نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
جوهر الذات عطار
نمي بيني تو مر خورشيد اينجا
که چون عکس افکند
در
خانه تنها
همه ذرات را بين پاي کوبان
شده
در
رفتن اينجا گاه تابان
همه
در
گردش اند سوي خورشيد
که ميدارند مانند تو اميد
تمامت ره کنان
در
سوي دلدار
شده کل پايکوبان سور دلدار
همه
در
راه و فارغ گشته از راه
بر اميدي که آيد تا بر شاه
همه
در
راه تا دلدار يابند
چو مرغان سوي خانه ميشتابند
همه
در
راه و فارغ از تن خويش
همي بينند راه روشن خويش
همه
در
سوي آن حضرت شتابند
که تا قرب آن حضرت بيابند
چوشان رقصي کنند اينجاي
در
خويش
نمود جملگي بر خيزد از پيش
در
آيد پر زنان اينجاي پرتاب
زند خود را بر آن شمع جهانتاب
نماند بال و پر اينجا شود گم
مثال قطره
در
عين قلزم
چو دريا شو که درياي صفاتي
در
اينجا گه عيان نور ذاتي
چو دريا شو که
در
بخشي و جوهر
ز دريا گر تو غواصي بمگذر
چو دريا شو تو اندر شور و مستي
که
در
داري و دريا مي پرستي
چو دريا باشي و
در
بخش اندر او تو
بجز ديدار يار از آن مجو تو
يکي جوهر
در
اين بحر دل تست
که برتر از دو عالم مشکل تست
دريغا عمر همچون باد بگذشت
در
اين دريا بيک ره جمله پيوست
ايا دل جوهر ذات و صفاتي
در
اينجاگه عجايب بي صفاتي
سوي دلدار نام تست دل هان
ممان اينجايگه
در
آب و گل هان
سوي دلداري و جان
در
بر تست
حقيقت يار اينجا رهبر تست
ترا دردي است آن
در
درد جانان
که داري از همه ذرات پنهان
نهان خواهي شد اينجا گاه
در
جان
شوي اينجا حقيقت جان جانان
نهان خواهي شدن ناگاه
در
خود
که تا رسته شوي از نيک و ز بد
نهان خواهي شدن
در
جوهر دوست
حقيقت مغز گشتت جملگي پوست
نهان خواهي شدن
در
بحر اعظم
نماند اين دمت اينجا دمادم
رهت کردي و دروي چون رسيدي
رخ جانان
در
اين منزل نديدي
در
اين منزل يقين اندر يقين است
کسي يابد که اينجا پيش بين است
ترا جاويد بايد شد
در
اين راه
که تا گردي از اين منزل تو آگاه
از اين انديشه جز خون جگر نيست
در
اين دريا مرا راهي بدر نيست
در
اين دريا شدند و غرقه آز
که پيدا مي نشد مر تخته باز
در
اين دريا شمار هيچکس نيست
همه غرقند و کس فريادرس نيست
سليمان سخن
در
منطق الطير
که آنکس بوسعيد است و ابوالخير
چو ديدم بحر جستم گم شدم من
چو يکقطره که
در
قلزم شدم من
درون کل نظر کردم من از جان
چو ديدم
در
حقيقت راز پنهان
يکي درياي بي پايان بدم من
در
آندريا عجب غرقه شدم من
عجائب حيرتم
در
دل فزون شد
وليکن عشق با من رهنمون شد
دلا
در
بحر لا رفتم ابي خود
نديدم هيچ آنجا نيک هم بد
نظر کردم همه يکسان نمودم
که من خود
در
ميان واقف نبودم
همه از آب دريا گشته پيدا
همه
در
آب حيرانند و شيدا
همه
در
آب بنگر رخ نموده
ببسته بد گره خود بر گشوده
نمود شاه بد ني غير ديدم
همه
در
آب دريا سير ديدم
همه
در
آب و فارغ گشته از آب
فتاده جملگي اندر تب و تاب
همه گويا دل و خامش دهانان
طلبکار آمده
در
نزد جانان
همه
در
آب هم او را طلبکار
زهي قدرت زهي صنعت جهاندار
تو چون ايشان ميان آب غرقي
ولي اينجايگه
در
ديد فرقي
تفاوت از سلوک و خلوت افتاد
که جوهر
در
صدف سر داد بر باد
در
ارچه اصل آبست هم بغايت
بود از اين و آن فرقي تفاوت
در
اين دريا توئي اينجا صدف وار
دهان بر بسته و بنشسته ناچار
در
اين بحر فنا بر بن نشسته
دهان خويش از حسرت ببسته
اگر بي جوهر اينجا گه بماني
چو ماهي
در
بن اين چه بماني
