شماره ٦١٠: دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آويخت

دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آويخت
دامن از هر چه کشيدم به گريبان آويخت
دامن گرمروان شعله بي زنهارست
چون مرا خار غم عشق به دامان آويخت؟
دست در دامن هر خار زند غرقه بحر
چه عجب گر ز نظر اشک به مژگان آويخت
گفتم از وادي غفلت قدمي بردارم
کوهم از پاي گرانخواب به دامان آويخت
مي رساند به لب چاه زنخدان خود را
هر که در دامن آن زلف پريشان آويخت
رنج غربت نکشد هر که درين فصل بهار
قفس بلبل ما را به گلستان آويخت
پرده اي بود که بر دامن محمل افکند
خون مجنون که به دامان بيابان آويخت
کشتي نوح درين بحر بود کام نهنگ
جان کسي برد که در دامن طوفان آويخت
اين نه ابرست، که دود دل مرغان چمن
پرده آه به سيماي گلستان آويخت
تا نظر بر لب ميگون تو افتاد مرا
همچو اخگر به کباب دل سوزان آويخت
با ادب باش که از ديده صاحب نظران
عشق در هر گذر آيينه رخشان آويخت
چه عجب صائب اگر خون چکد از منقارش
نغمه سنجي که به يک پاي ز بستان آويخت