167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • گذر کن يکزمان زين نفس مدبر
    سلامت نيست در اين نفس کافر
  • چرا در نفس خود خوار و اسيري
    وگرنه برتر از بدر منيري
  • رها کن نفس تا سلطان شوي تو
    وگرنه در صفت شيطان شوي تو
  • ترا تا نفس کافر در نهاد است
    تصورهاي تو مانند باد است
  • از او ايمن مباش و باش حاضر
    ميشه در خدا بگمار ناظر
  • از اين شيطان در اينجا گه بپرهيز
    تو همچون اوليا از هيچ مستيز
  • وگر او قوت ابليس دارد
    بسي در هر صفت تلبيس دارد
  • تو خود را باش آنگاهي خدا بين
    وگرنه در بر شيطان بلا بين
  • ز شيطان بگذر و رحمان طلب کن
    ز جانت در گذر جانان طلب کن
  • ز نفس خويشتن شود دور و شونور
    که تا در نزد حق باشي تو مشهور
  • بلا از تست نفس خود زبوني
    از آن کز خانه رفتي در بروني
  • چرا از نفس ميداري تو فرياد
    مرا اين معني من ميدار در ياد
  • تو شيطان خودي و رهزن خود
    فتادستي تو در فکر و فن خود
  • تو شيطان خودي و مي نداني
    که بدها ميکني در دهر فاني
  • چرا چندين تو در بند خلايق
    شدستي دور و ماندستي ز خالق
  • چو کرکس جملگي در بند مردار
    شده اندر نهاد خود گرفتار
  • که ميگيرد کمال اينجا ز خورشيد
    وي در عاقبت چون نيست جاويد
  • در آخر چون کمال آيد پديدار
    اگر مرد رهي ميباش هشيار
  • ببين در راه حق خود را زماني
    که پر حسرت شدي اينجا جهاني
  • اگر چه راه پر کرده است اينجا
    نظر کرده بدش در عين ماوا
  • که اينجا خانه رنج است و حسرت
    بسي ديدي در اينجا گه تو محنت
  • چو داري خانه نامي در اينجا
    چرا اينجا چنين ماندي تو تنها
  • تو با جان مرهمي کن تا شوي لا
    رسي تو ناگهان در عين الا
  • مده بر باد خود را ياد ميدار
    که ناگاهي شوي در نزد دلدار
  • رهت نزديک و تو دوري ز دلدار
    کنون ايدل تو معذوري در اينکار
  • تو هم سرگشته دل هستي ايجان
    در اين حسرت بسي خود را مرنجان
  • چو در يکذات اينجا هم صفاتيد
    وليکن اندر اينجا بي صفاتيد
  • يکي گرديد اندر عالم کل
    که تا رسته شوي در عين اين ذل
  • يکي گرديد اندر جوهر ذات
    که داريد اين زمان در عين آيات
  • يکي گرديد در ديد خدائي
    که تا پيوسته گرديد از جدايي
  • يکي گرديد کز اصل خدائيد
    که ايندم در عيان وصل خدائيد
  • بسي در دين و دنيا راز راندم
    کنون چون پير گشتم باز ماندم
  • تنم بي قوتست و جان ضعيفست
    وليکن در مکاني دل شريفست
  • در آخر گشت اينجا گاه واصل
    شدش مقصود اينجا گاه حاصل
  • در آخر باز ديدش روي دلدار
    که پرتونيست اندر کوي دلدار
  • بسي اندر چله سي پاره خواندم
    کتب آخر در اين دريا فشاندم
  • بسي کردم طلب اسرار جانان
    بهر نوعي در اين گفتار پنهان
  • حقيقت در فشاني کرده ام من
    از آنجا گوي وحدت برده ام من
  • اگر در عالم پر نور افتي
    وز اين دار فنا کل دور افتي
  • همه فضل تو در عين صفت بود
    درونت پر ز درد و معرفت بود
  • ز درياي دلت در جوهر ذات
    شود اينجاي همچون عين ذرات
  • وجود جان شد و جان گشت جانان
    چو خورشيدي کنون در عشق تابان
  • دلا اکنون تو خورشيدي در اين تن
    عجب گرداني از افلاک روشن
  • توئي نور و در اين ظلمت فتادي
    وليکن عاقبت سر برگشادي
  • سلوک جمله اشياء کرده تو
    چرا مانده کنون در پرده تو
  • منت ميدانم و تو نيز ميخوان
    که دارم من در اينجا سر يکسان
  • يکي خواهي شد ايدل در بر من
    سزد گر هم تو باشي غمخور من
  • دلا حق بين که حق خواهي شدن تو
    در آخر جزو و کل خواهي بدن تو
  • صفاتي اينزمان و راز ديده
    نمود خود در اينجا باز ديده
  • چو ديدي باز مرانجام و آغاز