طلب کن جوهر اين ذات اينجا
مشو غرقه چنين
در
عين دريا
طلب کن جوهر بيچون ببين ذات
نمود عين گردون بين
در
ذات
سپرده جان و ديده روي جوهر
نمود عشق گشته ناگهي
در
تو
در
بحري و جوهر مي نجوئي
بيان چند زر تا چند گوئي
همه جوياي جوهر
در
همه درج
نيمدانند اين جوهر ورا ارج
نداند ارج اين جوهر مگر آن
که
در
يابد حقيقت جان جانان
تو داري
در
صدف جوهر يقين باز
بده تا باز بينم عزت و ناز
هم اينجا مرده شو تا
در
حياتت
يکي جوئي ز جوهر بي نهايت
طلبکار تواند افلاک و انجم
تو از جمله شده
در
جملگي گم
صفات حق تو داري
در
طبايع
مکن بيچاره را اينجاي ضايع
چو
در
عهد تو اينجا پايدارم
شدم تسليم و اکنون کن به دارم
چو
در
عهد تو ام پيدا شده من
ز نور تو چنين يکتا شده من
ز عشقت سوختم چون موم
در
شمع
همه چشمم همه عشقم همه شمع
وصالم روي بنمود است از تو
که ره
در
جمله بگشودست از تو
تو جاني ليک جانان هم تو داري
گهر
در
حقه مرجان تو داري
زهي ديدار تو نور مه و خور
کجا باشد چون من اينجاي
در
خور
درون پرده
در
پرده سرائي
بهر نوعي که مي خواهي سرائي
يقين اينجا ترا بشناختم من
نمود خويش
در
تو باختم من
يقين ديدم ترا
در
پرده عشق
تو بودي مر مرا گمکرده عشق
تمامت کشتي و
در
خون فکندي
ز پرده جملگي بيرون فکندي
يقين
در
کشتن اينجا زندگاني ست
بر عشاق اين راز نهاني ست
همه
در
نور تو نابود بوديم
زياني نيست جمله سود بوديم
همه
در
تو گميم و هم عيانيم
بتو پيدا شده اندر جهانيم
ز حسن خويش بر خوردار خويشي
ز فيض نور
در
اسرار خويشي
نهان
در
جاني و جايت نهانست
به چشمم ذات تو عين العيانست
مرا آن وعده کانجا بدادي
بر آور تا شوم
در
عشق راضي
توئي جان جهان و ديد اسرار
مرا چندين
در
اين دنيا مي آزار
دمادم جامت اينجا نوش دارم
از آن اين حقله ات
در
گوش دارم
فراموشم نگردد اي دل و دين
توئي
در
جان و دل هم جان شيرين
ز مهرت مهر دارم همچنان من
زنم
در
مهر جانت کوس جان من
دمي تا
در
بدن دارم تو بينم
بجز تو هيچ ديگر مي نبينم
بجز تو هيچ چيزي
در
خيالم
نگنجد ز آنکه آن باشد وبالم
بده جامي که خرقه هست زنار
بسوزم اينزمانش
در
تف نار
بگير از پايم آنگاهي
در
آور
مرا اين است اگر داري تو باور
که من خود
در
برت جانا که باشم
چو تو هستي بگو تا من چه باشم
کجا
در
گنجدم سالوس اينجا
نگيرد مکر و هم افسوس اينجا
تو هستي
در
من و من خود نيم دوست
چو کردي مغز اينجاگه مدان پوست
شده
در
خواب و خاموش اوفتاده
چو مستان سخت بيهوش اوفتاده
جمالش فتنه و عشاق آفاق
بخوبي و ملاحت
در
جهان طاق
نظر کرد و جمالش ديد
در
خواب
گرفتش گوش آن مه را باشتاب
گمان برد او
در
اينجا گاه نهاني
درون جان و دل گفت از نهاني
تو داني تو نمودي تو ربودي
تو گفتي
در
حقيقت تو شنودي
تو بودي و من اي خوش خفته
در
خواب
مرا بنموده اينجا تک و تاب
چگويم صاحب حسن و جمالي
منم نقصان تو
در
عين کمالي
رموز تو
در
اينجا گه گشايد
مرا اينجايگه جز تو نشايد
نهاني ليک پيدائي هميشه
نه
در
جاني نه بر جائي هميشه
در
اين خواب خراب آباد دنيا
نديد هيچ اينجا روي مولي
ترا دلدار اينجا رخ نمودست
عيان عقل اينجا
در
ربود است
بجز ديدار حق
در
خود مبين تو
که هستي صاحب عين اليقين تو
چو يار امروز باتست و تو اوئي
در
اين معني که من گفتم چگوئي
صفحه قبل
1
...
998
999
1000
1001
1002
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن