167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • منم پنهان، منم حيران بمانده
    منم در دير تو يکتا بمانده
  • زيکتائي من در ياب خود را
    که تا فارغ کنم مر نيک و بد را
  • خرد بگذار و ما را در درون بين
    يکي خود را درونت با برون بين
  • برون اکنون بدان اينراز اينجا
    مگو در پيش کس اين باز اينجا
  • وگرنه من ملامت آرمت پيش
    ابا خود در نهان ميدار با خويش
  • چرا چندين که در بند تو هستم
    بزير بار محنت مانده پستم
  • دلت با من در اينجا رحم نارد
    ابا من کرده تو بيشکي بد
  • درون خلوتست و غير بردر
    بمانده بيشکي هم سير بر در
  • درون خلوتست و نيست اغيار
    اگر چه در حقيقت مر توئي يار
  • طلبکاري بشد اکنون چو ديدم
    در اين شب تا بوصل تو رسيدم
  • بيکره عقل بردي اي دل آرام
    توئي بيشک مرا در جان دل آرام
  • کنون در وصلت امشب راه بردم
    همه تقليد از لوحت ستردم
  • کجا تقليد گنجد در برت دوست
    بديدم مغز اکنون محو شد پوست
  • رخت بنماي اکنون تا بدانم
    که در ملک جهان صاحب قرانم
  • تو کردي اينزمان در بسته ام من
    از اين خلوت بتو پيوسته ام من
  • سرت از تن جدا اينجايگه من
    يقين گردانم اي مسکين در تن
  • ولي چون صاحب سري در اينراز
    بگويم با تو اي بيچاره اينراز
  • ترا امشب يکي جامي که داديم
    حقيقت امشبت اين در گشاديم
  • نداني تو که با خود مي چه گوئي
    که در ميدان فتاده همچو گوئي
  • چرا چون درد او بردي در اينجا
    شدي بيچاره اندر عشق شيدا
  • در آندم گفت تو جان جهاني
    بکن با من که بيشک ميتواني
  • اگر چه تو بيکدم جمله را پاک
    دراندازي ميان خون و در خاک
  • نگويد هيچکس کاينجا چه کردي
    که در جمله توئي بيشک که فردي
  • شدم بيزار از جان نيز از دل
    که ماندستم در اين اندوه مشکل
  • جهان جان مرا نايد بکاري
    مرا بايد در اينجا مرد ياري
  • بکش ما را به تيغ هجر بيشک
    که تا پنهان شوم ايدوست در يک
  • شده ايجان و دل در فرقت تو
    نديده اندر اينجا قربت تو
  • پر از درد است و پر خونست بنگر
    برون آور از اين خونش تو بر در
  • چو عجز آوردي اينک در نهادت
    گره بيشک ز کار اکنون گشادت
  • چو موري اينزمان آشانه جوئي
    سخن در خورد آب و دانه گوئي
  • ترا چون نيست اين مقصود حاصل
    نگشتستي در اين درگاه واصل
  • چرا و چون مگوي و باش خواموش
    حقيقت بنده باش و حلقه در گوش
  • چو تو در علت و چون و چرائي
    نمود خويشتن با او نمائي
  • مگو بار دگر اين سر بر او
    حقيقت عجز آور در بر او
  • سخن در حضرت بيچون آن شاه
    دل و جان داري اي مسکين تو آگاه
  • تو مجنوني و ليلي مي نداني
    وگر داني در آن حيران بماني
  • عجب درمانده چون حلقه بر در
    دري زن عاشقانه هان و مگذر
  • نه کار تست چونکه نيستت بر
    از آن بنشسته بيچاره بر در
  • ز جان و سر حقيقت بگذرد او
    رود در بارگه و بگذرد او
  • شه کون و مکان در حجره دل
    نموده روي و کرده مشکلت حل
  • حجاب جسم و جان بردار از سر
    در اينمعني بيک بيني تو رهبر
  • سر بي تن اناالحق زد بظاهر
    که او را بد حقيقت در يقين سر
  • يقين حق بود در منصور اعيان
    که ميزد او اناالحق راز پنهان
  • يقين حق داند اينجا بود تو حق
    اناالحق گفت هم در خويش مطلق
  • انالحق گفت و سر دوست بشناخت
    وجود بود خود يکباره در باخت
  • در اينجا داد جمله سالکانش
    که تا يابند کل شرح و بيانش
  • ز ديد احولي يک بين شود او
    حقيقت در عيان حق بين شود او
  • ازل را با ابد پيوند سازد
    بجز جانان همه در دوست بازد
  • حجابش چون بر افتد در يکي او
    جدا بيند حقيقت بيشکي او
  • حجابت دور کن تا نور گردي
