167906 مورد در 0.47 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • نظر کن تا ببيني زود رويش
    طلب کن در نهاد هاي و هويش
  • ترا او بنده و تو بنده او
    سرت در پيش او افکنده او
  • وجود خويشتن در نزد دلدار
    که کردم راز او اينجاي اظهار
  • نمي يابم در اينجا وصل اي دل
    که با او برگشايم راز مشکل
  • نمي بينم يکي صادق چگويم
    که ديري هست تا در جستجويم
  • چنين در غفلت اينجا گاه هستند
    که گويا نيستند و نيز هستند
  • در اين طوفان کجا گردند بيدار
    وزين مستي کجا گردند هشيار
  • در اين طوفان دل جمله خرابست
    گرفته پيش و پس گرداب آبست
  • چو با ديوار گوئي سر اسرار
    زبان خود در آن ساعت نگهدار
  • خبر داري که جانان در درونت
    گرفته هم درون و هم برونت
  • خبر داري خبر اي بيخبر هان
    که داري يار اينک در نظر هان
  • خبر داري که او دارد دل و تن
    نموده رخ در اين آئينه روشن
  • خبر داري که در گفتارت او بود
    يقين اسرار گفت و خويش بشنود
  • چنان عاشق شدست اينجا ترا يار
    که جز تو در نميگنجد ز اغيار
  • نموده ذات کل اندر صفاتت
    عيان کرده در اينجا بود ذات
  • تو هستي بيخبر در بي نشاني
    نمي يابي ورا اندر نهاني
  • ببين رخسار او اينجا چو خورشيد
    که داري در کنار خويش اميد
  • نظر کن آنچه پنهان بود از کل
    بفکنده بد ترا در رنج و هم ذل
  • تو در ديري و مر بت ميپرستي
    کنون اندر شراب شرکت مستي
  • دو عالم عاشق آسا صيد کردند
    زمين را با زمان در قيد کردند
  • بيکره باطن خود را چو ظاهر
    يکي کردند در تبلي السرائر
  • يکي گشتند از عين دو بيني
    برون رفتند در صاحب يقيني
  • تو همچون ذات ايشاني بمعني
    وي در باطن تو نيست تقوي
  • چرا در بند خود ماندي گرفتار
    دمادم ميکني بر خويش آزار
  • از اين گلشن نظر گاه دل تست
    ولي صورت در اينجا مشکل تست
  • بمعني صورت خود جان جان کن
    نهادت در همه اشيا نهان کن
  • درون پرده گلشن هست بسيار
    سر و پايش در اينجا ناپديدار
  • در اين گلشن که گلهايش ستارست
    چو بيکاران نصيب ما نظارست
  • نظاره بيش نبود هيچکس را
    جز اين سيرست در صورت تو بس را
  • چو تو اين سير اينجا مي نبيني
    کجا در اصل کل صاحب يقيني
  • تو موصوفي ولي نه آگهي تو
    که چون سالک فتاده در رهي تو
  • وليکن تا تو در عين نمائي
    کجا مرد وصولي و لقائي
  • نمود ذات و خاکت گو مگردان
    بماندي در جمال خويش حيران
  • تو حيراني وافتاده چنين خوار
    کجا راهي بري در عين اسرار
  • همه همچون تو در خورشيد اشيا
    ز پنهاني شده اينجاي پيدا
  • نظاره کن زبان در کش تو خاموش
    مشو چندين بهر چيزي بمخروش
  • طلب ميکن در اين زندان خداوند
    که بيرونت کند ناگه از اين بند
  • کواکب ديد جمله در شب افروز
    که شب از نور ايشان بود چون روز
  • که هان اي عاقلان هشيار باشيد
    در اين درگاه شب بيدار باشيد
  • دل درويش بيدل در نظاره
    ز چشمش درفشان شد بر ستاره
  • خوشم مي آيد اينجا ديدن تو
    شدم حيران در اين گرديدن تو
  • چنين گردان شده صوفي چرائي
    از ايراپاي تا سر در صفائي
  • در اين گردش که هستي شوق داري
    ز نور فيض و رحمت ذوق داري
  • در ايندم ينزل الله است تحيق
    مرا اينجا نصيبي بخش و توفيق
  • در ايندم ينز الله است گر اوست
    حقيقت مغز گردان مر مرا پوست
  • در ايندم ينزل الله است از ذات
    مرا کن زنده دل با جمله ذرات
  • در ايندم ينزل الله است يکتا
    مرا از نور خود گردان تو يکتا
  • در ايندم ينزل الله است حاصل
    مرا گردان ز ياد دوست واصل
  • تو آن نوري که در عين دخاني
    تمامت فيض و فضل جاوداني
  • تو جان بخشي و جانان ديده تو