    در آنحضرت نخواهي رفت تو باز
  • عيان بين باز اکنون در نهاني
    اگر چه تو دلي مانند جاني
  • حقيقت حق عيانست ايدل راز
    بياب اينجا در انجام و آغاز
  • حقيقت حق عيانست و يقين اوست
    ترا در مغز بگذر زود زين پوست
  • حقيقت حق عيان بنگر ورا تو
    که هستي در نهان ماورا تو
  • يقين در عشق کل اينجا قدم زن
    اناالحق با من اينجا دم بدم زن
  • دمادم زن اناالحق گر حقي دوست
    اگر چه در عدم مستغرقي دوست
  • دمادم زن اناالحق در نمودار
    ز شوق دوست شو آونگ از دار
  • دمادم زن اناالحق در همه راز
    درون خودنگر انجام و آغاز
  • چو گشتي واصل اندر خود ببين تو
    نمود هر دو عالم در يقين تو
  • چو گشتي واصل از اعيان جمله
    تو باشي در نهان پنهان جمله
  • ببيني جملگي اندر دل و جان
    تو باشي در همه ذرات پنهان
  • ز عين واصلان در ياب حق را
    ببر از جزو و کل کلي سبق را
  • چو ميداني کز آن بودي که بودي
    که بود خود در اينجا گه نمودي
  • ز بود خود چرا غافل شدستي
    که جان جاني اينجا در گذشتي
  • مکانت پاک نيست اي جوهر پاک
    چرا اکنون قرارت هست در خاک
  • در اين مسکن همه درد است و اندوه
    فروماندي بزير بار اين کوه
  • نخواهي يافت بي صورت در آندم
    اگر چه مي نمايد او دمادم
  • بسي جستم در اينجا صاحب درد
    که باشد همچو من اندر ميان فرد
  • که تا با او بگويم سر احوال
    نمود خويشتن در عين احوال
  • دم خود يافتم زاندم که دارم
    در اينجا اوست کلي غمگسارم
  • دم خود يافتم سلطان آفاق
    که ايندم هست بيشک در جهان طاق
  • ز دنيا درگذشت و يافته يار
    نمي بيند در اينجا جز که دلدار
  • ز دنيا در گذشت وآنجهان شد
    بمعني و بصورت جان جان شد
  • ز دنيا در گذشت و گشت آزاد
    نمود خويشتن را داد بر باد
  • ز دنيا درگذشت و گفت اسرار
    دمادم کرد در يکنوع تکرار
  • ز دنيا درگذشت و يافت معني
    سپرده در يقين اسرار معني
  • ز دنيا در گذشت و جان جان شد
    بيکره خالق کون ومکان شد
  • ز دنيا در گذشت و جان برانداخت
    وجود خويشتن يکبار بگداخت
  • يکي شد در فنا محو است دنيا
    نماند اينجايگه جز عين عقبي
  • بگويم يکدمي مردم نمايم
    در اين دم دمبدم آن دم نمايم
  • يکي ديدست و ميگويم ز يک من
    که در يکي خدا ديدم ز يک من
  • که بسياري در اين گويند هر دم
    ولي آندم نمي بينند محرم
  • از آن نامحرمي کين جايکي تو
    نميداني و بيشک در شکي تو
  • که نتواني که اينجا راز بيني
    خداي خود در اينجا باز بيني
  • دگر ساني نه يکسان همچو منصور
    که در يابي يقين الله را نور
  • زمين و آسمان هم در حجابند
    اگر بگشايي اينجا گاه اين بند
  • زمين و آسمان اينجا شود گم
    مثال قطره در عين قلزم
  • زيمن و آسمان عکس نمود است
    دل و جان اندر اينجا در ربودست
  • بجائي اوفتي در کل اسرار
    که آنجا نيست اين صورت پديدار
  • ز جمله فارغ ويکتا توباشي
    وليکن در بيان خود تو باشي
  • ز جمله فارغ و ديد تو باشد
    همه در عين تقليد تو باشد
  • دمي بنگر تو اين رمز و اشارات
    نمودم عشق مردم در عبارات
  • چرا خون مي خوري در خاک فاني
    از آن مي ره نبردي و نداني
  • چو رازت مي نهم اينجا ابر در
    چرا اينجا بماندستي تو چون خر
  • نه آخر خر چو راهي ميرود باز
    نديده در يقين انجام و آغاز
  • بفعل خود رود آن خر در آن راه
    بود بيچاره چون حيران و آگاه
  • کند آنراه زير بار از دل
    که تا ناگه رسد در عين منزل
  • چو در منزل رسد بي بار گردد
    بمانده فارغ از هر بار گردد
  • تو هم دادي ده و ميکش تو اين بار
    که ناگاهان رسي در منزل يار
  • نديدي منزل اي غافل در اينجا
    که ايندم مانده بيچاره تنها