167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • اگر خود را نترساني در اينراز
    ببيني ناگهان انجام و آغاز
  • اگر خود را نترساني در اين سر
    شود اسرار باطن جمله ظاهر
  • ز هست و نيست آگاه شو در اينراه
    اگر هستي از اين اسرار آگاه
  • دمادم با تو در گفت و شنيدست
    وليکن او بکلي ناپديدست
  • چنان خود گم بکردست او ز اعزاز
    که در يکي است کژ بيني مر او باز
  • از آن اينجا دو مي بيني که صورت
    ترا در پيش افتاده کدورت
  • ز مکر و فعل تلبيس آنگهي شاه
    نمايد روي در آيينه ناگاه
  • ترا چون بازگشتت سوي يارست
    چرا دلبستگي در کوي يار است
  • ترا اينجايگه ياراست حاصل
    کز او ناگه شوي در عشق واصل
  • درون را با برون کل آشنا نيست
    در اين ظلمت حقيقت روشنا نيست
  • تو هستي او و او در تو نمودار
    حجاب اکنون ز پيش خود تو بردار
  • يقين در نيستي او را نظر کن
    که جانست او و دل را تو خبر کن
  • حضورت آنگهي باشد چو عاقل
    که در اعيان نباشي هيچ غافل
  • شوي در يکي آري قدم تو
    يکي داني وجودت باعدم تو
  • در آخر واصل جانان شود او
    درون جملگي پنهان شود او
  • در آخر چون ببيند باشد او جان
    يقين جانان بود درياب اعيان
  • همه او هست اي بيچاره مانده
    چنين حيران و در نظاره مانده
  • درون کعبه جان آي و کن سير
    نظر کن کعبه را افتاده در دير
  • چو داري کعبه اسرار حاصل
    چرا در خود نگرداني تو واصل
  • چو جانم بي نشان بد در نشانم
    حقيقت فاش شد راز نهانم
  • يکي خواهم شد ماننده دوست
    که مغز بي نشاني بود در پوست
  • حقيقت راست گفت اينجاي منصور
    که اينجا مي دمم در جمله من صور
  • که همچون مصطفي در سر اسرار
    شود کلي ز خود او ناپديدار
  • رموز علم او بد در حقيقت
    دم اين دم او ز دست اندر حقيقت
  • بدو تادم زد و آندم يقين يافت
    خدا در خويشتن عين اليقين يافت
  • دم جمله نهان شد در دم او
    اگر دم جوئي اينجاگه دم او
  • چو غواصي روي در بحر احمد(ص)
    کني اينجاي محوت نيک و هر بد
  • تو همچون بي نمود او زني دم
    که او بد در حقيقت هر دو عالم
  • يکي گردد ترا ظاهر در آن ديد
    حقيقت اينست اينجا سر توحيد
  • خدا بين باش همچون ديد ايشان
    که بيني در عيان توحيد ايشان
  • برون آئي چو مغز از پوست اينجا
    نبيني در يقين خود دوست اينجا
  • برون آئي و در يکي زني دم
    درون خويش يابي هر دو عالم
  • خدا در بي نشاني باز بين باز
    که او دارد نهان عين اليقين باز
  • خدا را بين و از اشيا گذر کن
    ز ديد خويشتن در خود نظر کن
  • خورش شايد يقين و هر دو يک جا
    ولي در اصل و فرع آيد معما
  • نباشد دوغ، همچون روغن پاک
    چنين آمد نمود آب در خاک
  • بهر معني که انديشي در اينراز
    نخواهي يافت جز سررشته باز
  • نمود عالم اينجا پيش افتاد
    که صورت ديد و جان در پيش افتاد
  • نظر کن آفتاب و سايه بنگر
    که پنهان مي شود هر سايه در خور
  • چو برفست اين نمود اينجا که برخواست
    حقيقت برف در خورشيد پيداست
  • تو حل خواهي شدن در آب معني
    اگر هستي يقين درياب معني
  • قفس چون در گشايد بر اجل هان
    شوي اندر فضاي عشق پران
  • ترا چون آشيان ديدار يار است
    چرا مانده تنت در زير بار است
  • دريغا مانده اندر قفس تو
    در اينجا گه نداري هيچکس تو
  • نداري دانه اينجا گاه هم آب
    بماندستي حقيقت رفته در خواب
  • شوي آگه چو تو بيرون خرامي
    تو در آن ناتماميت تمامي
  • چو بيرون آمدي بي حيله از دام
    خوشي در مرغزار خلد بخرام
  • يکي بيني تو چون صورت نباشد
    در آن مسکن بجز نورت نباشد
  • حقيقت آن جهان نور است و راحت
    در اينجا درد و رنج و عين زحمت
  • نه زين زندان بلا مي بيني و رنج
