167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • در آخر اينست احوالت بينديش
    حجاب اکنون يقين بردار از پيش
  • حجاب از پيش بردار اينزمان تو
    خدا را بين يقين در غيب جان تو
  • حجاب از پيش بردار و عيان بين
    هميگويم ترا در جان جان بين
  • حجاب از پيش بردار و عيان بين
    هميگويم ترا در جان جان بين
  • زلا مگذر يقين در ياب الا
    که الا بيشکي ديدست يکتا
  • ز لا مگذر تو در الا نظر کن
    از اينمعني دل خود را خبر کن
  • ز جام عشق جامي نوش کن تو
    دل و جان در يقين بيهوش کن تو
  • مئي کن نوش اينجا گه نهاني
    که در ساقي ابد حيران بماني
  • در آخر دردکش از کفر و دين يار
    که تا بيني حقيقت ليس في الدار
  • ز عزت گوي بردم در بر خلق
    از آن پس آمدم من رهبر خلق
  • مرا کشتن اميد زندگاني است
    که در کشتن حيات جاوداني است
  • يقين داري عيان جمله آفاق
    که هستي دمدمه در کل آفاق
  • نمود کشتن خود را يقين پيش
    من اينجا ديده ام اسرار در پيش
  • نداند هيچکس در غيب الله
    تو هستي زين بيان امروز آگاه
  • ولي من مانده ام در شک يقينم
    نمودي از تو اکنون من نبينم
  • نظر کن اينزمان بشناس ما را
    که مي بيني در اينساعت لقا را
  • بديشان گفت آندم راز منصور
    که ايندم او شده حيران در آن نور
  • چه باشد جمله دنيا پيش آن مرد
    حقيقت مانده حيران در يکي کرد
  • مر او را گشت پيداهاي و هوئي
    فتادش در قدم مانند گوئي
  • فتاد آن لحظه در اندوه و زاري
    بگفتا کردمت من پايداري
  • چرا باز آمدي ايجان در اينجا
    فتادي ديگر اندر عين غوغا
  • طپيدم در ميان خاک و خونت
    ز دم دستي عجايب رهنمونت
  • ز ديدارت منم حيران و مدهوش
    تو بودي در من بيچاره خاموش
  • منم بنده توئي سلطان آفاق
    که در شورند از تو کل آفاق
  • منم بنده توئي تابنده چون نور
    که در جانها دميدستي عيان صور
  • از آن منصوري از ديدار الله
    که افکندي مرا در قربت شاه
  • بگفت اين و بزد يک نعره آنگاه
    بيفتاد آنزمان در عشق يکتاه
  • شد و جان داد آنجا رايگان او
    حقيقت در بر کون و مکان او
  • در ايندم اندر اينجا مي توانم
    که مر جمله ز غوغا وارهانم
  • وليکن اينزمان ني وقت رازست
    که ايندم عين جانها در گدازست
  • شما را آنقدر بس تا بدانيد
    همه در ذات من حيران بمانيد
  • يقين من کعبه ام هم جان جانان
    بخواهم رفت در اينجاي پنهان
  • وصالي دارد اينجا صاحب درد
    بود او در ميان جمله شان فرد
  • رها کردم شما را در بر او
    که نبود هيچکس بي رهبر او
  • نمود عشق او در خويشتن بين
    دم آخر تو خود بيخويشتن بين
  • درون پرده پنهانست بيچون
    نظر کن در رخ او بيچه و چون
  • حقيقت ياب او را در بر شاه
    که تا مجنون نگردي تو از آنماه
  • همه در آينه بيني نهاني
    تو داني بيشکي جمله تو داني
  • يکي بيني نمود ذات در خويش
    حجابت دور گرداني تو از پيش
  • حجابت دور گردان ايدل ريش
    که تا يابي حقيقت يار در خويش
  • نظر کن تا چه مي بيني تو در خود
    که ماندستي چنين و بي بر خود
  • که بشناسد نمود جسم با جان
    کند مرجان خود در دوست پنهان
  • يقين منصور خود بشناس در خويش
    حجاب جسم و جان بردار از پيش
  • يقين منصور خود بشناس اينجا
    نهاد ذات شو در خويش يکتا
  • چرا اينجا چنين ساکن بماندي
    در اين زندان چنين ايمن بماندي
  • تو آن داري که صورت ره نداند
    وگر داند در آن حيران بماند
  • تو اندر هفت پرده رخ نمودي
    عجب زينسان که در گفت و شنودي
  • که عمرت رفت تا گاهي ابر باد
    بکردستي در اينجا خانه آباد
  • کجا راهي بري آنجا بحضرت
    که ماندستي چنين در فکر نخوت
  • خبر معني دمادم آر واز دوست