    بسي در عشق او گرديده تو
  • تو جان بخشي و هستي آيت دوست
    ترا دانم در اينجا مغز و هم پوست
  • در اين شب مر مرا مقصود حاصل
    کن اينجا تا شوم او دوست واصل
  • در اين شب مر مرا آزاد گردان
    از اين زندان دلم را شاد گردان
  • در اين شب قدر دارم از رخ تو
    چو خاصه بدر دارم از رخ تو
  • بسوزان خويشتن در حضرت ما
    که تا يابي عيان قربت ما
  • ز شوق ما چنين گردانست دائم
    وليکن ذات ما در اوست قائم
  • تو زو ميجوي اي مسکين وصالت
    نميداني در اينجا هيچ حالت
  • حجاب او ترا در صورتت بين
    از آني دائما پيوسته غمگين
  • چو سرگردانست او مانند گوئي
    در اين معني تو درويشان چگوئي
  • چو سرگرداني و اينجا بديدي
    چرا با او تو در گفت و شنيدي
  • نظر کن در درون درويش بنگر
    نمود ذات ما اينجا سراسر
  • نظر کن در درون جان حقيقت
    منه پايت برون تو از شريعت
  • مرا کردي طلب اينک مرا ياب
    ب آهسته مکن در خويش اشتاب
  • ترا مقصود من درويش خسته
    مشو ديگر در اينجا دل شکسته
  • بجز من منگر و جز من مبين تو
    هميشه باش در عين اليقين تو
  • جدا از ما مشو در هيچ احوال
    که ما دانيم راز تو همه حال
  • منزه آمدي درويش در کل
    کشيدي از برايم رنج با ذل
  • منت ايندم دهم گنج نهاني
    که امشب در برم صاحب قراني
  • ترا واصل کنم در جوهر خود
    ترا فارغ کنم از نيک و ز بد
  • لقاي خود نمايم تا ابد هان
    مبين جز ما کنون در نيک و بد هان
  • لقاي ما نظر کن جمله آفاق
    مرا در خود ببين درويش مشتاق
  • لقاي ما نظر کن در دل خود
    کنون بگشاي مسکين مشکل خود
  • درونم در برون منگر مرا بين
    مرا تو انتها و ابتدا بين
  • چرا حيراني خود مي نبيني
    که اين دم در مکان عين اليقيني
  • مرا در جان نگرجانان منم راست
    ز پنهاني مرا اندر تو پيداست
  • منم خورشيد و ماه و چرخ و انجم
    همه در ذات من درويش شد گم
  • تو درماندي عجب در ديد افلاک
    ميان نار و ريح و آبي و خاک
  • زمين در جنب اين نه طاق مينا
    چو خشخاشي بود بر روي دريا
  • ده و دو برج در وي هست اعداد
    همه گردان شده ماننده باد
  • ترا جوزا از آن اينجا دورو شد
    که ذات تو عجب در گفتگو شد
  • چو خرچنگي در اينجا نه کز او راست
    ترا از راستي کژ رفته پيداست
  • اسد سهم و صلابت مي نمايد
    همي خواهد کت اينجا در ربايد
  • چو ماهي اوفتادستي در اين دم
    نيمداني چه خواهد بد سرانجام
  • نه خورشيد و گر هست اين کمالت
    چو در گردي پديد آيد زوالت
  • زوالي هست هرچيزي در اينجا
    که پنهان مي شوند اينجا ز پيدا
  • از اين در جوي کام خويش زنهار
    که ناگاهت مراد آيد پديدار
  • از اين در جوي دائم کامراني
    که مي بخشندت اسرار معاني
  • از اين در جوي راز سر تحقيق
    که تا بخشندت اينجا گاه توفيق
  • ازاين در جوي وصل يار شيرين
    که ناگاهي ز تلخي عين شيرين
  • در اين درگاه شو دائم مجاور
    تو اين معني يقين ميدار باور
  • بر اين در ناگهي کامت برآيد
    همت روزي شه اينجا رخ نمايد
  • بفرمان باش و فرمان ده پس آنگاه
    چو بخشد در و جوهر مر ترا شاه
  • چو فرمان نيست هرگز در دو عالم
    اگر فرمان بري نبود ترا غم
  • ز نا فرمانبران هم دور ميباش
    پس آنگه در ميان نور ميباش
  • اگر هستي چنين کز جان من و تو
    در اين معني ببر فرمان من و تو
  • چگويم ايدل ار فرمان بري تو
    در آن حضرت ره آسان بري تو
  • ترا تا نفس باشد در نهادت
    کجا زين بستگي باشد گشادت
  • ترا تانفس اينجا گه زبون کرد
    در اينجا گه دلت غرقاب خون کرد
  • ترا تا نفس باشد آن نباشد
    ترا تا نفس در فرمان نباشد
  • ز نفست دائما جان در گداز است
    وليکن عشق اينجا کار ساز است