    حقيقت در عيان منصور گردي
  • نداني اينچنين درمانده در خود
    که يکسان بيني اينجا نيک با بد
  • نمود واصلي اينجا تو باشي
    حقيقت در جهان يکتا تو باشي
  • ز سر بگذشت جان اينجا برانداخت
    وصال يار هم در يار بشناخت
  • وصال يار هم از خود توان ديد
    يکي شو در نمود سر توحيد
  • يک بين تا شوي کلي يقين تو
    در ايجا گردي اينجا پيش بين تو
  • سر خود را بباز و آشنا شو
    چو حق در جمله اشيا فنا شو
  • بده داد شريعت ايدل مست
    کنون چون يار در ديد تو پيوست
  • بده داد شريعت همچو مردان
    که در شرعت نمايد روي جانان
  • بده داد شريعت تو بيکبار
    که بنمايد رخت در عين جان يار
  • برد با خود يقين در سوي عقبي
    که بنيادي ندارد ديد دنيا
  • بنور شرع ره کن در سوي دوست
    که تا بيرون نظر داري که کل اوست
  • بنور شرع ره کن در همه شي
    مرو زنهار اندر عين لاشي
  • رموز اين نيايد در سخن راست
    زمن بشنو حقيقت اينسخن راست
  • مر اين معني نشايد ديد اينجا
    نشايد ديد در توحيد اينجا
  • ز ليلي مثله من ديدم ديدم
    يقين در شي همه توحيد ديدم
  • چنان بد ذات چيزي مي نبد آن
    در اينمعني اگر مردي بر افشان
  • دل و جان تا در اينجا ره بري تو
    نمود اولين را بنگري تو
  • در اين سر راهبر گر مرد رازي
    هزاران جان چه باشد گر ببازي
  • دل و جان چيست نزد ذات اينجا
    حقيقت در صفت ذرات اينجا
  • دل و جان چيست تا اين باز داند
    که خود در خود حقيقت باز داند
  • بيان ديگر است و گفته آيد
    در اينراز کلي سفته آيد
  • در اينمعني که من گفتم ترا باز
    بدان اينجا حجاب جان برانداز
  • سلوکت کرد بايد در صفا تو
    بنور شرع ديد مصطفي تو
  • گذر کن در يکي اشيا تمامي
    که تا مي پخته گردي تو ز خامي
  • از آني قلب مانده بر غش اينجا
    که ماندستي تو در پنج و شش اينجا
  • ترا بايد که مي صورت نبيني
    در اينجا گر بکل صاحب يقيني
  • ز صورت جمله وسواس است بيشک
    نميگنجد يقين وسواس در يک
  • ولي واصل در اين هر سه يکي او
    بداند جمله يکي بيشکي او
  • خيال جان جان ما را دمادم
    نمايد رازها بيشک در ايندم
  • وصالش در يکي آمد ميسر
    نهادم جان و آنگه بر سرش سر
  • نهادستم حقيقت در بر دوست
    يقين دانسته بيشک که کل اوست
  • من و او در نميگنجد مراکس
    يقين دانم که کلي او مرا بس
  • رموزي دان در اينمعني و رهبر
    نمود جان جان اينجا تو بنگر
  • توئي کاندر صور ديدار داري
    بماندستي و تن در کار داري
  • نداني قطره و دريا ز هم باز
    اگر هستي در اينجا صاحب راز
  • شو و اين نکته درياب از حقيقت
    طريقت کن دمادم در شريعت
  • دگر در سر اينجان ده يقين بين
    نمود اولين و آخرين بين
  • دمادم در صور اين راز داري
    هوا را بايد ار مي باز داري
  • نگر تا در خدا گامي زني تو
    وگرنه کمتر از حيض زني تو
  • چو در آز طبيعت شاد باشي
    ز دي خود بحق آزاد باشي
  • لفي سجين از آن در ويل ماني
    چرا بيچاره و خوار و نداني
  • سرانجامت عجب در زير اين خاک
    حقيقت اين بدان هان از دل پاک
  • در ايندنيا به بين او را درستي
    از اينمعني چرا فارغ نشستي
  • در آخر اين بيان گويم بتحقيق
    کسي کو را بود از عشق توفيق
  • الف بشناس و بر راهم الف دان
    چرا هستي در اينمعني تو نادان
  • الف با لام ذات پاک ديدم
    نمود سر اين در خاک ديدم
  • ز خاک اينجا طلب اسرار جمله
    که حق در کار دارد کار جمله
  • حقيقت خاک کل ديدست جانان
    ولي جمله در او گشتند حيران
  • حقيقت خاک در ذاتست موصوف
    کسي کين سر کند اينجاي مکشوف
  • نظر در خاک کن تا راز بيني
    تمامت انبيا را باز بيني