    در آنجا باز بيني گوهر و گنج
  • نشانت داده اند در بي نشاني
    که تا باشد که رمزي بازداني
  • چنين گفت است شبلي پير عشاق
    که گرديدم بسي در گرد آفاق
  • همه در بي نشاني يافتم من
    که اينجا بي نشاني بودن روشن
  • نهان شو سوي مردان در دل و جان
    که تا يابي همه اسرار پنهان
  • کن اينجا همچو مردان جام در کش
    برافکن چار و پنج اينجا تو با شش
  • همه کن محو در ديدار جانان
    که اين باشد يقين اسرار جانان
  • يقين بشناس و در جانان نگر تو
    دمادم ميدهم اينجا خبر تو
  • نداند بي خبر اسرار بيچون
    که مانداست او هميشه در چه و چون
  • نداند بيخبر اسرار عشاق
    اگر او في المثل گردد در آفاق
  • خدا گردي و يابي جمله در خود
    شوي فارغ يقين از نيک و هر بد
  • خدا گردي تو در ديد خدائي
    دهي مر جملگي را روشنائي
  • خدا گردي بکل منصور باشي
    چو حق در جملگي مشهور باشي
  • خدا گردي تو اندر جمله اشيأ
    ز پنهاني شوي در جمله پيدا
  • چگويم ذات مخفي گشتم اينجا
    ز پنهاني شدم در دوست پيدا
  • چگويم هر صفت در معرفت من
    چو هستم اينزمان کل بي صفت من
  • ز عين معرفت عطار مستست
    حقيقت نيست شد در جمله هستست
  • شدستم بيدل و جان در دل و جان
    حقيقت جان و دل گشتست جانان
  • صفاتم در همه کون و مکان است
    که جانم اينزمان کل جان جانست
  • چنان واصل شدم در جوهر يار
    که از پيدائي من ناپديدار
  • حقيقت واصلي چون خود نديدم
    که اينجا در همه من ناپديدم
  • زمن آمد ظهور اين عالم جان
    که من بودم در اول آدم جان
  • همه در من من اندر خود شده خود
    نمايم نيک و هرگز نيستم بد
  • چو هر دو نقطه خواهد بود در اصل
    ز فرقت ميرسد زيشان ابااصل
  • يقين در اصل خود نيکو ببيني
    بداني اين اگر صاحب يقيني
  • چو جفتش کرد با هم در نمودار
    ز اصل آمد يقين فرعي بديدار
  • نمود اصل و فرع اينجا يکي بود
    که بيشک در دوئي اين روي بنمود
  • به آخر جايگه يک مسکن آمد
    نمود جان حقيقت در تن آمد
  • يکي دان جان وصورت آخر کار
    که همچون او کند آخر در اسرار
  • شده در عين اين دنيا چنيني
    کجا اسرار خود اينجا ببيني
  • چو آخر جايت اندر سوي عقبي است
    چرا ميلت چنين در سوي دنياست
  • ترا اينجا حقيقت گفتگويست
    تنت گردان در اين ميدان چو گويست
  • در اينجا گوي چرخت ذره باشد
    نمود جانت اينجا قطره باشد
  • چو بگشايد درت در عين توحيد
    نگنجد هيچ اينجا گاه تقليد
  • چو بگشايد درت مانند منصور
    شوي در جزو و کل نور علي نور
  • چو بگشايد درت حق بين تو در خويش
    نمود پرده ها بردار از پيش
  • در اين پرده نهان مانند خورشيد
    طلب کن نور ذات اينجا تو جاويد
  • فنا باش و فنا بگزين تو اينجا
    حقيقت در فنا بودست يکتا
  • همه اينجا فنا خواهيم بودن
    همه در عين کل خواهيم بودن
  • خراباتي شو و جامي تو در کش
    برون آ اين زمان از آب و آتش
  • خراباتي شو و رخها سيه کن
    دمادم عشقبازي در کنه کن
  • خراباتي شو اينجا در خرابات
    رها کن مسجد و زهد و مناجات
  • خراباتي شو و در کل فنا گرد
    تو با مردان حقيقت آشنا گرد
  • يقين در کافري زنار معني
    ببند و زود از او بردار معني
  • يقين در کافري اينجا قدم زن
    نمود جمله اشيا بر عدم زن
  • يقين در کافري بر گو اناالحق
    نه باطل باش الا جملگي حق
  • در اينجا شو تو واصل پيش مردان
    بلاي عشق يابي رخ مگردان
  • برسوائي در اندازي تو خود را
    شوي فارغ بکل از نيک و بد را
  • يکي دان جملگي را تو در آزار
    نهاد خويشتن را تو ميازار
  • يکي دان جملگي را در نظر تو
    مباش اينجا حقيقت بيخبرتو
  • يکي دان جملگي را در صفاتت
    وليکن خويشتن بين نور ذاتت