167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

جوهر الذات عطار

  • نمي بيني تو مر خورشيد اينجا
    که چون عکس افکند در خانه تنها
  • همه ذرات را بين پاي کوبان
    شده در رفتن اينجا گاه تابان
  • همه در گردش اند سوي خورشيد
    که ميدارند مانند تو اميد
  • تمامت ره کنان در سوي دلدار
    شده کل پايکوبان سور دلدار
  • همه در راه و فارغ گشته از راه
    بر اميدي که آيد تا بر شاه
  • همه در راه تا دلدار يابند
    چو مرغان سوي خانه ميشتابند
  • همه در راه و فارغ از تن خويش
    همي بينند راه روشن خويش
  • همه در سوي آن حضرت شتابند
    که تا قرب آن حضرت بيابند
  • چوشان رقصي کنند اينجاي در خويش
    نمود جملگي بر خيزد از پيش
  • در آيد پر زنان اينجاي پرتاب
    زند خود را بر آن شمع جهانتاب
  • نماند بال و پر اينجا شود گم
    مثال قطره در عين قلزم
  • چو دريا شو که درياي صفاتي
    در اينجا گه عيان نور ذاتي
  • چو دريا شو که در بخشي و جوهر
    ز دريا گر تو غواصي بمگذر
  • چو دريا شو تو اندر شور و مستي
    که در داري و دريا مي پرستي
  • چو دريا باشي و در بخش اندر او تو
    بجز ديدار يار از آن مجو تو
  • يکي جوهر در اين بحر دل تست
    که برتر از دو عالم مشکل تست
  • دريغا عمر همچون باد بگذشت
    در اين دريا بيک ره جمله پيوست
  • ايا دل جوهر ذات و صفاتي
    در اينجاگه عجايب بي صفاتي
  • سوي دلدار نام تست دل هان
    ممان اينجايگه در آب و گل هان
  • سوي دلداري و جان در بر تست
    حقيقت يار اينجا رهبر تست
  • ترا دردي است آن در درد جانان
    که داري از همه ذرات پنهان
  • نهان خواهي شد اينجا گاه در جان
    شوي اينجا حقيقت جان جانان
  • نهان خواهي شدن ناگاه در خود
    که تا رسته شوي از نيک و ز بد
  • نهان خواهي شدن در جوهر دوست
    حقيقت مغز گشتت جملگي پوست
  • نهان خواهي شدن در بحر اعظم
    نماند اين دمت اينجا دمادم
  • رهت کردي و دروي چون رسيدي
    رخ جانان در اين منزل نديدي
  • در اين منزل يقين اندر يقين است
    کسي يابد که اينجا پيش بين است
  • ترا جاويد بايد شد در اين راه
    که تا گردي از اين منزل تو آگاه
  • از اين انديشه جز خون جگر نيست
    در اين دريا مرا راهي بدر نيست
  • در اين دريا شدند و غرقه آز
    که پيدا مي نشد مر تخته باز
  • در اين دريا شمار هيچکس نيست
    همه غرقند و کس فريادرس نيست
  • سليمان سخن در منطق الطير
    که آنکس بوسعيد است و ابوالخير
  • چو ديدم بحر جستم گم شدم من
    چو يکقطره که در قلزم شدم من
  • درون کل نظر کردم من از جان
    چو ديدم در حقيقت راز پنهان
  • يکي درياي بي پايان بدم من
    در آندريا عجب غرقه شدم من
  • عجائب حيرتم در دل فزون شد
    وليکن عشق با من رهنمون شد
  • دلا در بحر لا رفتم ابي خود
    نديدم هيچ آنجا نيک هم بد
  • نظر کردم همه يکسان نمودم
    که من خود در ميان واقف نبودم
  • همه از آب دريا گشته پيدا
    همه در آب حيرانند و شيدا
  • همه در آب بنگر رخ نموده
    ببسته بد گره خود بر گشوده
  • نمود شاه بد ني غير ديدم
    همه در آب دريا سير ديدم
  • همه در آب و فارغ گشته از آب
    فتاده جملگي اندر تب و تاب
  • همه گويا دل و خامش دهانان
    طلبکار آمده در نزد جانان
  • همه در آب هم او را طلبکار
    زهي قدرت زهي صنعت جهاندار
  • تو چون ايشان ميان آب غرقي
    ولي اينجايگه در ديد فرقي
  • تفاوت از سلوک و خلوت افتاد
    که جوهر در صدف سر داد بر باد
  • در ارچه اصل آبست هم بغايت
    بود از اين و آن فرقي تفاوت
  • در اين دريا توئي اينجا صدف وار
    دهان بر بسته و بنشسته ناچار
  • در اين بحر فنا بر بن نشسته
    دهان خويش از حسرت ببسته
