167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

شاهنامه فردوسي

  • بگفت آن کجا ديد در خواب شاه
    بدان موبدان نماينده راه
  • به هر بدره اي بد درم ده هزار
    بدان تاکند در جهان خواستار
  • به دل گفت کين کودک هوشمند
    بجايي رسد در بزرگي بلند
  • چنين داد پاسخ که در خان تو
    ميان بتان شبستان تو
  • نديدند ازين سان کسي در ميان
    برآشفت کسري چو شير ژيان
  • بسان يکي بنده در پيش اوي
    به هر جا که رفتي بدي خويش اوي
  • برآشفت زان پس به دژخيم گفت
    که اين هر دو در خاک بايد نهفت
  • بگويم و گر چند بي مايه ام
    بدانش در از کمترين پايه ام
  • هران کس که در کار پيشي کند
    همه راي وآهنگ بيشي کند
  • چو داد تن خويشتن داد مرد
    چنان دان که پيروز شد در نبرد
  • کسي کو سرافراز درگاه بود
    به دانندگي در خور شاه بود
  • دگرگفت کان چيز کافزون ترست
    کدامست و بيشي که را در خورست
  • بپرسيد ديگر که در زيستن
    چه سازي که کمتر بود رنج تن
  • بکوشي چو در پيش کار آيدت
    چوخواهي که رنجي به بار آيدت
  • تن خويشتن پروريدن به ناز
    برو سخت بستن در رنج وآز
  • کسي را کجا بخت انباز نيست
    بدي در جهان بتر از آز نيست
  • در نام جستن دليري بود
    زمانه ز بد دل به سيري بود
  • سه ديگر به يزدان بود ناسپاس
    تن خويش را در نهان ناشناس
  • فزودن به فرزند برمهر خويش
    چو در آب ديدن بود چهر خويش
  • گشادن برو بر در گنج خويش
    نبايد که يادآورد رنج خويش
  • وزان پندها ديده پر آب کرد
    دهانش پر از در خوشاب کرد
  • بي آهو کسي نيست اندر جهان
    چه در آشکار و چه اندر نهان
  • کسي نيست بي آرزو درجهان
    اگر آشکارست و گر در نهان
  • تو در انجمن خامشي برگزين
    چوخواهي که يک سر کنند آفرين
  • سخن سنج و دينار گنجي مسنج
    که در دانشي مرد خوارست گنج
  • روان در سخن گفتن آژيرکن
    کمان کن خرد را سخن تيرکن
  • گرو تيز گردد تو زو برمگرد
    هشيوار ياران گزين در نبرد
  • چنين هم نگه دار تن در خورش
    نبايد که بگزايدت پرورش
  • ستوده ترآنکس بود در جهان
    که نيکش بود آشکار و نهان
  • درم خواه وخلعت سزاوار اوي
    که در دل نشستست گفتار اوي
  • تو مپسند فرزند را جاي اوي
    چوجان دار در دل همه راي اوي
  • همان در جهان ارجمند آن بود
    که با او لب شاه خندان بود
  • خورش خانه در خان او داشتي
    تن خويش مهمان او داشتي
  • يکي نامور بود زروان به نام
    که او را بدي بر در شاه کام
  • شد آمد بيفزود در پيش اوي
    برآميخت با جان بدکيش اوي
  • به ايوان مهبود در کس نماند
    ز خويشان او درجهان بس نماند
  • ازان پس که گيتي بدوگشت راست
    جز از آفرين در بزرگي نخواست
  • بخفتند در دشت خرد و بزرگ
    به آبشخور آمد همي ميش وگرگ
  • يکي هديه آراست پس بي شمار
    همه ياد کرد از در شهريار
  • نديدند وهرکس کزيشان بماند
    به دل در همي نام يزدان بخواند
  • بياسود چندي ز بهر شکار
    همي گشت درکوه و در مرغزار
  • گماند کزو بگذري راه نيست
    و گر در زمانه جز او شاه نيست
  • که با فر او تخت را شاه نيست
    بديدار او در فلک ماه نيست
  • به انديشه در کار پيشي کنيم
    بسازيم با شاه وخويشي کنيم
  • دبير جهانديده را پيش خواند
    سخن هرچ بودش به دل در براند
  • چو آن نامه بر شاه ايران بخواند
    همه انجمن در شگفتي بماند
  • که در پرده پوشيده رويان اوي
    ز ديدار آنکس نپوشند روي
  • تو را در پس پرده يک دخترست
    کجا بر سر بانوان افسرست
  • پري چهره بر گاه بنشست پنج
    همه برسران تاج و در زير گنج
  • بگفتند چيزي که بايست گفت
    ز فرزند خاتون که بد در نهفت