167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • اناالحق گوي صورت در ميان نيست
    که اين گفتار او جز جان جان نيست
  • هر آنکو صاحب دردست ديدست
    که بيشک حق در او گفت و شنيد است
  • يکي مي بيند اين منصور اينجا
    سراسر در عيان نور اينجا
  • يکي ديدست در توحيد اينجا
    گذر کرد است از تقليد اينجا
  • يکي ديدست و در يکي قدم زد
    وجود بود خود جمله عدم زد
  • يکي ديدست و دم زد در يکي او
    فدا گشتست اينجا بيشکي او
  • عوام الناس در غوغا فتادند
    بيک ره سوي او سرها نهادند
  • بسوي خانقه بردش نهان او
    بکنجي در نشاندش جان جان او
  • دگر پيدا نميشد در بر دوست
    يکي بد مغز او تحقيق با پوست
  • يقين چون بايزيد آنجا چنان ديد
    مر او را در ميان راز نهان ديد
  • تو ذاتي اينزمان رخ کل نموده
    نمود جمله اشيا در ربوده
  • که يکسالست تا روي تو در خواب
    چنين ديدم مرا امروز درياب
  • مرا امروز گردان شاد و خرم
    که بد در بند جانم بهر اين دم
  • بسي در انتظار رويت اي شاه
    نشستم تا برون آئي ز خرگاه
  • چنان در درد عشقم جان گرفتار
    شدست اينجا ز ديدارت بگفتار
  • کنون دردم در اينجا کن بدرمان
    مرا از درد خود آزاد گردان
  • فنا شو در نمود ما به يک بار
    حجاب جسم و جان از پيش بردار
  • فنا شو در عيان رويم اينجا
    که تا گردي ز ذات من مصفا
  • فنا شو در نهاد ما يقين تو
    که گردي اولين و آخرين تو
  • فنا شو در برم مانند مردان
    بلاي عشق من بيحد و مرز دان
  • فنا شو در برم چون سايه جاويد
    که تا بيني مرا مانند خورشيد
  • منم حق آمده اينجا سخن گوي
    اناالحق ميزنم درهاي و در هوي
  • بجز من هيچ منگر دردل و جان
    منم در بود تو پيدا و پنهان
  • من آوردم ترا در ديد دنيا
    منت بيشک برم تا عين عقبي
  • يقين ميدانم و ايشان ندانند
    که در ديدار من عين جهانند
  • منم بينا و چشم جمله از من
    در اينجا گاه بين خورشيد روشن
  • بر قطب جهان بودم در ايندم
    يقين هم ميروم پيشش دمادم
  • کنون من آمده در ملک بغداد
    که اينجا کرده ام بر نفس خود داد
  • نمود من در اول دان و آخر
    نمودستم کنون هستي ظاهر
  • بسوزانم در اينجا ظاهرم من
    که بر هر شيي حقيقت قادرم من
  • کجا رفتست شبلي اينزمان هان
    که در يابد يقين کون مکان هان
  • اگر چه اينزمان شيخ زمان است
    نمود تو در اينجا او ندانست
  • ندانست او ترا از ناسپاسي
    تو در عصر زمان امروز خاصي
  • تو در بند غم و جاه و تيولي
    کجا يابي چو ما صاحب قبولي
  • بگويم با تو تا خود کيستي تو
    در اينعالم براي چيستي تو
  • تو نافرماني من کرده تو
    بمانده در حجاب و پرده تو
  • بصورت مانده اينجا مبتلائي
    از آن بيشک تو در خوف و رجائي
  • بصورت مانده در ملک بغداد
    نديدي هيچ معني را يکي داد
  • بدر کن از سرت سوداي اين جاه
    وگرنه باز ماني تو در اين چاه
  • بدر کن از سرت سوداي دنيا
    که با شادي شوي در سوي عقبي
  • بکش دردي در اينجا جوي درمان
    بياب اينجايگه از ما تو آسان
  • سوي شيخ کبير آن قطب عالم
    که او ميداند احوالم در ايندم
  • زهي معني زهي صورت زهي دم
    که چون او خود نباشد در دو عالم
  • در اشتر نامه من اين سر نگفتم
    ولي آن جوهر اينجا من بسفتم
  • چو منصور حقيقي رخ نمود است
    ترا در جان و دل گفت و شنودست
  • بگو با او همه راز نهانت
    که تا او باز گويد در ميانت
  • بگو با او تو درد دل در اينجا
    که درمانت کند ايماه شيدا
  • تو از وي بيخبر در سوي باغي
    گرفتستي ز ذات کل فراغي
  • چگويم تا تو در بند خودستي
    يقين دانم که با خود بت پرستي
  • خدا بشناس اکنون در حقيقت
