چرا تو مانده مسکين و شيدا
  • همه ذرات با خود در سخن بين
    نمود خويشتن را دمبدم بين
  • تونزد بحر جان خويش داده
    در اين دريا تو گامي نانهاده
  • ز دريا گرچه بسيارند آگاه
    نه بهر آشنا کردند در او راه
  • کسي در سوي دريا راه دارد
    که او جان و دل آگاه دارد
  • صدف بشکن تو و بردار آن در
    وگرنه بيش از اين کم گوي و مي بر
  • يکي خورشيد بنگر در درون تو
    چه انديشي ز راهت رهنمون تو
  • مگر وقتي که در معني شتابي
    نمود ذات حق بيشک بيابي
  • چو زينمعني که گفتارست در دل
    بهر بيتي گشايد راز مشکل
  • ز خود غايب مشو ايدل يکي دم
    که در جاني تو داري هر دو عالم
  • چرا بيرون خود تو سير داري
    که کعبه در درون دير داري
  • چو يارت اينزمان افتاده در دام
    که او بودست و او را هست مادام
  • نه خور بر ميخورد نه ذره از وي
    اگر چه مانده اندش غره در وي
  • بخود غره مشو جز يار منگر
    بجز او هيچ در اغيار منگر
  • نکردستي تو چيزي گم چه جوئي
    تو همچون قطره در قلزم چه جوئي
  • تو يکذره کجا داري باميد
    بمانده کي رسي در سوي خورشيد
  • در اين بحر فنا جان بر فشان هان
    که بسيارست از اين تقرير و برهان
  • همه گفته سوي تقليد مانده
    نه کس را رخت در دريا فشانده
  • از ايندريا کسي جوهر نيارد
    که چون منصور از وي در برآرد
  • چو سود آمد زيانش رفت بر باد
    در اينره او دهد جانان خود داد
  • اگر چه کان جان در ديد درياست
    پر از آشوب و عقل و شور و غوغاست
  • تو تا محو فنا اينجا نگردي
    دوئي بيني و جز در وانگردي
  • فنا گرد و فنا عين بقادان
    بقا را در فنا عين لقادان
  • نه اول دارد و آخر ندارد
    نمودي جز در اين ظاهر ندارد
  • شود ذره در آندم ديد خورشيد
    ابي سايه بماند روي جاويد
  • بسوز ايدل در اين عين خرابه
    بکن مستي و بشکن اين قرابه
  • شوي چون رهبران اين جزيره
    ممان مانند بز در اين خطيره
  • خرابات فنا درياب و بشتاب
    در اينجا روي جانان زود درياب
  • تو تا از خود فناي کل نگردي
    زني باشي در اينراه و نه مردي
  • در اينجا با خبر اينجا خبردار
    نيابداين بيان جز صاحب اسرار
  • رموزي ديگرت بر گويم ايدوست
    مگر مغز دگريابي در اين پوست
  • فتاده از صور در عالم پاک
    رها کرده نمود آب با خاک
  • در اين اطوار با خويش است و بيخويش
    نهاده سر مخفي و بينديش
  • چو نيکي يا بدي در پيش آيد
    خيالي دان که او را مينمايد
  • تو در خوابي و فارغ دل بخفته
    گل معنيت کي گردد شکفته
  • تو در خوابي بمرده فارغ و خوش
    ميان خاکي و آبي و آتش
  • دلا بيدار شو از خواب غفلت
    چرا ماندي تو در غرقاب غفلت
  • دلا بيدار شو چون عاشقان تو
    مخفت ايدل در اينجا يکزمان تو
  • دلا تا چند گويم با تو هر سر
    تو ماندي در پي تقليد ظاهر
  • زماني بگذر از بود وجودت
    طلب کن در درون مربود بودت
  • رهائي کن طلب بگذارد دانه
    که در دام اوفتادي بي بهانه
  • ره تو هست اندر گل بمانده
    در اين دارالشفاي دل بمانده
  • ز درد من فلک در خون نشسته
    بگرد او سراسر خون نشسته
  • ز دردم رعد اندر نالش آمد
    بجاي ابر خون در بالش آمد
  • اگر از درد گويم کس چه داند
    و گرداند چو من در درد ماند
  • چون من او باشم و او من در آن درد
    نمايد يار با ما ديدنش فرد
  • منم مشتاق تو در خود بمانده
    شده فارغ ز نيک و بد بمانده
  • مر از من در اينجا گه جدائي
    که تا دريابمت عين خدائي
  • چنان از درد تو اندر خروشست
    که از بحر تو اينجا در فروشست
  • در اين آيينه ديدار تو دارم
    خوشي بر خود ز ديدار تو دارم
  • در اين آيينه کل بنموده با من
    توئي هم آينه ديده ابا من
  • مرا با تو خوشست ايمايه دل
    توئي خورشيد در همسايه دل
  • در اين آيينه رخ بنموده تو
    ز خود گفته ز خود بشنفته تو
  • مرا با تو خوشست اي راحت جان
    مرا از اين در گفتت مرنجان
  • چو خواهي کشتنم و در آخر کار
    زماني اين حجاب از پيش بردار
  • اگر چه در حقيقت هم توئي دوست
    چگويم چون ترا اين فعل وين خوست
  • در آندم دم زنم از بود بودت
    چو برداري مرا کلي نمودت
  • هزاران جان فداي روي جانان
    اگر کشته شوم در کوي جانان
  • بسي گفته ز درد اينجا سخن او
    بگشته هر زمان در جان و تن او
  • حقيقت کشتن خود در لقا يافت
    اناالحق زد که حق اندر لقا يافت
  • چو حق مربود خود بشناخت اينجا
    بپاسخ ذره جان در باخت اينجا
  • منم جوهر فشان از بحر اسرار
    که بنمودم در اينجا راز دلدار