167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

شاهنامه فردوسي

  • شهنشاه را شاد در بر گرفت
    وزان گفتها پوزش اندر گرفت
  • شهنشاه بر تخت زرين نشست
    در بار بگشاد و لب را ببست
  • برفتند هر کس که بد مهتري
    خردمند و در پادشاهي سري
  • منم پيش يزدان ازو دادخواه
    که در چادر ابر بنهفت ماه
  • در تنگ زندانها باز کرد
    به هرسو درم دادن آغاز کرد
  • ز بس جنگ و خون ريختن در جهان
    جوانان ندانند ارج مهان
  • وزان پس نوشتند کارآگهان
    که از داد وز ايمني در جهان
  • کنم زنده در گور جايي که هست
    مبادش نشيمن مبادش نشست
  • به ايران فرستاد نزديک شاه
    چنان کان بود در خور نيک خواه
  • سر سال در پيش او شد دبير
    خردمند موبد که بودش وزير
  • جهانجوي بر تخت زرين نشست
    در رنج و دست بدي را ببست
  • يکي دفتري سازم از راستي
    که بندد در کژي و کاستي
  • هران چيز کآيد همي در شمار
    سزد گر نخواني ورا پايدار
  • ستون خرد داد و بخشايشست
    در بخشش او را چو آرايشست
  • همي در باريد بر خاک خشک
    همي آمد از بوستان بوي مشک
  • شده ژاله برگل چو مل در قدح
    همي تافت از ابر قوس قزح
  • نبشته يکي عهد شاهنشهان
    که از ترک و ايرانيان در جهان
  • که بيداد جويد کسي در جهان
    بپيچد سر از عهد شاهنشهان
  • به کنده در افتاد با چند مرد
    بزرگان و شيران روز نبرد
  • بزرگان و پيکارجويان هران
    کسي را که در کنده آمد زمان
  • يکي کين نو ساختي در جهان
    که آن کينه هرگز نگردد نهان
  • که هر کس که بودست يزدان پرست
    نياورد در عهد شاهان شکست
  • چنين تا پديد آمد از ميغ شيد
    در و دشت شد چون بلور سپيد
  • که در دست ايشان بود کيقباد
    چو فرزند پيروز خسرو نژاد
  • اگر نيستي در ميانه قباد
    ز موبد نکردي دل و مغز ياد
  • مر او را سبک شاه در برگرفت
    ز هيتال و چين دست بر سر گرفت
  • چر فرمان او گشت در شهر فاش
    به خوبي بپرداخت گاه از بلاش
  • هرآنگه که دانا بود پرشتاب
    چه دانش مر او را چه در سر شراب
  • چنان هم که بايد دل لشکري
    همه در نکوهش کند کهتري
  • که جز سوفزا دشمن اندر جهان
    ورا نيست در آشکار و نهان
  • بدو گفت زين تاج بي بهره ام
    ببي بهره ئي در جهان شهره ام
  • ازين داد و بيداد در گردنم
    به فرجام روزي بپيچد تنم
  • بدانگه کجا شاه در بند بود
    به يزدان مرا سخت سوگند بود
  • همه لشکر و زيردستان ما
    ز دهقان وز در پرستان ما
  • چو کردند عهد آن دو گردن فراز
    در گنج زر و درم کرد باز
  • پسرزاد جفت تو در شب يکي
    که از ماه پيدا نبود اندکي
  • بياريم جاماسب ده ساله را
    که با در همتا کند ژاله را
  • پياده همه پيش او در دوان
    برفتند پر خاک تيره روان
  • ز خشکي خورش تنگ شد در جهان
    ميان کهان و ميان مهان
  • مهان جهان بر در کيقباد
    همي هر کسي آب و نان کرد ياد
  • قباد سراينده گفتش بگوي
    به من تازه کن در سخن آبروي
  • چو مزدک ز در آن گره را بديد
    ز درگه سوي شاه ايران دويد
  • بدرگاه او شد به انبوه گفت
    که جايي که گندم بود در نهفت
  • دهدي آن بتاراج در کوي و شهر
    بدان تا يکايک بيابيد بهر
  • چو بشنيد در دين او شد قباد
    ز گيتي به گفتار او بود شاد
  • فراوان ز گيتي سران بردرند
    فرود آوري گر ز در بگذرند
  • ازين پنج ما را زن و خواستست
    که دين بهي در جهان کاستست
  • بمن ده ورا و آنک در دين اوست
    مبادا يکي را به تن مغز و پوست
  • چو مردم سراسر بود در جهان
    نباشند پيدا کهان و مهان
  • ز دين آوران اين سخن کس نگفت
    تو ديوانگي داشتي در نهفت