    تو هستي بيخبر درمانده در پوست
  • در آخر چون نظر کردم بظاهر
    شدم مکشوف اوائل تا اواخر
  • اوائل تا ب آخر بود يکذات
    وليکن مختلف در سير ذرات
  • يکي بنگر که در يکي يکي است
    نمود ذات اينجا بيشکي است
  • يکي بنگر که در يکي شکي نيست
    صفات و ذات فعلت جز يکي نيست
  • يکي کردم در آن ديدار خود من
    شدم فارغ يقين از نيک و بد من
  • يکي بد اصل اينجا هر چه ديدم
    حقيقت در يکي آمد پديدم
  • اگر در اصل يکي رهبري دوست
    بيابي و برون آئي تو از پوست
  • که ماندستي چنين در بند صورت
    ز صورت دان حقيقت اين غرورت
  • حقيقت راستي دانم يقين من
    که حق در راستي ديديم روشن
  • کمان صورتت چون کل کژ افتاد
    از آن بازو ز قوت در کج افتاد
  • همه در شست خود اينجا بسازد
    کمان دست ناگه سر فرازد
  • نخواهي برد با خود چيزي ايدوست
    مگردان در نظر جز ديدن ايدوست
  • صفائي جوي و بگسل طبع از بد
    تو نيکي کن در اينجا گاه با خود
  • ز نيکي و بدي آنجا سئوالست
    بسي مردان در اين سر گنگ و لالست
  • زبانت چون دهد پاسخ بر يار
    فروماني در آنجا گه بيکبار
  • تو داري راه اينجا دين تو داري
    تو در هر دو جهان مر شهرياري
  • تمامت دين ها را بر فکندست
    حقيقت سلسله او در فکندست
  • ره شرعست راه حق يقين دان
    محمد را در اينره پيش بين دان
  • ره او گير وراه کفر بگذار
    سر بتها در اينجا کن نگونسار
  • دل و جانت در اين سرهاي بيچون
    مگو اينجايگه اين چيست و آن چون
  • چه وچون از دماغ اينجا بدر کن
    دل خود را در اينمعني خبر کن
  • که عقلت هست در غوغاي عالم
    فتادست اندر اين سوداي عالم
  • بسي نيرنگ اينجا گاه کردست
    يقين در سر جانان ره نبردست
  • که چون مستي است عقل اينجا فتاده
    از آن پيوسته در غوغا فتاده
  • که ره پر کرد و ره سويش نبردست
    يقين جز راه در کويش نبرد است
  • ره نابرده اينجا چون بداند
    نمود عشق از آن در خود نماند
  • حقيقت عشق ميداند که چونست
    که او در جمله اشيا رهنمونست
  • قدم چون مي نهي در حد پرگار
    تو سر بيرون اينجا گاه پندار
  • بگردان رخ از او ايدوست زنهار
    رخ او را نگر در حضرت يار
  • عدم کن بود خود تا بود گردي
    حقيقت در فنا معبود گردي
  • مرنجان خويش و يکباره فنا گرد
    در آن مسکن عيان انبيا گرد
  • عيان انبيا شو زود در ذات
    که بيني سر بسر اينجاي ذرات
  • همه در محنت اند اين قوم دنيا
    تمامت بيخبر از نوم دنيا
  • همه در خواب و فارغ گشته از جان
    گرفته اينره اينجا گاه آسان
  • چنين در خواب کي بيدار گردند
    چنين اغيار کي با يار گردند
  • ولي ايشان چنان مستند و در خواب
    بمانند کسي کاينجاي غرقاب
  • بلاي دل بکش هم تا تواني
    وگرنه در بلا حيران بماني
  • بلاي عشق کش در قربت دوست
    که بيشک اين بلا اينجاست ايدوست
  • بلا چون انبيا کش در ره عشق
    اگر هستي حقيقت آگه عشق
  • بلاي عشق ديدند جمله عشاق
    ولي منصور بوده در ميان طاق
  • بلا اينجا کشيد و زد اناالحق
    يقين شد در همه جانان مطلق
  • حضورت همچو او آيد حقيقت
    نگنجد هيچ از تو در طبيعت
  • يکي باشد عيان فعل و صفاتت
    شده پنهان همه در نور ذاتت
  • پس اين پرده بيني جان جانان
    رخ او در همه پنهان و اعيان
  • حقيقت يار اينجا گه بيابي
    اگر در اين پس پرده شتابي
  • اگر او را تو بشناسي در اينجا
    کند اين پرده اينجا گاه پيدا
  • دوئي نبود در اين اسرار بنگر
    حقيقت نقطه از پرگار بنگر
  • حقيقت نقطه و پرگار يک بود
    دلت در صورت اينجا پر زشک بود
  • بگو اسرار خود با جمله ذرات
    حقيقت محو گردان جمله در ذات
  • مرا در جان ببين اي مانده غافل
    مرا بين و بيکره گرد واصل