    ببر از من تو اين گوي طريقت
  • يقين گفتست اکنون در گماني
    رود ناگاه و تو حيران بماني
  • حقيقت تا ابد آري دمادم
    نمود جملگي را در يکي دم
  • ز ذرات اينهمه پيدا نمودار
    ز بهر ديد خود دارد در اينکار
  • حجاب اين جان و تن بد در ره او
    ولي بر قدر بودند آگه او
  • که تا اول در آخر باز يابند
    پس آنگاهي سوي اول شتابند
  • ره جان اول از کتم عدم بود
    ز دانش در صفت اول قدم بود
  • مقام بي مقامي پاک بگذاشت
    نظر در سوي ديد خويش بگذاشت
  • چنان اينجا ز خصم ناموافق
    بهم پيوسته شد در ديد عاشق
  • شود از اصل اول آگه خويش
    در اينجا باز يابد او ره خويش
  • ز اصل اولش حيران بماند است
    در اينصورت عجب حيران بماندست
  • گهي نادان گهي دانا در اين کار
    فرو ماند است سر گردان چو پرگار
  • چو جان نقطه فتاد و جسم پرگار
    کجا آيد در اين معني پديدار
  • اگر نه عشق باشد رهبر جان
    بماند تا ابد در خويش پنهان
  • اگر نه عشق جانان ره نمودي
    که اينجا اين در بسته گشودي
  • اگر نه عشق هر لحظه در اينجا
    کند آيينه جانت مصفا
  • در اينجا پيرو ايشان چو باشي
    يقين ميدان که تو غمگين نباشي
  • در ايجا راز جسم و جان نيابي
    درون جان يقين جانان نيابي
  • در اينجا باز جوي و راه خود ياب
    يقين انجام و هم آغاز درياب
  • دوئي بگذار و ز يکي در آور
    اگر مردي تو از يکي بمگذر
  • اگر چه صورت اينجا در دو بيني است
    از آن اينجا گرفتار دو بيني است
  • اگر چه صورت اينجا جان جان يافت
    نمود دوست در خود اينجهان يافت
  • ره جان جملگي بنگر در اشيأ
    که از جانست مرجاني مصفا
  • الا اي گنج ذات کل نديده
    در اينجا جز که رنج و ذل نديده
  • غمت جمله ز بهر گنج افتاد
    از آنت جسم و جان در رنج افتاد
  • منم عاشق شده در دير امروز
    از آن اينجا زنم اين سير امروز
  • منم عاشق شده در دير عشاق
    يکي ديده حقيقت سير عشاق
  • ز صورت بت در اين ديرم که هستم
    دمادم اين بت صورت شکستم
  • در اين جانت نميگنجد ز تقليد
    حقيقت ذات کل دان تو ز توحيد
  • دلم در بند صورت مبتلا شد
    از آن بيخود ميان صد بلا شد
  • دلم در بند صورت شد گرفتار
    گهي باشد مسلمان گاه کفار
  • دلم در بند صورت گشت پيدا
    دمادم ميکند از عشق غوغا
  • دلم در بند صورت ناتوانست
    از آن هر لحظه شيداي جهانست
  • چنان عاشق شدم بر ديدن جان
    که ماندستم عجب در خويش پنهان
  • ز عشقم دم زده اينجاي در کل
    برون جستم من اينجا گاه از ذل
  • گهي رويم نمايد جان جانم
    که در پرده بکل عين العيانم
  • چو جان از پيش دادم همچو عشاق
    فتادم لاجرم در واصلي طاق
  • چو جان دادم يکي شد در فنايم
    نمود جسم و جان حق شد بقايم
  • بده جان و ببين جانان نهاني
    که ايندم هيچ در صورت نداني
  • بده جان تا شوي جانان حقيقت
    که جاني کي تواني در طبيعت
  • ره جان گر چه صافي اوفتادست
    وليکن راه او در عين بادست
  • ره صورت بود مشکل يقين دان
    مر او را راز در عين زمين دان
  • کنون بشناس ما را همچو ما تو
    يقين باش اندر اينجا در فنا تو
  • کنون بشناس ما را در يقين باز
    چو گشتي اندر اينجا بيکي راز
  • کنون بشناس ما را در نهاني
    که تا قدر وصال ما بداني
  • يکي گشتي و در يکي مرا بين
    مرا از جان ما ديدار بگزين
  • صفاتش آنگهي جانان شود زود
    که تا يکي شود در ذات معبود
  • صفات جسم روشن در دل خاک
    شود تا آنگهي با جوهر پاک
  • طريقت بسپر و آنگاه حق بين
    ز جانان در درون من يقين بين
  • طريقت بسپر و بود ازل جوي
    تمامت کارها در جان جان جوي
  • حقيقت بسپر وجانان يقين بين
    تو جانان در درون من يقين بين