شماره ٥٩٢: گر چنين شمشير آن بيباک خواهد بر گرفت

گر چنين شمشير آن بيباک خواهد بر گرفت
موج خون زنگ از دل افلاک خواهد بر گرفت
خاکها در کاسه چشم غزالان کرده است
کي مرا از خاک آن فتراک خواهد بر گرفت؟
آن که از خود برندارد ناز از گردنکشي
کي غمم از خاطر غمناک خواهد برگرفت؟
هر غباري کز دلم اشک صراحي برنداشت
در بهاران آب چشم تاک خواهد بر گرفت
زود مي گردد کباب آرزوها خامسوز
گر نقاب از روي آتشناک خواهد بر گرفت
سهل باشد کرد اگر عالم زبان بر من دراز
سيل اشک از راهم اين خاشاک خواهد بر گرفت
روي آتشناک خود را مي کند شمع مزار
گر به اين تمکين مرا از خاک خواهد برگرفت
شاخ گل کرده است در گلزار خوش دستي بلند
تا بر و دوش که را از خاک خواهد برگرفت؟
هيچ زين به نيست صائب کز سر من وا شود
عقده اي گر از دلم افلاک خواهد برگرفت