شماره ١٣٧: دوش چون چشم او کمان برداشت

دوش چون چشم او کمان برداشت
دلم از درد او فغان برداشت
حيرت او زبان من در بست
غيرتش بندم از زبان برداشت
بنشينم به ذکر او تا صبح
صبح چون ظلمت از جهان برداشت
مطرب آن نغمه سبک برزد
ساقي آن ساغر گران برداشت
مي و مطرب چو در ميان آمد
بت من پرده از ميان برداشت
چون بديد اين تن روان رفته
بنشست و قلم روان برداشت
از تنم رسم آن کمر برزد
وز دلم نسخه دهان برداشت
جان و جانان چو هر دو دوست شدند
تن آشفته دل ز جان برداشت
بر گرفت از لبش به زور و بزر
همه کامي که مي توان برداشت
اوحدي را چو زور و زر کم بود
دست زاري بر آسمان برداشت