  • اگر بي جوهر اينجا گه بماني
    چو ماهي در بن اين چه بماني
  • طلب کن جوهر اين ذات اينجا
    مشو غرقه چنين در عين دريا
  • طلب کن جوهر بيچون ببين ذات
    نمود عين گردون بين در ذات
  • سپرده جان و ديده روي جوهر
    نمود عشق گشته ناگهي در
  • تو در بحري و جوهر مي نجوئي
    بيان چند زر تا چند گوئي
  • همه جوياي جوهر در همه درج
    نيمدانند اين جوهر ورا ارج
  • نداند ارج اين جوهر مگر آن
    که در يابد حقيقت جان جانان
  • تو داري در صدف جوهر يقين باز
    بده تا باز بينم عزت و ناز
  • هم اينجا مرده شو تا در حياتت
    يکي جوئي ز جوهر بي نهايت
  • طلبکار تواند افلاک و انجم
    تو از جمله شده در جملگي گم
  • صفات حق تو داري در طبايع
    مکن بيچاره را اينجاي ضايع
  • چو در عهد تو اينجا پايدارم
    شدم تسليم و اکنون کن به دارم
  • چو در عهد تو ام پيدا شده من
    ز نور تو چنين يکتا شده من
  • ز عشقت سوختم چون موم در شمع
    همه چشمم همه عشقم همه شمع
  • وصالم روي بنمود است از تو
    که ره در جمله بگشودست از تو
  • تو جاني ليک جانان هم تو داري
    گهر در حقه مرجان تو داري
  • زهي ديدار تو نور مه و خور
    کجا باشد چون من اينجاي در خور
  • درون پرده در پرده سرائي
    بهر نوعي که مي خواهي سرائي
  • يقين اينجا ترا بشناختم من
    نمود خويش در تو باختم من
  • يقين ديدم ترا در پرده عشق
    تو بودي مر مرا گمکرده عشق
  • تمامت کشتي و در خون فکندي
    ز پرده جملگي بيرون فکندي
  • يقين در کشتن اينجا زندگاني ست
    بر عشاق اين راز نهاني ست
  • همه در نور تو نابود بوديم
    زياني نيست جمله سود بوديم
  • همه در تو گميم و هم عيانيم
    بتو پيدا شده اندر جهانيم
  • ز حسن خويش بر خوردار خويشي
    ز فيض نور در اسرار خويشي
  • نهان در جاني و جايت نهانست
    به چشمم ذات تو عين العيانست
  • مرا آن وعده کانجا بدادي
    بر آور تا شوم در عشق راضي
  • توئي جان جهان و ديد اسرار
    مرا چندين در اين دنيا مي آزار
  • دمادم جامت اينجا نوش دارم
    از آن اين حقله ات در گوش دارم
  • فراموشم نگردد اي دل و دين
    توئي در جان و دل هم جان شيرين
  • ز مهرت مهر دارم همچنان من
    زنم در مهر جانت کوس جان من
  • دمي تا در بدن دارم تو بينم
    بجز تو هيچ ديگر مي نبينم
  • بجز تو هيچ چيزي در خيالم
    نگنجد ز آنکه آن باشد وبالم
  • بده جامي که خرقه هست زنار
    بسوزم اينزمانش در تف نار
  • بگير از پايم آنگاهي در آور
    مرا اين است اگر داري تو باور
  • که من خود در برت جانا که باشم
    چو تو هستي بگو تا من چه باشم
  • کجا در گنجدم سالوس اينجا
    نگيرد مکر و هم افسوس اينجا
  • تو هستي در من و من خود نيم دوست
    چو کردي مغز اينجاگه مدان پوست
  • شده در خواب و خاموش اوفتاده
    چو مستان سخت بيهوش اوفتاده
  • جمالش فتنه و عشاق آفاق
    بخوبي و ملاحت در جهان طاق
  • نظر کرد و جمالش ديد در خواب
    گرفتش گوش آن مه را باشتاب
  • گمان برد او در اينجا گاه نهاني
    درون جان و دل گفت از نهاني
  • تو داني تو نمودي تو ربودي
    تو گفتي در حقيقت تو شنودي
  • تو بودي و من اي خوش خفته در خواب
    مرا بنموده اينجا تک و تاب
  • چگويم صاحب حسن و جمالي
    منم نقصان تو در عين کمالي
  • رموز تو در اينجا گه گشايد
    مرا اينجايگه جز تو نشايد
  • نهاني ليک پيدائي هميشه
    نه در جاني نه بر جائي هميشه
  • در اين خواب خراب آباد دنيا
    نديد هيچ اينجا روي مولي
  • ترا دلدار اينجا رخ نمودست
    عيان عقل اينجا در ربود است
  • بجز ديدار حق در خود مبين تو
    که هستي صاحب عين اليقين تو
  • چو يار امروز باتست و تو اوئي
    در اين معني که من گفتم چگوئي