شماره ٣٠١: دلم از لعل تو يک بوسه تمنا نکند

دلم از لعل تو يک بوسه تمنا نکند
که جفاي تو مرا ديده چو دريا نکند
اين چنين بيدل و بيچاره که ماييم امروز
کس ندانم که جفا داند و بر ما نکند
بوسه اي گر بربودم ز لبت طيره مشو
چون کسي تنگ شکر يابد و يغما نکند؟
نيست تشويشم از آن کس که کند خو و اتو
همه تشويشم از آنست که خووا نکند
در غمت زانکه شکايت کند انديشه مدار
زان بينديش که غم بيند و پيدا نکند
چشم ترک تو همان روز که من ديدم عقل
گفت بگريز، که مستست و محابا نکند
دوش گفتم که: بيوشم غم عشقت، دل گفت:
اوحدي،گريه نگه دار، که رسوا نکند